آرشیو مطالب وبلاگ - ::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها

  • دو قصه (یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1395 15:13)
    قصه اول : حمید چند وقت ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پیش در راه رسیدن به خانه فکری به ذهنش رسید فکری با تعریف دزدی و سرقت از بانک . در بین راه ذهنش را بررسی کرد و رفت و سرقت از بانک را مو به مو در خیال خود تعریف کرد . حتی ریز ترین اتفاقاتی که در بانک قرار بود بیفتد را پیش بینی کرد و نوشت . انقدر در خیال خود غرق شد تا اینکه اصلا بانک...
  • بخشی از یک معما (پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1395 04:17)
    من از احمق ها می ترسم و هرچه می بیشتر میفهمم بیشتر می ترسم مشکل آن است که احمق همه را مانند خود می بیند و تصمیم را در فهم خود می گیرد و اختیار هر چیز را بخود خواهد داد . احمق ها خطرناک ترین موجوداتی بودند که تا کنون دیدم و خطرناک ترین آدمها از خودشان نمی ترسند برای همین احمقند.
  • شرطبندی (پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1395 17:22)
    خیلی ها رو باخت ما شرط بستند در کشوری که شرط بندی حرام است ْ‌ نمی دونم باید بهشون گفت شجاع یا احمق یه مشت کاغذ که اسمش پوله در دست راستشان گرفتند و دست های کوچک فرزندشان در دست چپشان گرفتند . اون بچه هم بی شک روزی روی باخت فرزند ما شرط خواهد بست . تنها فرقش ممکنه این باشه که در زمان اون شرط بندی حلال شده باشد . یه عده...
  • فریب از دل (جمعه 27 فروردین‌ماه سال 1395 23:21)
    ادمها همیشه در لایه های درونی خود پنهان شده اند . هیچ گاه نمی توان فهمید واقعا جنس هرکدام از چیست ، این روز ها به احساسات هم شک کرده ام و فکر می کنم دگر هیچگاه در هیچ کجا نمی توان احساس پاک را پیدا کرد زیرا انگا رادمها چندین لایه را روی خود کشیده اند تا واقعا احساس پاکشان را هیچ گاه نبینم و شاید هم احساس کثیف و زشت را...
  • روزهای متغیر (چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393 04:19)
    چندوقتی است انگار من چندین ذهن دارم در این چند ماه شخصیت های مختلفی را در خود میبینم و خود بودنم یادم رفته است ، حتی نوشتن هم دیگر مانند قبل نیست از کلماتی جدید برای تعریف خواسته هایم استفاده می کنم ، خواسته هایی که مانند قبل نیست . همه چیز در من در حال تکامل است انقدر خدایان را نزدیک خود می بینم که آنها را به انسان...
  • آدم های شهر من (چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393 16:56)
    وقتی هرشب اینجا کنار من موسیقی از تنهایی در میاد شعرهای کاغذی رقص قافیه ها را در میان نت های ساز ها لب به اعتراض باز می کنند و درد و دل ها با من دارند . این شب ها شعر ها از خیابان ها امدند ، آدم های شهر من هر کدام قطعه ای در سر دارند و من هم برای هر یک نثری بر خط دارم ، همه و همه در کنار هم کتابی است به قطوری تمدن شهر...
  • 10 سال گذشت (سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 21:39)
    نوشتنم زمانی آغاز شد که من بودم و یه دنیا از خاطراتی که نوشتنش سخت بود . امروز من برای نوشته هام جشن تولد گرفتم و این پست هدیه ای از من به این جملات ده ساله است . وقتی شروع کردم بنویسم نمی دانستم نوشتن چیست حتی نمی دانستم جملات چگونه می توانند زندگی را در خود دیکته کنند . اما قلم که دستم را گرفت زندگی در جمله ها گذشت...
  • یه مشت ثاتیه (سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1392 14:57)
    نبودم نه اینکه نیستم هستم، تو خودم بودم ولی خوب نوشته ها زمانی میان که تو خودت نباشی از بیرون خودتو ببینی و بیای اینجا نقد کنی هرچیزی که هستی ، فقط مشکل اینجاست که زندگی ها در تفاوت غرق میشن اما نه در دریا در باتلاقی که آروم آروم می تونی لحظه غرق شدن هر کدوم و ببینی . تقدیر سرنوشت هرچی که توشی الان معلوم نیست چیه ،...
  • خواب ماندگان (شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392 22:56)
    زندگی از برای ما روز به روز پیشی می گیرد، زندگان روزی خواهند مرد ، و مردگان دیروز نام خواهند گرفت. و هم من و هم شما امروز تنهاییم ، و غافل از اینکه هستند عاشقانی که تنهایی را از ما گرفتن آروزیشان است . در میان اندوه و گذشته از دست رفته ادمیانی بودند که تکه تکه از قلبمان را بردند . ذره ذره های وجودمان در اسمان ناپدید...
