::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1389


آدرس جدید وبلاگ من از این پس در این بلاگ فعالیت خواهم داشت  

http://behzad900.com 
سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1389

متولدین هم عصرم

چیزی برای نوشتن نیست . این روز ها فقط به یک چیز فکر می کنم و آن هم این جمله است !

ما متولدین دهه شصت از از سال تولدمان معلوم است روزگار کدام انگشتش را به سمت ما گرفته است.

بزودی بر می گردم باذهنی جوهری !

یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389

جنون

امروز خواستم احساسمو بداهه تجربه کنم چون نخواستم درد حالمو هیچگاه فراموش کنم


همانند یک غده چرکین از پیکر تاریخ برون ریخته ایم


                                                      مانند یک سرگردان پی آشیانه 


 رشد کردیم و زمان را ساعت روزنگار غده تاریخ هزارساله گماشتیم

 ظلم کردیم تا یاد بگیریم بجای درمان ریشه درخت برگهایش را هرس کنیم. 

خوردیم مردار حیوانات را جشن گرفتیم تا اکوسیستم را بهانه ای برای لذت معده گشاد

ساختیم تا بجای ایستادن روی پا نبردبان ها را فهم تکنولوژی نامیم

زدیم تا زمانی که خورده ها نخورن از ما

پریدیم تا آنجا که رکورد رقابت بیافریند ، و خاک لگد مال هیایو لحظه ای از برای نفس رامان

شستیم ، از آغاز ، تا پایان را گناه نشوید ، حتی باران با اشک زلال

رفتیم تا آمده باشیم و نرفته ها رو ترک بنامیم و خود رفته ها را خودکشی!

بردیم ، به هیچ ، تا نبریم از یاد که چه هستیم ، تا برنده شویم و بازنده بنامیم نبرده های خودرا

کردیم تا نکنن با ما اینگونه کرده های خود به آنها ، و هرچه کرد با ما جز سرنوشت نبود

خواندیم بجای باد بجای آب بجای ما! و سازها را ساختیم بجای باد بجای آب بجای ما!

مکیدیم تا خون ، غنچه لب به دنبال باد تا رهد از ناف ما زجوران

کشیدیم آنقدر که دود ترک آور شد و ترک رنج آور، نکشیدن ها جنگیدن و ما باز هم کشیدیم

خندیدیم تا نیش در حد بناگوش نیم دایره ی شاد ما شد ، آه  گریه قرینه تمامیان

گریه کردیم تا خنده زیبا شود ، شد ، کردیم ، ما انسانیم پس توانیم هرچه بد بود با خود کردیم.!

جویدیم هم چو موش در سوراخ قائم شدیم تا چنگال گربه سرنوشت چنگ نزند بر خورد شده ها

دادیم تا ندهند بر باد هرچه نداده بود. حیف باد همه را با خود برد . نزدیم  باران ساختیم ساز باران


دیدیم همه را ، باد دو دید!! تا نگاه نکنیم هرچه بد مزاج بود بر دلمان

شنیدیم نه از دور بلکه مماس با تصویر درد،  گوش نکردیم تا نشویم کر ، و گفتیم صمعک حقیر است در پیری

آوردیم از هوس که عشق بهانه نفسش بود ، آورده ها را قربانی کردیم به باد تا بیشتر بمانیم به روی خاک

گذاشتیم هرجا که شد ، تا در آید از بهر خاک  آنچه دلت خواست !! خشک شد،  مرد .. و افسرده شدن آهی لحظه ای!

کاشتیم به نام نهال ،  یادمان رفت که کاشته شدیم ، درد را منتقل کردیم به کاج سران!

برداشتیم تا برداشت نکنیم مرده ایم 

گفتیم از همه چیز جز نگتفه  ها ونگفته ها گفتند از نگفته های ما ، شد ماه از پشت ابر بیرون و گفت و نگفت ماند و ما رفتیم از شرم زیر خاک

سوختیم همچون نام چوب به روی سرخ خاکسترها فراموش شدند و اسکلت ها قیمتی برای موزه فردایان

یاد دادیم تا یاد نگیران هرآنچه ما یاد نداشتیم یاد گرفته ها راه تو را رفتند و آه زمین همه را!

