دسته‌بندی ادبیات - ::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393

آدم های شهر من

وقتی هرشب اینجا کنار من موسیقی از تنهایی در میاد شعرهای کاغذی رقص قافیه ها را در میان نت های ساز ها لب به اعتراض باز می کنند و درد و دل ها با من دارند . این شب ها شعر ها از خیابان ها امدند ، آدم های شهر من هر کدام قطعه ای در سر دارند و من هم برای هر یک نثری بر خط دارم ، همه و همه در کنار هم کتابی است  به قطوری تمدن شهر من و افسوس برگ هایی از این کتاب گم شدند . و من هنوز هم به دنبال آدم های شهر من شعر می خوانم .


سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392

10 سال گذشت

نوشتنم زمانی آغاز شد که من بودم و یه دنیا از خاطراتی که نوشتنش سخت بود . امروز من برای نوشته هام جشن تولد گرفتم و این پست هدیه ای از من به این جملات ده ساله است . 


وقتی شروع کردم  بنویسم نمی دانستم نوشتن چیست حتی نمی دانستم جملات چگونه می توانند زندگی را در خود دیکته کنند . اما قلم که دستم را گرفت زندگی در جمله ها گذشت از زیبایی ها زشتی ها ، غم ها ، شادی ها از تمام لحظاتی که در شب و روز انسان پیر می کند ، قلمم جملات را بزرگ کرد و وقتی ذهنم را شناخت، زندگی برایم نوشت و چه چیز ها که به من یاد نداد...


نمی دانم در این سال ها چه بر من گذشت ولی هرچه گذشت نوشته ها برایم خاطره شد .


شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392

خواب ماندگان

زندگی از برای ما روز به روز پیشی می گیرد، زندگان روزی خواهند مرد ، و مردگان دیروز نام خواهند گرفت.  و هم من و هم شما  امروز تنهاییم ،  و غافل از اینکه هستند عاشقانی که تنهایی را از ما گرفتن آروزیشان است . در میان  اندوه و گذشته از دست رفته ادمیانی بودند  که تکه تکه  از قلبمان را بردند . ذره ذره های وجودمان در اسمان ناپدید شد . ما ماندیم و کوله باری از تجربه تلخ از گذشته که امروزمان را ساخته است . گرچه این فلک می چرخد و روزی همچون بچگی می ایستد تا چرخ و فلک برای انسانی دیگر به گردش در آِید .  


هر یک از ما روزی برای  بهتر کردن روز عشقی جنگیدیم  گرچه این قصه دوست داشتن را همه دنیا می دانند . اما باز به دنبال باور عشقش می گردیم .  پسرکی خیالی در همین شهر  همانجا که جاده است و پایانش نا معلوم در افکار خویش قدم بر قدم بر می داشت و در باورش فقط اوست که ارزش دارد و تلاش برای خوشبختی او تنها کار زندگی است و بس . انقدر او برایش مهم است که فراموش می کند حتی روزهای هفته اش . در بین راه عشقش که اورا می بیند . با چشمانی پر از اندوه او را نکوهش می کند، که چرا روز های هفته را فراموش کردی ! یکی از این روز ها روز من بود. و مرد جوان راه را خواهد رفت تا زندگی را برای آینده عشق به شکلی سازد که هر روز روز عشقش باشد. و این بازی سرنوشت است . هرکه مهم باشد. روزی قلبت را خواهد شکست ...


بهزاد منفرد

جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392

لا به لای پنجره

نگاه به شب در لابه لای پنجره همان وقت که دستتان پرده ها را کنار می زند ، تاریکی است . و تصویری از چهره غرق در آرامش شما در پیکر ماه نقش بسته  و یاد عشق، شما را اشکباران می کند و باران از دیدگان شما بر چتر مردی در سنگ فرش خیابان تنهایی آرام میگرد . قدم قدم زیر باران اشک  می رود و دستانش در دست چهره ای خندان و خوشجال که تو را یاد دیروزت می اندازد ، نقاشی آینده می کشد . رسم زندگی رفته ها را بارانی می کند و مانده ها را در حسرت روز بارانی  در آرزوها غرق می کند . اشک چشمانت هرچه دریا شود دلت وسعت عشق را به دریا کشد . 


