::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1384

گفتگو با سایه نه گفتگو با تضاد! ( صداق هدایت )

امروز به بازدید کاری از خسرو سینایی رفتم دوستش دارم با تمام کار هایش آشنا هستم در عروس آتش خواستم دستش را ببوسم اما امروز کاری دیدم که از او توقع نداشتم کار زیبایی بود در نور پردازی تصویر برداری بازیگری اما در شناخت صادق هدایت اشتباه کرد. صادق هدایت مردی بزرگ و وصف نا شدنی است اما امروز اقای سینایی او را به تضاد تمام کرد . خیر او تضاد نیست او بخاطر ترز نمرد او برای ترز خود کشی نکرد قبل از آنکه ترز را ببنید وصیت مرگش را نوشت قبل از آنکه بدنیا بیاید نوشت که من را خودکشی نهادند صادق هدایت از دست ما ایرانیان فرارا کرد او از این مرز و بوم رفت با اینکه ایرانی را دوست می داشت و برایش زندگی را دیکته می کرد . صادق هدایت مرد شوخ طبی بود او حتی در مسائل پیچیده می خندید آقای سینایی خنده ای نداشتیم در این سرگذشت از نگاه شما ! صادق هدایت می ترسید نه از انکه ترز را با دندانی کرمو از بین بردند می ترسید از این که مردم ایران را با دندانی کرمو از میان برداشتن صادق هدایت از ایران به پاریس نرفت که به دنبال ترز بگردد او رفت که در ایران نمیرد او خیام را دوست نداشت وگرنه خود کشی نمی کرد او پله ها را اینگونه بالا نرفت وگرنه با گاز خود را نمی کشت او سایه اش را با شطرنج بازی نمی کرد می دانم منظروتان  از شطرنج بیان زندگی و آثار پیچ در پیچ او بود اما او شاه نبود که از بین رفت او سربازی پیاده بود که با اولین شکست خود را باخت برای اینکه او بهترین بود و طاقت شکست را نداشت آقای سینایی من صادق هدایت را شاید به اندازه خود شما نشناسم اما تعاریفی که از ایشان مکتوب شده آنچیزی نبود که شما بر روی نوار های فیلم خود نوشتید صادق هدایت سایه خودش نبود او سایه همه مردم ماست او سایه فرزاد است فرزادی که در این فیلم فقط نشانی از چهره اوباقی بود . با این حال خسرو سینایی را دوست دارم زیرا فیلمساز است و از من بزرگتر اورا پرستش می کنم به دلیل آنکه صادق را دوست دارد اما چه بهتر که کسی تواند کسی را نقد کند که از خود هنرمند والاتر باشد...

 

بهزاد منفرد

جمعه 30 دی‌ماه سال 1384

احساس

وقتى اشکها حریم غرورت را شکستند, وقتى غصه کفتر شادى
را از بام دلت پراند, وقتى درد گل لبخند را برلبانت خشکاند نبود
آنکه دلت را شکست تا ببیند نهال غم چگونه درخاک وجودت
ریشه دواند.
وقتى ساعت ها خیره به باران پابه پاى آسمان گریستى,وقتى
بى تفاوتى را در چشمان بى حالتش دیدى , وقتى خود را
تنها و بى پناه در برابر تمام سیاهى هاى بى انتهاى قلبش دیدى,
وقتى ابرهاى خیال ناگهان از مقابل چشمان نگرانت کنار رفت
وتو زندگى را همانگونه که هست دیدى تازه حس کردى که
مانند غریقى در دریاى بى انتهاى شکست دست وپا مى زنى
وقتى که صدایش خالى از احساس بود , وقتى تمام عشقت را
مانند تکه هاى کاغذ زیر پا له شده دیدى فهمیدى که در دنیا
عاطفه پوچ وبى معنى است ودراین دنیاى خالى جایى براى
تو نیست.
حال تو هم بخند,توهم احساست را فقط براى رمان هاى عاشقانه
خرج کن,تو هم وارد دنیاى واقعى شو و با تمام بى احساسهاى
دنیا قهقهه ى بى تفاوتى سر بده....
پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1384