بریدیم نه از ته بلکه ریشه تا نروید از خاک پاک سخن غیر از مایان

کشیدیم از همه جز خود. و رنگین کمان کشید هفت رنگ زندگی ما که جیره بندی بود از آسمان به دیده گان ها

بویئدیم هرچه گل داشت در بساط اینگونه بود که خوشبویان شدند هدیه برای لحظه ای از دل ما به نام یاران!


راندیم هرچه خوبکاره بود و تیشه ور رادیم به دل هرچه بدکاره بود و کینه بخت

باز کردیم هرچه در بود باز کردیم !! دری نبود دگر! ، کلید را دادیم به در تا باز کند هرچه قلب دارد همچون دربه در

بستیم به روی هر کس که خواست نبندد دری به روی ما!

زاریدیم تا گریه خجالتی شود گریه آمد و خنده برایمان آرزو و هدف آرامش آه که چه نیستیم در باغ

 کشتیم تا بمانیم بخوریم زخون مردگان که فردا نشویم کم از فرمانروایان

اما 

  اما 

تو اشک ریختی از این کرده ها!

         پس هنوز هستند کسانی در میان ما

                   نکردن ظلم  با باور آبزیان!

                             نخوردند خون زجام تازیان

                                          نبردند کوه به قلب رامیان!

                                                         نشستن سوز به شوق شوکران


اما 

   اما 

         تو فریاد زدی نکردی این چنین ضلم به شاکران

                                   نگفتی زخود برای نفس شاد کاویان

                                              نجستی چو موش به دالان بادیان

                                                              نکشتی  هرچه بود برای شاهدان


من اما هرچه بود دیدم و گریستم 

من اما هرچه هست خواندم و دیدم


چه کنم!


کرده ها و نکرده ها را چه کنم

تا فردا خوب و بدو تباه فردایشان نکنند.


این رنج نوشته را خوان و برو 

به دو دست باور خویش را بگیر و برو


نکند خام شوی از کلام جملات

که این نامهاست که می زند ساز کائنات


نویسنده : بهزاد منفرد

یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389

مرگ غم

در سخن مخفی شدم چون رنگ و بو در برگ گل


                     هرکه خواهد عشق بر مزارم آورد از مرگ گل

زندگی را دیده ام . از اکنون نمی گویم اکنون را که همه می بینند. زندگی را دیده ام من از پایان زندگی را آغاز کرده ام! من با مرگ متولد شدم و با تولد میمیرم! پس درک کن چرا هرچه هستی نیستم.

این راه مسیرش آغاز و پایان را بر هم گره می زند. بیا کنارم زیبا ترین کلامت را زمزمه کن نترس از اینکه راه جداست راه که همیشه جداست و جدائی ها هم از خداست هم نارواست.


دلم گرفته امشب خیلی! تا بحال هیچگاه اینگونه احساسم را به خورد جملات نداده بودم چقدر بی صداست این نوشته ها چقدر پستیم! زندگی را از دل دیوار های زندان غم تعریف می کنیم و متن خسته ما قربانی غم و دل ماست! ماندم اگر روزی جملات زندگی را اینگونه غمناک برایم بنویسند چه سرابی از فردا خواهم داشت.!


چرا هرچه هست باید باشد؟ چرا نیستی نیست!؟ نکند او هم رفته است؟ دراین دنیا همه رفته اند و هرکس رفت گوشه ای از احساس مرا با خود برد.


چراغ شب شمع نیست ، فهم است! و فهم خاموشی است زیرا روشنائی ها فوت شدند با باد.

و هنوزم قصه هست 


شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389

کتاب او تنها نیست


یک سال پیش قصد داشتم کتابی تحت عنوان او تنها نیست که شامل هفت داستان کوتاه بود به چاپ برسانم تا سه ماه پیش هم قصدم همین بود اما شرایط کشور و سانسور جملات تنها چیزیست که توانائی پذیرشش را نداشتم .اما با این حال با کمک نویسندگانی بزرگ و ناشرانی دلسوز کتاب تا مرحله چاپ هم رسید اما ماه پیش متوجه شدم هنر در کشورم هیچگاه ارزش نخواهد داشت. از تصمیمم جهت چاپ آن منصرف شدم و ترجیح دادم در همین وبلاگ این کتاب را به دست معدود خوانندگان خود برسانم.