بهزاد منفرد

جمعه 21 تیر‌ماه سال 1392

افسانه شب

میگم ای کاش همه با هم مانده بودند.  اگه با هم فقط یه شب واسه این روزا حد و مرز تعیین کرده بودند  دیگه نه دل شکسته ای بود نه قاتل دلی ، دل شکسته ها هستند در میان ما و شاید شما هم مرحم دلشان باشید این روزها ، هرچه عشق دارن در بساط رو کردن برایتان به اندازه هرچقدر که دوستشان نداشتند شما را دوست دارند اکنون ، شما نیز عشق  با اینهمه رنگ و بو را باور کردید و از ته دل عاشق بودن را تجربه کردید. روز ها خواهد رفت و ماه و شب ز دوری هم  از عمر شما کم می کنند ، و اما قاتلان دل همانان که عشق را باور نکردند . و جواب عشق را همیشه با نیش خند ودر آخر با خیانت دادند هر از گاهی یاد  مقتولشان می افتند و دل شکسته را ز خود فرو می برند .  و او از برای انتقام عشقش را به رخ قاتل می کشد و این بازی ادامه خواهد داشت ...


 تا زمانی که دیگر احساس می کنی هیچگاه شاید نتوان توقع داشت تورا همچون قاتل دلش دوست داشته باشد . کوهی از دلتنگی ها و تنهایی ها به سمتت خواهد آمد . نه می توان دل کسی که شکسته است را بیشتر شکست نه می توان کسی که دل میشکند را از خاطرش بیرون کرد.

 فقط یک چیز در این دنیا را باور خواهی کرد و آنهم احساس خودت به اوست . و تصمیم  خواهی گرفت دوست داشته باشی عاشق باشی و انتظار نداشتی باشی دوست داشته شوی یا عشق او باشی . و همیشه امید وار باشی که دل شکسته ات قاتل دلت نباشد و تو دل شکسته بعدی نباشی!

پنج‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1392

مداد رنگی

بوم را که در دست می گیریم قلم را در دست دیگر حتما خواهیم دید ، فکر ما پر از اندیشه های دیروز  هدفمان نقش کشیدن این خاطره هاست در این بوم سفید ، و زمان تنها یار ما که می گذرد و باز می گذرد .


بچگی را بیاد آورید با مداد رنگی ها وقتی چمباته زده روی فرش های گل گلی مادربزرگ ابر می کشیدیم و درخت و خورشید و رودخانه همه چیز خوب بود غیر از زیبایی چیزی نبود.  در باورمان مداد رندگی ها که کوچک شدن از بس تراشیده شدن صورت ما هم نیز تراشیده شد و مرد نام گرفتیم تنها رنگ ما برای به تصویر کشیدن هرچه بود سیاه بود . پاکنی نبود،  دگر نوشتیم و اشتباهات گردن نسل بعد افتاد توجیحش سن بزرگان که بیشتر است خوب! 



شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392

قلم می رقصه باز رو کاغذ های خط خطی

اینجا شهر من و تو نیست  مه گرفته  کل شهرو عقاید ما همه پوشالی و گاهی هم در مکتب اسلام پر از اراجیف شده کاش زبان نباشه و شنیدارم مجبور به درک این همه یاوه نباشه . شرمندم اگه نوشته هام رنگ امید نیست و پوچی پیام هر جمله ام هست ، در آغاز تولد هر انسان غم بهانه ایست برای باور خوشحالی و تحریرش هرچند یاوه از نگارش قلمم اما کاری است که در در باورم روی این کاغذ مانده است و بس

شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392

خالکوبی

خالکوبی های خاطره درد های زندگی همه از صبوری تکپری روزهای بربادرفته را به حقیقت پیوند می زند و حال زیبایی های خودش را به یدک می کشد

با این حال ایستاده در کنار این همه همهمه که در خواب های شیرین و تلخ مهمان هرشبند . واقعا نفهمیدن  چی شد که عمر رفته را کی

آب برد هرکی بود از دور و اطرافم رفت و اماده های واقعی در خلوت زندان های خاکی که گلهای خشک به بار می آورند ماندند

به راستی بهترین مغز های عمرم رو دیدم که با جنون تباه شدند . و منم با دینام پرستاره شب به روزی می اندیشم که ماشدن ابدی شود

جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1392

خوب و بد

واقعیت انکار نشدنی است گرچه هرچه هست از ما نیست و لحظه های باهم بودن افکاری گذراست اما واقعا که زیباست باران که می بارد درهای کنارم باز می شود فقط یه در هست که کلید می خواد منم ندارم انگار خدا پشت اون دره که نباید بدونیم کیست و هست یا نیست  روز های پایانی تنهایی به سر امده و ما  شدن تجربه ای نو در بهاری که به قول او روز آروزهاست . برای من سرنوشت یه نخ بود و منم یه سوزن . از نظر تو چیه؟ یه نامه عاشقانه لابه لای سبد گل؟ 


همه چیز تمام شد دورانی که به نظرم زیبا بود ولی در حال اینگونه در ذهنم می گذشت اما الان که چند وقتی از اون روزا گذشته همه چی عوض شده . یه کوه مشکل بلاخره تموم شد یه انسانی از دیار مهربانی با تمام ادم ها متفاوت در زندگیم قرار گرفت . پست هایی که از قبلم می خونم فقط نا امیدی حس می کنم و تنهایی رو تنها رفیقم میبینم . اگه راستشو یخوای باید حرف کانت و قبول کرد که خوب بد را تعریف کرد گفت فقط اراده نیک درست است گرچه این اراده سخت است اما موفقیت در لحظه ها از هرچیزی زیبا تز است . راهی که پر از سختی است زیباترین اراده لحظه هایم شده . 

دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1391

دوباره منم

دوباره منم و یه شب پر از مه توش گمم ولی باز دمم گرفتم و خوابیدم دمر جلو این جعبه امید که پر از ورق های باطله از شبم توش نوشتم هر شبم...


چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1391

بالتیمور بدون نور

بالتیمور خاموش و برق در انزواء اختراعش نفس سفید دم میدهد و ما صبر بر صبر می کوبیم

پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391

شب بجای روز

رابطه ای بین شب و جملاتی که نویسنده اش از ته دل می نویسد وجود دارد انگار باید همه بخوابن تا حرفی برای گفتن باشه ، جملاتی که واقعا برای هیچ کس نوشته نمی شود چون کسی درکش نمی کند . حرف هایی در قالب چند جمله که سخت نگارشش مخفی کردن خود در ظاهر چهره اش موج  می زند . 

یه زمانی بچه بودم مثل همه کلی آرزوهای کوچیک داشتم در حسرت بزرگ شدن با هرکه همبازی بودم سن من و رد کرده بود ، نشد یه بار ساعت زنگ بزنه بدونم وقته چیه همه چیز سر جاش بود جز من که تو زمان جایی نداشتم .

بزرگتر که شدم شبا فقط وقتی برای بچه بودنم بود و بس . انقدر زود جلو رفتم که آلان پیر شدم جذابیت های جوونیم شده خندیدن به رفتار های جوونا ، این هم تجربه این همه خاطره و اینهمه اتفاق منی که آلان می نویسه رو ساخته ، اما حالا درست امروز بازم شبه و  منمو یه قلم با یه دل که زبونش و خورده صداش می لرزه و رعد و برق طنین احساس کلماتش شده . زیر لباس زیر قوز کردمو یه روز مثل روز قبل و به انتظار صبح نشستم تنها فرقش با دیروز بغزیه که از تو ترکیده  ، 

یه دنیا حرف داشتم با دنیا هم حرف داشتم کاش دنیا کاری نمی کرد همه حرفامو قورت بدم و آلان یه دنیا سکوت شدم ، روی یه سکو کنار شب خیره به ماه شدم کاش میشد یبار فقط مثل بچه ها کنار بارون خیس می شدم . ولی همه چیز مثل قبل نیست حتی چهره ام مثل قبل نیست تفاوت ها منم اسیر کرد مثل همه اونایی که اسیر شدن میگن هزار سلول تو بدن آدما هست آما من هزار آدم دیدم پشت سلول های این دنیا که مثل من اسیر شدن . 


با مرگم یه قدم فاصله دارم دیگه بسه من و از ما جدا کن بخاطر این دنیا از خودم گذشتم . و هرچه گشتم یه آدم شبیه دنیای خودم ندیدم . من این تنهایی و ترجیح میدم به هرچیزی که دنیا مو گرفته چه کابوسی از این بد تر که امروز تو یه قلبت فقط بدی جا گرفته!


سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391

غلطه فکرت!

در زندگی سعی نمی کنم به دیگران واقعیت خودمو نشون بدم ! نه اینکه بدم یا اینکه شاید خوبم . دلایلی برای خودم دارم که همین کافیه..


شاید این اولین نوشته من در بیست و چندی زندگیم باشد که به من نزدیک است . دلیل بیانش فقط برای افکار بیرونه ! برای اولین بار از اینکه فکر دیگران و همراهی کردم احساس خوبی نداشتم . برای همین دوست دارم بگم غلطه فکرت


هرکی رد میشه از این وبلاگ با خوندن نوشته ها فکر من واژه عشق تجربه شده برای خالق جمله ها در صورتی که هیچگاه عشق و تجربه نکردم . چون فکر می کنم عشق برای من چیزی نبود که یکباره و در لحظه ای در طول عمر اتفاق بیفتد . بلکه همیشه در وجودم بود و حتی بدترین اتفاقات نتونست شکستش بده . 


نوع زندگی من فقط برای خودم آزار دهنده نیست . چرا همه آزار می بینند جز من !  مگر من تو هستی یا تو به من آزار می بخشی؟  


بیا یبار مثل من دنیا رو ببین  حتی اگه فکر می کنی دیدم غلطه شاید باعث شد دیگه نگم فکرت غلطه .  می دونی فرق بین من و تو فقط یه چیز است و فاصله میان من و تو بسیار زیاد است زیرا تو در زندگی به حد و مرز اعتقاد داری و من نه !