ما همه بر خوابیم

هیچ وقت نمی خوام زندگی تبدیل به واقیعیت شه من پیوسته درحال خواب دیدن هستم هستیم من  برگرفته از کلمه رویایم آری می دانم مانند نویسنده گان دیرین نخواهم سر کسی را درد آورم زیرا دوست ندارم از این رویا بیدار شوم من در درحال خواب دیدنم در واقیعت چه کسی تحمل دارد؟ پسرکی در این سرمای زمستان از سرما بلرزد؟ در واقعیت چه کسی باور خواهد کرد من حادثه ای رنج آور را مکتوب کنم نه نه نه نمی شود باز گو کرد سر من بر دار باید فرو رود من نباید از این خواب بیدار شوم اینجا شهر اعجاب است آری ما همه بازیگران جادویی هستیم که همه از ما جز نقش منفی چیزی نخواستند ما بر آسمان قدم می زنیم و در شب صدای روز را زمزمه می کنیم اینها فقط از دست بازیگران شهر رویا بر خواهد آمد نگاه مکن بر من چنین زنجیره وار در حسرتم زیر من در خوابم و رویا می بینم همانطور که تو در خواب به من دروغ می گویی آری لیسیدن لیمویی ترش برایم خاطر است زیرا مرا یاد ترشی زندگیم می اندازد شعله آتش مرا نمی سوزاند بلکه از یخ هم بیشتر مرا سرد می کند زیرا آتش فقط یه رویاست وگرنه در واقعیت چه کسی؟ هم وطنت را آتش می زند؟ نفس را میکشم زیرا برای زنده مانده شدنم زاده شده است صدایم را با قدرت فریاد می زنم زیرا برای آزادیم ساخته شده است و همچنین قلبم را سرخ تر از رنگ کنونم خواهم کرد زیرا برای آتش زدن دل تو زاده خواهد شده است چی کسی باور خواهد کرد که پول می تواند عشق تو را از تو جدا کند می بینی همه خواب است زیرا در واقعیت هیچ پسری زیر باران گل نمی فروشد و هیچ موجودی برای آن بشر گریه نمی کند....

بهزاد منفرد

سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1384

از خواب پریدم تا این را نوشتم

بر پلی قدم  میزنم با صدای دل انگیز ماه به چشمانت می اندیشم به نگاهت فکرمی کنم خسته ام خسته. از دانه های گندم آموخته ام که باید دوست داشته باشم مهم نیست چه چیزرا هر آنچیز که به دست خدا افریده شده باشد این را توبه من آموختی تو ساز منی تو صدای منی تو هر آنچه که هستمی تا به کی این دوری تا به کی این حسرتا بکی این ضربه بر قلبه من. من تاوان دوست داشتن تورا میدهم می دانم که تا طی کردن این پل دراز صبر عمر نوح را طی کردم عهد وپیمان خود را نخواهم شکست ادامه می دهم آنقدر که دگر همه بفهمند که من عاشقی تضاهر نیستم بلکه تیزیه خنجره عشقم می خواهم بگریم هر آنقدر که تونتوانی اشک هایم را پاک کنی همانطور که خدا نتوانست بر روی من بخندد می خواهم صدا زنم عشق را میدانم که من پشیزی نیستم در مقابل نگاهش اما این را هم توبه من آموختی صدایش را تودر گوشم ساختی زیبایش را برتو دیدم مریمی که هیچ گاه فراموش نشدنی است مریم در طبیعت به رنگ سفید است اما مریم در طبیعت معنای هر انچیز رامیدهد که سفید است مریم از دشت زیبای گلها آمده است مریم در زیر این پل عطررا صدا می زند.