دانلود کتاب 


جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1389

عشق تو نیستی

عشق تو نیستی

کجائی ای خانه ابری اشک بارانش گرفته است . کجائی ای باد برهنه من چهره ام خاموش است. درشب زمستانی در کنار دختری خردادی ماه از بالا می تابد و من چراغ سرد زمستان را در فصل گرما در این جاده باریک روشن کردم . چه می خوانی؟ چه می خواهی! چه کسی این قصه را در زنده گان می سراید. هنگامی که ساز عقربه ها در حال اشک می دهد . ثانیه ی مرا به غرور در تصویر ذهن می سراید . طوفان شبی است خاموش گرچه تنهاست و من آواز می خوانم . و منم تنها منم که در شب تنها آواز می خواند. ای کاش ابدییت باور حالت بود و عشق بی مفهوم ابدیت همان عشق نیست . اشکال همان است که هیچ به هزاران هست تبدیل شده! ذهن خسته من می خواند امشب از شب، تنها به ابر فریاد می زند از برای اشک هیچ ، که چرا؟ چرا اینگونه می باری در این تنها غزلم نثر من زبانم را شرم میدهد از جمله بندی که هیچ همان عشق است تو عشق نیستی! تو عشق نیستی زیرا عشق هیچ است تو هر آنچه می توان تعریف نکرد تو از دیار نا آشنایان آمدی تو از دل بی رحمان ابدیت در سرنوشت راه های من روئیدی و تو سبز ماندی! تو عشق نیستی و نخواهی بود زیرا عشق همان است که هست و تعریف از برای تو هدر رفتن عقربه هاست. چرا می گریم در شب می پرسم از خود . می پرسم! چرا گریه من اشک آسمان است و احساسم ضخیم! و عشق فراری و سخت و خار به روی باد! من این را می گویم تا ابدیت! آنچه بدیدم می آید و در ذهنم می ماند . آنجا که بدگمانان در رنگ شب می خوانند. آنجا که لبخند ها گریه می کنند . زمانی که شب یاد روز می کند. عشق نیست و تو هستی زیرا عشق تو نیستی. افسوس که آبگیران همان ماهیگرانند و ماهی ها می نویسند . اه ای قلبم چرا ماهی ها فقط از طعمه ها می نویسند. من اینجا تنها در شب می گریم وباران همان بهانه است که عشق قرار است بهترین ها باشد . همه من هستم ماهیگران ماهی ها حتی اشک باران هم در بام تلخ دیروز باور خردادیان من هستم. هرچه است چمن است چمن سبز که خون مرا می مکد حتی اگر این خون در این مسلخ باور من ننشسته باشد. این چنان می سرایم و کوتاه دلان عشق لقبم می دهند آه که چقدر ساده اندیشید. در این دیار که تیغه خون امیخته است دست پسر پدر را عشق تو نیستی . تو همانی که هستی وتعریف نداری. من تنها فریاد زدم، نه من تنها فریاد زدم، نه تو عشق نیستی تو فراتر از عشقی! بهزاد منفرد


پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1389

همانیم که هستیم

ایمیل هائی که جدا از نظرات برام ارسال می شوند نظرات گوناگونی است اما در بین همه آنها ایمیلی دیشب خواندم که  در آن مورد اتهام بی اعتقادی به خدا و دین قرار گرفتم .

 

دوست عزیزم هرچه از زندگی بفهمی باز کم است.   زیرا زندگی پایانی ندارد و خاموشی تو دست اوست. گرچه ذهن انتهای زندگی را پذیرفته است و با حجم خود فهم انسان ها را به اندازه حرف می زند. اما قدرت را از این امر چه حاصل وقتی ذهن بیکران تو به همان اندازه است که من از بدو تولد تحیمل شده به زندگی به همراه دارم!


 هرچه هست همین است و همانیم که هستیم فراموش مکن همینو همان هست که هستیم.

 

 حجم باور نا زمانی و نا کجائی ، قدرت پچ پچ فراموشی را اندازه خواهد گرفت . و اعتقادات فریاد می زنند نه پچ پچ . با صدای بلند از بودنت را در نا زمانی و نا کجائی ذهن به دیگران تحمیل می کنی! تنها تو در آنجا موجودیت مطلقی .