من سالهاست از خط قرمز رد شدم و دوری بین من و تو بخاطره فاصله هاست که برگشتی نیست مقصد تو پشت خط است و مقصد من رفتن است . 

اگه خوب و بد چیزی باشه که در کتاب ها است . من اون کتابو نخوندم شاید اگر کسی بود می گفت بخون می خوندم اما چه بد چه خوب من راضی ام . نگاهت هر لحظه بمنه و چشمانت افسوس راه مرا می خورد ! ومن سالهاست رنگ آزار و ندیدم . وقتی منو میبینی آرامش می گیری ولی تو می خوای من اینجور نباشم ، نه اینکه بدی یا بد منو میخوای حال منو تجربه نکردی که بخوای بفهمیش .


زندگیه من محدود به این جعبه کوچک نیست . من زندانی عادت ها نیستم بالای سر هر دوی ما آسمان ابی است و هر جای دنیا هم باشی همین رنگ است . خیلی زندگی سختی داشتی هر لحظه و هر قسمتش یادمه و حالا به خوشبختی رسیدی و از مهر زیادت اونو برای منم می خوای . اما راستش راه جداست راه تو منو خوشبخت نمی کنه ولی سعی تو منو محکم می کنه و مدیون هر لحظشم تا اونجا که میگن ته عمره . یه روزی من به روز هایی که تو دوست داری می رسم اینو مطئمئنم . و باهم یجایی نشستیم  و به یاد این روزها می خندیم. تا اون روز  نه تو دست از تلاش برای تغیر راه من بر میداری و نه من همراه تو خواهم شد . و این تناقض تنها راه رسیدن به روزهای خوب آینده منه !من خوبم سالمم ! هنوز وقتی با یکی مثل خودم  روبه رو میشم  به شادی من حسودی میکنه . رفتارم این روزها کمی درست نیست خودم می دونم اما شرایط پیچیده شده ، تنهایی هم با من این روز ها زیاد رفیق شده . اما دائمی نیست چون با شناختی که داری ازم می دونی که کاری که اذیتم کنه انجامش نمیدم . 


خیلی دلم برات تنگ شده هردفعه توبودی من نبودم هرموقع من بودم تو نبودی در صورتی که ته قلب هر دومون خیلی بهم وصله . ولی خوب واسه انگولک کردن دخترا هیچ وقت دیر نیست . اینو همیشه به خودم می گم . 


بزودی همه چیز درست میشه بهت قول میدم.

سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1391

گاری

روزگاری با گاری که دونده ها اسب نیستند شلاق خوران جایشان می دوم 

بهزاد منفرد

دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1391

همه چیز دیگه مثل قبل نیست

دنیا خیلی عوض شده این روزا همه خنجر در دست به دنبال زخمی نشده ها ، تا خون ریختن بیاموزند و رشد کنند . این روزها تا زخم نزنیم بزرگ نشدیم ، 


چند روزی بود اینجا نبودم خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده،  زیباترین قسمت  انسان را در بیان احساساتش در این بیست و چندی عمری که داشتم تجربه کردم . گاهی از خودم می پرسم وقتی زیبایی در چیز دیگری است من در میان زشتی ها چه می کنم . اما باز هم صدایی مبهم که از فریاد ننوشته های دیگری است تشویق به تکرارم می کند و باز تکرار می کنم . 


انچنان که باید پیش رود نمی رود و من هنوز می پرسم چرا . بار ها و بارها به نتیجه رسیدم اما شکست را نمی پذیرم . شاید این جنین در تقدیرم نوشتن اما کیست که هرچه می خواهد در تقدیر این ادمیان می نویسد هرکه هست دست مریزاد . 


ذهن من پر شده از باور های دور که نزدیک شدن به آنها مسافتش بیش از سنم زمان می خواهد . اما باز هم ادامه می دم  . گاهی اوقات درست مثل آلان ترجیح می دم  رویا های دست نیافتنی را در خواب ببینم کاش میشد از خواب بیدار نشد . تا رویا در واقعیت جاودانه ماند . 


اطرافم آدمانی زیست می کنند که نمی فهممشان و آزار دهنده ترین قسمت زندگی همینجاست که می فهمم در ذهنشان چه می گذرد . و چطور می توان با آدمانی که غیر قابل پیش بینی نیستند زندگی کرد  هنوز نفهمیدم.


چند روزی است که هوای رفتن به سرم خورده به یه جای دور جایی که درآن فقط پرنده های سفید در دشت سبز دیده بانی می دهند .