 مریم را دوست می دارم زیرا تولدم را به خاطر داشت

 اورا دوست میدارم زیرا چهره ام را از یاد برد

 مریم را دوست می دارم زیرا برایم عقربه ی زندگیش را از حرکت باز خواست

مریم را دوست می دارم زیار به من داد هر آنچه را که خدابه اوداد

 مریم را دوست می دارم زیرا اوهمان چیزی است که خدا می خواست بر تقدیر من

 مریم را دوست می دارم زیرا تنها اوست که می تواند مشام طبیعت را زنده سازد

 مریم را دوست دارم زیرا کم صبریش مرا صبر داد

 اورا دوست دارم اورا دوست دارم تنها فقط نه برای انکه مرا دوست داشت بلکه برای هستیش هستی مساواتش که مرا هم در ذهن خود جای داد که بگوید بی خدا زندگی فقط نشان ازپوچی است .

دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1384

مریم حیدرزاده از زبان بهزاد منفرد

وقتی برای اولین بار صدایش را از زبان پرنده زیبای اشنا شنیدم خیال کردم او همان پروازاست او همان بالهای پرواز رویایی انسان است نامش را بر تن هزاران آدم از قبل نسل خودش دیده بودیم او برایمان یک افسانه نیست او سرشار از یک انسان با احساس است او چشم بینای من و توست او چشم حقیقت من و توست که متاسفانه ما کور شده  ایم با با چشمانی باز نتوانستیم زندگی را ببینیم حتی نتوانستیم آن را لمس کنیم ولی او برایمان از زندگی گنج آفرید آری گنج صدایش دوست داشتنی احساسش عمیق و درد اور چهره اش زیبا و وصف نشدنی دنیایش بزرو گ و بر گرفته از آثار دیدنی شاخه گلی را چیدم شاخه گلی که باچشم نمی توان آن را دید از بویش می توان احساس کرد  مانند کدام گل است قبل از این که گل را به او بدهم گل را می شناسد او می داند که من چه چیز بر تن دارم اواحساس می کند که چرا دوستش دارم او می داند که هیچ کس اورا برای زبانش نمی خواهد او یک عاشق است عاشقی شیفته عاشقی واقعی حسرت یک ثانیه عشق اورا با خود به زیر اقیانوس می برم از شهر غم می اید از شهر ضلم سلطه بر شخص او دوستش داریم می پرستیمش زیرا اوست که فقط می تواند جای من و تو زندگی را ببنید...

بهزاد منفرد

دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1384

بگذر از من

مریم حیدرزاده

بگذر از من

اگه راهم این روزا از تو یه کم دوره ببخش

توی زندگی آدم , یه وقتا مجبوره ببخش

بگذر از من اگه صبر و طاقتم , کافی نبود

عکس من تو قاب رویایی که می بافی نبود

 بگذر از من اگه جمعه بود و باز دیر اومدم

شب واسه گفتن قصه ها با تاخیر اومدم

 گل یکدونه گلدون بلور زندگی

چی دارم واست به جز یه عالمه شرمندگی

 آرزوم همیشه این بوده که تو کسی بشی

سایه بود دل بی پناه بی کسی بشی

 حالا که گذشته از من تو باید صاف بمونی

مث آینه شمدونای نقره شفاف بمونی

 یک سبد , دعا و خوشبختی فردا مال تو

دس من بود که می گفتم , همه دنیا مال تو

تو بازم برو سراغ بازیا و نقاشی

نباید تو از حالا به فکر غصه ها باشی

 برو زندگی را با مهربونی رنگ بزن

همه را با هر چی دوست داری , هماهنگ بزن

دوری مون و باز می ذاریم به حساب سرنوشت

انقدر خوبی که آخر , می دانم می ری بهشت

دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1384

گفتگو با مریم حیدر زاده

مریم جان چند سالته؟

من متولد ۲۹ آبان ۱۳۵۶ هستم.