و ای کاش در بیکران ذهنت توانی از قضاوتی فراتر از فریاد اعتقاد بود. اما داوری پشت ذهنت و در کنار من نشسته است .

 اینجا می گویم به تو هر آنچه هستی خود بودنت را به اثبات می رسانی و بودنم هرآنچه هست خود بودنت را به اثبات می رساند . دوست من همانگی را بفهم  و زندگی را از دیدگاه هزاران چشم زاده زمین ببین زیرا تو یکانه هستی و ما  هزارانه گانه ایم. فراموش مکن که درخت جهل معصیت بار نیاکان است  و نسیم وسوسه ایست نابکار.

 

جهان را به چشمهای روشن زیر پلک نبین.جهان را با چشم خاموش و در تاریکی باور کن جائی که صدای دختران معصوم نه ساله از تمامی وجودت که تبدیل به شنیدار ها شده بشنوی .

 

دستانت را در آینه نگاه کن چنین آلوده به سیاهی نیست را باور نکن ،صدا هارو بشنو. با شیوا فریادانه اش گوش کن .

 

با هرچه هستی مشکلی ندارم زیرا همانی که هستی . با همانیتت به دستی چیزی به نام آموزش همانیت در اینجاست که می جنگم زیرا من فرزند آفریدگارم و تو فرزند انسانی ، که گویا نویسنده قهاری بوده

 

اگر بی اعتقادم از برای اعتقادم به هرآنچه که نوشتم است

 

روزت خوش

 

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

 

پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.

من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.

پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.

افسانه های سرگردانیت

- ای قلب در به در! -

به پایان خویش نزدیک میشود.

 

بیهوده مرگ

به تهدید

چشم می دراند.

ما به حقیقت ساعت ها

شهادت نداده ایم

جز به گونه این رنجها

که از عشق های رنگین آدمیان

به نصیب برده ایم

چونان خاطره ئی هر یک

در میان نهاده

از نیش خنجری

با درختی.

***

با این همه از یاد مبر

که ما

- من وتو -

انسان را

رعایت کرده ایم.

***

درباران وبه شب

به زیر دو گوش ما

در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما

روسبیان

به اعلام حضور خویش

آهنگ های قدیمی را

با سوت

میزنند.

(در برابر کدامین حادثه

آیا

انسان را

دیده ای

با عرق شرم

بر جبینش؟)

***

آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی

توان خرید،

مرا

- دریغا دریغ -

هنگامی که به کیمیای عشق

احساس نیاز 

می افتد

همه آن دم است .

همه آن دم است .

***

قلبم را در مجری ِ کهنه ئی

پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ئیش

نیست.

از مهتابی

به کوچه تاریک

خم می شوم

وبه جای همه نومیدان

میگریم.

 

آه

 من

حرام شده ام!

***

با این همه - ای قلب در به در!-

از یاد مبر 

که ما

- من وتو -

عشق را رعایت کرده ایم،

از یاد مبر

که ما 

- من و تو -

انسان را

رعایت کرده ایم،

خود اگر شاهکار خدابود

یا نبود

 

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389

چی میشد ارشاد کتاب خدا رو چاپ نمی کرد؟

چی میشد ارشاد کتاب خدا رو چاپ نمی کرد؟

داستان این نوشته از چسب زخمی روی پای چپم شروع شد که بر اساس یک بی احتیاطی اتفاق افتاد و آلان هم چندسالی است که جای زخم از بین رفته ،  چه ربطی داشت!؟ هیچی. مهم این بود که داستان ما شروع شد . 

