::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 12 مهر‌ماه سال 1384

فردا از ان دیروز

شبی با پایئز خلوت کردم

زیر درخت نشانه اش تکیه دادم

برگ زردش را از روی سرم برداشتم

به او گفتم

 چرا تو زرد می شوی؟

پاییز گفت زردی برگ من ملیارد ها بار سبز شده

واین چرخه ادامه خواهد یافت

از ان روز گذشت

روزی برگ زردی مرا صدا زد

گفت

ای پیرمرد مرا بخاطر می آوری؟

گفتم اری توپائیزی

گفت می بینی من 70 بار سبز شدم و این شکلیم

ولی توچرا این اخرین برگ پایزیست که می بینی؟

یکشنبه 10 مهر‌ماه سال 1384

یاداشت امشب

وقتی بچه بودیم همیشه دخترا،عاشق عروسک هاشون بودن و پسرا عاشق مردای قوی،وقتی بزرگ شدیم نمیدونم چرا دخترا عاشق مردای قوی شدند و پسرا عاشق عروسکهای تو خیابان