یک داستانی راجع به تو شنیده شده که خیلی هم جالب و هیجان انگیزه. داستان اینه که تو عاشق یک پسری بودی و با همدیگه به مسافرت میرین، اما بین راه تصادف می کنین و تو نابینا میشی. اون پسر هم تو رو ول می کنه و به خارج از کشور میره و ازدواج می کنه. آیا این داستان واقعیت  تد داره؟

نه این داستان واقعیت نداره و امیدوارم که برای هیچ کس دیگری هم واقعیت نداشته باشه

شما اهل کجا هستین؟ چند ساله شعر میگین؟ بهترین شعرت به نظر خودت کدومه؟

من متولد و ساکن تهران هستم. من از هشت سالگی شعر را شروع کردم. راستش من بین چند تا شعر موندم، ولی فکر کنم بهترین، شعر "یک نامه بی جواب" از کتاب و آلبوم "مثل هیچکس" باشه که با این جمله شروع میشه، "سلام بهونه قشنگ من برای زندگی...

مریم جان به چه نوع موسیقی علاقه داری؟ سبک حال و روزت با کدوم موسیقی بیشتر می خونه؟

من آهنگهای آروم و کلاً آهنگهایی که به من آرامش می دهند رو دوست دارم. از سازهای گیتار، پیانو و فلوت خیلی خوشم میاد. هر صدایی که من رو از دنیای حال حاضرم فراتر ببره دوست دارم، حتی ممکنه یک آهنگ ایتالیایی یا اسپانیایی هم که من هیچی ازش نمی فهمم این حس رو در من به وجود بیاره. چون موسیقی فراتر از کلام عمل می کنه و میتونه ما رو به یک دنیای دیگه ببره. هر چیزی که نأثیر گذار و زیبا باشه و ریتم تند هم نداشته باشه، من دوست دارم.

آیا خودت سازی میزنی و استادت چه کسی است؟

من به کیبورد مسلط هستم البته فقط برای دل خودم کیبورد می زنم و برای یادگیری یک جلسه پیش آقای لاچینی رفتم. کمی هم گیتار می زنم.

آیا ازدواج نکردی؟ و آیا با آقای گلزار خویشاوند هستی؟

 نه، من هنوز ازدواج نکردم و با آقای گلزار هم خویشاوند نیستم. خیلی سئوال اومده که چرا ازدواج نکردی و جریان احساساتت چیه این روزها؟ علتش به دلیل نبودن کسیه که می خواستم. من علاوه بر شرایط خاص یک ملاک های عجیب و غریب هم دارم. به نظر من در این مورد خاص باید یا بهترین باشه یا اصلاً نباشه و اصلاً نمی تونم اعتدال به خرج بدم. به همین خاطر فعلاً در یک اعتصاب رمانتیک به سر می برم

تا حالا چند بار عاشق شدی؟

 اگر عاشق کسی بودی آیا طرف مقابلت این رو می دونسته؟ و آیا حالا فکر می کنی که بهت خیانت شده؟

به معنای واقعی که می تونم ازش به عنوان یک عشق جاودانه در گذشته یاد کنم، فقط یک بار. بله اون هم می دونسته. بله، یک همچین حسی دارم!

مریم جان قرمزته یا آبیته؟

مسلماً قرمز، پرسپولیس، منچستر، میلان و رئال مادرید هم چون تمام ستارگان اونجا هستند

اگر روزی نخواهی شعر بگی چیکار می کنی؟

 فکر می کنم که اون موقع نشه دیگه زندگی کرد، ولی شاید نقاشی کنم

 تا به حال از کسی پرسیدی که دوستت داره و چه جوابی دریافت کردی؟

راستش تا به حال نپرسیدم ولی اونهایی که خودشون هم گفتن، راست نگفتن

مریم جان دنیا رو چطور می بینی؟ من از آدمهای بینا پرسیدم و چیزی دستگیرم نشد، نظر تو چیه؟ زندگی چه رنگیه؟