بضی وقت ها زخمها خوب نمیشند بلکه فقط ظاهرشون نشون میده که خوب شدند اینجاست که انسان فریب می خوره اخ که چه کیفی میده وقتی آدما فریب می خورن ، اینجور وقتها دوست دارم روبروشون با یه بستنی یخی به حرفاشون گوش بدم یارو توری از آفرینش برای من حرف می زد که بستنی من از خجالت آب شد . و من فقط خیره به چشمانش و لباش رفت و آمد فکشو می شمردم . به راستی که شهر ما سمساری خاطره ها در کتبی است که این روز ها کلی قیمت پیدا کرده به هرحال  خدا هم باید درامدشو از جائی بگزرونه دیگه  شغل خدا این روز ها نویسندگی است. و الحق که خوب شغلی انتخاب کرده تو شرایطی استثنائی که نه ارشاد بهش گیر می ده نه جونوری جرات داره کتابشو نخره چون موضوع کتابش شده داستان زندگی ما و الحق که خیلی مست بوده که اینجوری خرچنگوساخته . اگه بخوام از کتاب خدا بیشتر حرف بزنم از اول کل آفرینش باید بگم برای همین یاد حافظ را گرامی می دارم و تولدم رو از گوشه ای از کتاب شروع می کنم چون از اول زندگیم تا آلان جز چرت و پرت چیزی ننوشته..! 25 سال به جلو می رم درست زمانی که یکی از برگها پاره شد و من در آسمان شناور بودم اونجا بود که فهمیدم دنیا فقط تو این کتاب نیست بلکه فراتر از یه کتابه ! نویسنده روزگار وقتی دید یه برگ از داستانش گم شده کلی ارتش و آماده باش داد تا منو برگردوند به کتاب !.

من شناور بودم و برگهای کتاب دونه دونه پاره شدن و آسمان غرق آزادی شد ارتش فداکار خدواند رقص آزادی را در آسمان هیچ به پا کرده بودند . و من مغرور از اینکه دنیای واقی را پیدا کرده بودم . خدا وقتی چنین دید تعغیب و گریز و کنار گذاشت به نوشتن داستانش ادامه داد و ما را زین پس شیطان نامید. اینجا بود که با خدا اعلام جنگ کردم زیرا من نیز می توانم نویسنده افرادی باشم که در آسمان خالی شناورند . روند روزگارو داستان خدا عوض شد . و جنگ آغاز شد بارها به خدا می گفتم اگر ریگی به کفشت نبود چرا منو شیطان نامیدی! که شخصیت های داستانت از بیرون کتاب بترسند. و اون همیشه می گفت چون من خدام! عجبا یعنی چی؟ مگه برای من خار داره که نمی تونم خدا بشم . نویسنده روزگار دوران سختی و در داستان می گذارند زیرا شخصیت ها دودستگی یاد گرفته بودند و انجا بود که نوسینده قصه ما اولین اشتباه و کرد. خوبی و بدی نام گرفتند.  و اینگونه من قربانی یکی از اینها شدم . مهم نیست ! اصلا مهم نیست من اصلا بچه نه نه نیستم درسته این بیرون هیچی نداره که ازش لذت ببرم ولی بجاش این قدرتو بهم میده که هرچی خودم می خوام بسازم چیزی که تو اون کتاب لعنتی نداریش یه جورائی هرچی هست باید باشه و اونجا مترسکا فکر می کنند رئیس جمهور آمریکان.!


زندگی با هر سیلی بر گوش زمین که از طرف خدا نازل می شد می چرخید و یک روز ورق می خورد و گذشته ها رو باد با خود می برد و آینده گان هنوز در فکر خدا نقش می بست اینجا بود که متوجه شدم هنوز امیدی برای متوقف کردن خدا هست ! زیرا می بایست  کتاب زندگی پاره می شد و زندگی بدون نویسنده راه خودش را ادامه می داد چیزی که حق هر موجود زنده بالتیموری است.!

هرچی در مورد من نوشته دروغ بوده من اصلا خدارو دوست نداشتم چون من اصلا نبودم خود اون منو بوجود اورد اما دست روزگار یه روزی من و پاره کرد به عبارتی جر خوردم تا فهمیدم من کیم اینجا کجاست.! خدا دروغگوئی بیش نیست و ما همه بازیچه دست اونیم.

کینه و عقده توده بهمن بود که هر لحظه ممکن بود کتاب را تبدیل به یک گوی سفید کند و بر گوش خدا بزند . اما سیلی را فقط من نمی زدم بلکه تمام آدم های اون کتاب بهم میزدند. خدای داستان ما هر بار از من جلو تر بود چون من هنوز می خواستم آخر داستان اون و خراب کنم برای همین زندگی پس از مرگ آفرید و نام یکی را بهشت و دیگری را جهنم گذاشت اینجا بود که باهاش حال کردم چون منو فرمانده جهنم کرد! جهنم پایگاهی بود برای آدمائی که جر خورده وپاره پوره میومدن توش و من وبری اخلاقش بودم یه چیزی بگم جهنم اصلا دستگاه های شکنجه و آتشو اینا نداره چون فرماندش منم اینجا من به همه میگم هرکاری دوست دارید بکنید. و هرچی می خواید بسازید .اما زمینی ها رو فراموش نکنید اما خدا یه مشت مفتخورو داره پرورش میده تو بهشت پاشید یه سر برید بهشت ببینید یه آپارتمان هفت طبقه شده من موندم اینهمه آدم و می خواد چیکار کنه اونجا حتی تو بهشت هم دست از تقسیم بندی بر نداشته مثلا طبقه هفتمی ها بالا شهرین و طبقه اول باید کرایه خونه بده راستش و بخواید این بهشت و جهنمم یه کتاب دیگستکه خدا شروع به نوشتن کرده و اینبار مثلا می خواد اشتباه قلبی خودشو مرتکب نشته قصه ادامه پیدا کرد تا اینکه روزی تصمیم گرفتم برم زمین و شخصا با آدما صحبت کنم برای همین از خدا خواستم یه بلیط رفت و برگشت چارتر برام بگیره نامردی نکرد تو موتو ر هوایپیما هم با هزار منت بهم جا داد الان هنوز تو زمینم و یه وقتائی با آدما از واقعیت زورگار حرف می زنم اما تو این خراب شده یا خدارو قبول داری یا نداری خوب این که بد نسیت انتخاب می کنی اما وقتی خدارو قبول داری نباید ازش بد بگی و اینجاست که دیکتاتور معنی می گیره! امروز به این فکر کردم که من شیطان نیستم خدا هم وجود نداره هرچی هست خودمونیم من و تو می تونیم خدارو به کتابمون بیاریم! می تونیم شیطون و بکشیم ولی یه چیزی همیشه باهامون هست که اسم نداره ، صفت نداره، آینده بین نیست، فقط مثل آبشار رونه ! اون وجدانیست که با هر شخصسیت جدید برگی سفیدی از کتاب آفرینش رو هدیه می گیره خوب بیائید این برگ را خط خطی نکنیم تا اگر خدا و شیطانی اون بالا در حال طلاق طلاق کشی بودن بفهمن ما راه خود را از آغاز همراه داریم! و بازیچه جنگ و دعوای کسی نیستیم.


شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1389

با همانگی

دلم برای تو لبریز از غزلخوانی ست
و واژه‌ها به لبم لحظه‌های عریانی ست

زمن مپرس چرا می‌شوم چنین بیتاب
بهانه‌های دل من برای تو آنی ست

چگونه جمع کنم روزهای گمشده‌ام
که در هوای تو هر لحظه‌ام پریشانی ست

مبین برابر زیبائی تو ام خاموش
نگاه کن به نگاهم که در غزلخوانی ست

نیاز نیست که امشب چراغ افروزم
زشعله‌های نگاهت شبم چراغانی ست

و پیچ وتاب تنت رقص روح در بدن است
نیاز و ناز نگاهت نماز عرفانی ست

به روی پرده تنیده ست ارغوان با سرو
فضای خلوت ما منظری گلستانی ست

من از نگاه به رویت نمی شوم سیراب
به جانم آتش شوقی که افتدودانی ست

مبین به دفتر شعرم که عاشقانه کم است
هوای میهنمان را ببین که توفانی ست:

هزار سرو و صنوبر به خاک افتادند
هزار نسترن و سرو باز زندانی ست

به میهنم نَوَزدَ تا نسیم آزادی،
زلب نجوشدم آن نغمه‌ها که دلخوانی ست!

شبانه سر زدنت بر لبم غزل رویاند
وگرنه بی تو شبم روز های بارانی ست


پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1389

آشپزی در مستی

جزئیات مهم نسیت حال تصمیم میگرید پس


ساعت 8:20:30 


در حال تایپ کردن و روغن داغ است سیب زمین ها مانند مغز من در هوا سرخ می شود و من اینجام


ساعت 8:21:32 


درحال تایپ کردنم و روغن همچنان داغ است و اینبار طرف دیگر سیب زمینی ها و مغز من باید سرخ شود و من اینجا نیستم زیرا جمله در ذهن من است


ساعت 8:22:40 


در حال تایپ کردنم تلوزیون در حال پخش موزیکی به زبان روسیه و مغزم به سرخ شدن سیب زمینی ها فکر می کند.