زندگی رسم خوشایندی نیست... زندگی اجبار است... لاجرم باید زیست. زندگی یه قانونیه که متأسفانه در نهایت بی عدالتی تصویب شده و هیچ کشور و هیچ مرز و قانونی نمی تونه روی دست اون بلند

دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1384

کلاغ

ارزو داشتم فقط یک بار کلاغی سیاه را سفید بینم آرزو داشتم فقط یک لحضه صدای زیبای بلبل را از دهانش بشنوم آرزوداشتم بجای منقار بلندش ظرافت گنجشک از او پدیدار بود ارزو داشتم بجای پرواز بربام خانه ها بر دشت بیکران زیبایی ها پروازکند ارزو داشتم دیگر کلاغ نبودم ارزوداشتم ارزوهایم براورده می شد و دگر همه آدمها کلاغ نبودند آری همه کلاغ شده اند اما به توصیف من کلاغ هم زیبایی عجیبی در خود دارند بیاید زیبایی کلاغ خود را پیدا کنیم

بهزاد منفرد

یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1384

درد....

شنبه 24 دی‌ماه سال 1384

چه نالان می بینم این باران را

بخوان


باران 
امشب چه سازمیزند این باران
هرگز ندیده بودمش اینسان گشوده بال بر آفاق و دامن افشانان
شاید که باز پریهاى آسمان بهارى شبانه میخواهند ,
درون بستر محبوبشان نماز به جاى آورند , که اینگونه
به شستشوى سر و تن
از چشمه سار کهکشان , آبشارها به خویش میافشانند
و دور طاق افق پرده هاى آب مىآویزند
تا تابش ستاره و مهتاب را زلال کنند 
تا در شکست نور فریباتر از فریب شوند 
و این نیست
امشب چه تند میتپد این باران
روح هزار نسل پریشان تنگدست آیا
بر سرگذشت خویشتن و سرنوشت شوم تبارش میگرید ؟
امشب چه قصه میکند این باران ؟
چنگ کدام عقدة چند ین نسل
در چتر بیکران کبودش گشوده است
و چشمهاى حسرت چندین هزار مادر گم کرده نوجوان آیا
در روشناى بارش گسترده اش دوباره شکفته ست
کاینسان درین ترنم دلگیر 
یکریز میسراید و میموید 
شبنامه یى به زمزمه مىگوید و نمىگوید
در شب گریستن چه حکایتهاست
بى هیچ واژه اى
از نیمه برگذشته شب و خیس آب , شب 
باران هنوز , قصه اش اما تمام نیست
غمنامه اى به زمزمه جاریست 
در من تپنده ابر کبودى
با وسعت تمامى آفاق آسمان بهاران تب گرفتة ایرانشهر
بر دشت سرخپوش شقایقها
گلشبچراغهاى شبستان این فلات سترون, هواى باران دارد
دردابه اى به زمزمه مى جوشدم در این باران
! یاران
! امشب چه تند میزند این باران

نعمت میرزا زاده _ م . آزرم  


پنج‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1384

آنچه را که هست ببین

راه بدیست این خط های سفید انگار تا اخردنیا خط های سفید بر پشت من رژه خواهند رفت همچون قطاری بر نردهای آهنین همچون شعله ای بر ابی سرد عادت کرد ام به عقب نگاه نکنم چون همه گذشته ام مانند نوار های کاستی است که در دوران بچه گی روی زمین می چیدم تا با تلنگری از انگشتان همه را بر زمین بیندازم همه آمدن و همه رفتن و همه را جز من کسی نیاورد و هیچ کس به خاطر من نماند زندگی را نمی توان بر شعله آتش دید زندگی کلمات بی اراده نیست که مانند برفک های تلوزیون در نیمه شب خاموش شود زندگی امروز من اقیانوس خشک شده است همچون ماهی در حسرت اب می میرم... بگذریم چند وقتی بود که از تو نامه نداشتم بگذار جواب نا مه ات را از زبان پدرم بدهم

 

همیشه آن چرا که هست ببین

حقیقت را

آنچه را که هست

فرافکنی نکن

تفسیر نکن

معنایی را تحمل نکن

یعنی به ذهنت اجازه مداخله مده

آنوقت به تدریج با واقیعت مواجه می شوی

در غیر این صورت هر کس در دنیای خواب و خیال خود زندگی می کند

مراقبه بیرون آمدن از این دنیا هاست

از این الگو که از جسم و فهم است

 

دیدی پدر من اشو چی گفت؟ نامه ات را زیر قهوه گذاشتم برای همین از بین رفت می خواهم کاری کنم چیزی نو از روزگارت به یاد گیری سعی کن فقط به خودت دروغ نگی

 

سلام مرا به همه برسان

بهزاد منفرد

 

چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1384

هنر ایران از نگاه بهزاد منفرد

همانطور که می دانید نام ایران همیشه زبانزد خاص و عام درکلیه کشور های دنیا بوده و خواهد بود از آن موقع که چشم به این دنیا باز کریدیم در تمدن هزاره ها شروع به زندگی کردیم تا به این لحضه که شاید سنی برای ورق زدن تاریخ ایران را پیدا کردیم، ایران کشور پهناور وبزرگی است از بچه گی اموختیم که ما بر گنج قدم می زنیم این گنج را کسی نخواهد دانست جز یک فردی که به ایران علاقه دارد . ما ایرانی هستیم باید به دنیا وبیگانگان ثابت کنیم که در کشور ایران برای ایران با نام وطن خویش از شهر خود دفاع می کنیم و همچنین سعی بر نگه داشتن قدمت این مرز پورگوهر خواهمی داشت یک ایرانی وظیفه دارد نام ایران را بر فراز قله های دماوند با پرچمی به رنگ ایران بالا نگه دارد ما باید از ایران واقعیت بسازیم هر آنچه که هست آری تبلیغات در صنعت ایران به وجود آوردن نام ایران به معنای بی انتهاست به عصر امروز باز خواهیم  گشت عصری از لذت و استفاده قدم های بی مقصود هدف از این مقاله جمع آوری اطلاعاتی ارزنده از تمدن ایران است من به نوبه خودم به عنوان یک شهروند از شهر آریا وظیفه خود می دانم که  به اطرافیان نشان دهم که ایران نام بزرگیست و نشان دادن آن نیز سخت تر از تلفظ نام آریاست.

 

ایران را در یک نگاه می توان به سبز و سفید وقرمز تعبیر کرد اینجا جایی برای تفسیر این 3 رنگ نیست اما اطمنیان دارم که این 3 رنگ رنگهایی برای به زبان آوردن نام ایران  است چون سفیدیش به رنگ صداقت تمدن است سبزیش زبانزد زندگی پاک ایران است  سرخش به معنای ریختن خونها برای نگه داشتن آن دو رنگ است هر بیگانه ای با این تفاسیر خود را از دست داده ایران می داند چرا نخواهیم ایران را بر تصویر بیگانگان بکشیم؟

 

ما می خواهیم از ایران تبلیغ کنیم نه آنکه بر نام ایران قیمت تایین کنیم هدف از جذب توریست به دست آوردن اقتصاد نیست من به عنوان یه شهروند دوست دارم نام ایران را بر زبان دنیا بیاورم تبیلغ را برای اقتصاد نخواهم کرد بلکه تشنه شهرت از نام ایرانم به جمع آوری تمامی عکس ها از ایران درمکانی جمعی و عمومی که امروزه اینترنت نام دارد دنیا را چشم  به این مرز خوهام کرد بعید نیست که آدیمزاد تشنه حقیقت است وزیبایی دنیا را فقط بر زبان ناب حقیقت خواهد دید .