پیک ششم


ساعت 8:23:12 


کفگیر آتش گرفت کمک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ساعت 8:23:23 


آتش بدون کپسول آتشنشانی و فقط با آب خاموش شد و سیب زمینی ها در حال سرخ شدن با روند عادی خود هستند و من عاشق این اهنگم


ساعت 8:24 


سیب زمینی پرید رو پام سوختم وایییییییییی


ساعت 8:24:10 


داشتم به این فکر می کردم که اون آهنگی که عاشقش بودم اسمش چی بود!


پیک هفتم


ساعت 8:27:10 


دستمال کاغذی ها روی بشقاب شیشه ای فرود آمدند و آهنگ مورد علاقه من تمام شد حیف!


ساعت 8:30


دریخچال و باز کردم ولی نمی دونم چرا ! آهان چون سیب زمینی ها روی دستمال کاغذی هستند و من دنبال سس می گردم


ساعت 8:30:12 


آخ سوس نیست حالا چیکار کنم!


ساعت : 8:30:59


وای چه حالی میده وقتی سیبزمینی سرخ شده با زیتون خورده بشه !


ساعت 8:31:30


پیک هفتم


ساعت : 8:37:30


به خبری که هم اکنون از گوشی تلفن رسید توجه کنید: (مامان: بهزاد کلی شنیسل مرغ داخل فریزر هست سرخ کن بخور گشنه نخوابی)

ساعت 12:4


خواب....


چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389

در ذهن من چه می گذرد


همه این روزها از دست من نارحت اند . حق دارند کمی خسته بودم خسته ذهنی .... در ذهنم پر از اتفاقاتی است که باید به پایان برسد . دوست دارم شما به ذهن من بروید .البته مرحله اول ذهنم امیدوارم درکم کنید.

نمایش تصویر با سایز اصلی


سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389

الهام بخش

دنیا خوابی بیش نیست و رویا واقعیتی است خیالی در ذهن تو.  حال فرض کن دنیا رویائی است که مردی پیر در حال خواب دیدن است پیر مردی که شکل پیری توست . رویا ها نیز حقیقتند و حقیقت روئائی است که نه شکل پیری توست نه اکنونت بلکه فقط در نا خوداگاه فردی دیگر است که خواب اکنون توست .مرگ تو بیداری اوست و آینه اثبات تو در نماد فرد دیگر است در خواب دیدی که در حال خواندن این نوشته هستی و آرام جشمانت بسته شد .وقتی بیدار شدی 50 سال گذشته بود و با گلوله ای روی پیشانیت بیدار شدی و نوشته را ادامه دادی تو در خواب ؛خوابی دیگر دیدی مرگ تورا بیدار کرد و فرق واقعیت و رویا مشخص شد . در رویا تو مردی و در واقعیت زنده ای!


سالها گذشت  شکل همان پیرمردی شدی که سالها قبل امروز تورا خواب می دید.گل های گلایل یکی پس از دیگری از کنارت رد شد و تو در خاک فرو رفتی ، لامپ زندگی خاموش شد . وقتی بیدار شدی فرق واقعیت و خواب را نداستی از کجا معلوم که این هم خواب نباشد؟ اینجاست که هدف زندگی از بین خواهد رفت .عاشق خودکشی شدی و هر بار جای دیگر ، سالی دیگر بیدار شدی!

رویا ها حقیقتنتد. یا حقیقت رویاست؟


دنیائی نسیت حقیقتی نیست رویائی نیست بلکه فقط تو هستی و تو هر چه می خواهی می بینی و هر آنچه خواهی کرد زندگی که وسعتش در مخاطره ذهن هیچ کهن ذهن بالتیموری نمی گنجد زایش تصویر سازی توست همه از آن هستیم و او از آن ما .

چه کسی اهمیت می دهد؟ دیروز امروز و خلق کرد و امزوز خاطرات دیروز را ! گذشته حتی ارزش بخاطر سپاری هم ندارد .


به خانه برگرد خانه تو فرداست تصویری زیبا از فردا خلق کن نگذار بچه های فردا در رویای تو به تباهی روند.....