چندی بیش با یک تورسیت از شهر غرب شروع به صحبت کردم نام ایران را بر لبانش طوری به زبان آورد که گویی هزاران بار بیشتر از من ایران را می شناسد تاکید بر این داشت که ایران افسانه ای در زمان های گذشته است انگار حقیقت آفرینش را می بینیم چرا از ایران واین همه قدمت در دنیا تبلیغی نیست؟ 

بهزاد منفرد

چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1384

امروز درگذشت- کسی که هزار سال زیسته بود

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد وبیراه و جار وجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما یک روز ... با یک روز چه کار میتوان کرد... خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است وآنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند. می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ...... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما ...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1384

ابر سیاه از خود سفیدی آفرید

تا به حال شده وقتی دلت برای کسی می سوزه بگی ای خدا چرا فرق می ذاری؟ امروز شعله های برف من را وادار به اعتراف خود خواهیم کرد موجودی سیاه در برف در حال گشت وگذار بود و من هم اکنون با پلیوری گرم نوشیدنی می خوردم انسان ها دلی بی رحم دارند که این موجود به باطن زیبا را  ، در سرما می کشند برای حفظ جان خویش ، مگر او دل ندارد؟ مگر اون سرما را احساس نمی کند؟ مگر او مثل من و توگرسنه نمی شود؟ ای وای بر من ای داد برمن ای مرگ بر من که نششته ام این چنین آزرده غم و می اندیشم و به هیچ و می خواهم همه چیز داره برف می یاد برف نشان از حقیقت امروز و فردای من بود اولین برف سال 1384 را با سگ جاودانه ام دیدم اوست که مرا با برف و روزگار برفیم بیشتر آشنا کرد از ابزار برگ استفاده کرد تا بر من سیلی سردی بزند تا نگویم از از خود گذشته ام تا نگویم تو سیر اهل معرفت منم برای تو می خوانم ای صدای ابر

بهزاد منفرد

 

 

دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1384

هوشنگ ابتهاج از زبان بهزاد منفرد

از راه دوری می آید از شهر غم پرسه در رویای بی نهایت شرم نامش آشناس گرچه تکبر ذهن را نسبت به اونا آشنا نکرده اما آنقدر بزرگ است که تنهایی اورا می خواند صدایش را نشنیدم چشمانش را در تصاویر دیدم قدرت تفکرش را در هنر و ابزار رویایی اودیدم او سایه است سایه من و تو سایه روزهای درد کشیدن همه بی گناهان او صادق است این را از زبان شعر او دیدم او بالغ است این را از لحضه دم مرگ او شنیدم اورا فقط می توان با نامش صدا زد نامی که تاریخ تا هزاران بعد نیز از دلش خارج نمی کند او زبان بسته صداقت آست او نژاد پاک آریایست که آن را باور کرده آست اوست اوست که فقط نام خود را می تواند شاعر ایرانی بداند اوست که با کاروان عشق پاک خدایی را فدا من و تو کرده است نامش را می ستایم زبانش را در نقطه اقتدار می پندارم زیرا برای من هوشنگ ابتهاج پروردگار حقیقت شعر است زیرا او سایه من و توست اوست که بوسه و غزل عاشقانه را بر خود حرام دانست وقتی دید من و تو زیر باران گل می فروشیم اوست که کتابهایش گنج را محک می زد ،کلمات؟ شاعران با کلمات بازی می کردن اما سایه من و تو آن را سپرد به دل و شب شراب خویش چشمانش از پریه درد دگر خشک نماند دلش برای درد فریاد کشید تا من امشب تحملم سر آید و از او نامی بی همتا سازم بعد من این نامه را به فرزندت بده بگذار این بزرگوار را بشناسد وقتی عاشق شد بگذار کاروان این مرد را بخواند تا بفهمد دیرست دوست من در گوش من نام ابتحاج را مخوان بر من حرام باد زین پس نشناختن این همه انسان ازرده را

بهزاد منفرد

کاروان

دیراست گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت کجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
 از خون و زندگانی اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
 چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانهها و غزلها و بوسه ها
 سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
 سوی تو عشق من