  • لا به لای پنجره (جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392 19:31)
    نگاه به شب در لابه لای پنجره همان وقت که دستتان پرده ها را کنار می زند ، تاریکی است . و تصویری از چهره غرق در آرامش شما در پیکر ماه نقش بسته و یاد عشق، شما را اشکباران می کند و باران از دیدگان شما بر چتر مردی در سنگ فرش خیابان تنهایی آرام میگرد . قدم قدم زیر باران اشک می رود و دستانش در دست چهره ای خندان و خوشجال که...
  • افسانه شب (جمعه 21 تیر‌ماه سال 1392 18:49)
    میگم ای کاش همه با هم مانده بودند. اگه با هم فقط یه شب واسه این روزا حد و مرز تعیین کرده بودند دیگه نه دل شکسته ای بود نه قاتل دلی ، دل شکسته ها هستند در میان ما و شاید شما هم مرحم دلشان باشید این روزها ، هرچه عشق دارن در بساط رو کردن برایتان به اندازه هرچقدر که دوستشان نداشتند شما را دوست دارند اکنون ، شما نیز عشق با...
  • مداد رنگی (پنج‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1392 16:01)
    بوم را که در دست می گیریم قلم را در دست دیگر حتما خواهیم دید ، فکر ما پر از اندیشه های دیروز هدفمان نقش کشیدن این خاطره هاست در این بوم سفید ، و زمان تنها یار ما که می گذرد و باز می گذرد . بچگی را بیاد آورید با مداد رنگی ها وقتی چمباته زده روی فرش های گل گلی مادربزرگ ابر می کشیدیم و درخت و خورشید و رودخانه همه چیز خوب...
  • قلم می رقصه باز رو کاغذ های خط خطی (شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392 23:41)
    اینجا شهر من و تو نیست مه گرفته کل شهرو عقاید ما همه پوشالی و گاهی هم در مکتب اسلام پر از اراجیف شده کاش زبان نباشه و شنیدارم مجبور به درک این همه یاوه نباشه . شرمندم اگه نوشته هام رنگ امید نیست و پوچی پیام هر جمله ام هست ، در آغاز تولد هر انسان غم بهانه ایست برای باور خوشحالی و تحریرش هرچند یاوه از نگارش قلمم اما...
  • خالکوبی (شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392 14:49)
    خالکوبی های خاطره درد های زندگی همه از صبوری تکپری روزهای بربادرفته را به حقیقت پیوند می زند و حال زیبایی های خودش را به یدک می کشد با این حال ایستاده در کنار این همه همهمه که در خواب های شیرین و تلخ مهمان هرشبند . واقعا نفهمیدن چی شد که عمر رفته را کی آب برد هرکی بود از دور و اطرافم رفت و اماده های واقعی در خلوت...
  • خوب و بد (جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1392 16:25)
    واقعیت انکار نشدنی است گرچه هرچه هست از ما نیست و لحظه های باهم بودن افکاری گذراست اما واقعا که زیباست باران که می بارد درهای کنارم باز می شود فقط یه در هست که کلید می خواد منم ندارم انگار خدا پشت اون دره که نباید بدونیم کیست و هست یا نیست روز های پایانی تنهایی به سر امده و ما شدن تجربه ای نو در بهاری که به قول او روز...
  • روزگار (چهارشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1392 18:03)
    کاش اینجوری نبود داستان من لذت با تو بون فقط ارزوی من گرچه اخرش تلخ است زره زره وجودم تمانای من هر روز روزگارم شک و تردید با واهمه های نگاهت خند و رقصید عمر من ارروزی به گور رفته است اعتمادم به عشقم داستان تهدید ببین کج نرو حرف من رم کرده حقایق تلخ و ایستاده فریاد زده چشمانست خسته است زخم های تنهایی ماندو عافبتش گندید
  • روز خوب (چهارشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1392 02:22)
    عیدتون مبارک روز آخر عید تبریک گفتش و خیلی دوست دارم مخصوصا امسال که یه حس خوبی بهم داد . یه درخت و سط یه بیابان را تصور کنید که تنها دلخوشیش سبز بودنشه ناگهان یه بادی بعد از سال ها به سمتش حرکت میکنه ورقص برگ دراین بیابان بی آب و علف احساس بهش میده که من میگم این یعنی عشق رفته رفته باد بیشتر میشه و گیاهان جدیدی رشدمی...
  • یه روزه دیگه (یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391 15:01)
    می دونی چیه قبل از این که مثل همه بیام بگم سلام من خوبم هوا برفی و مردمم خسته از زندگی روزانه و دربه در دنبال یه لقمه نون می خوام بگم چقدر خوب میشه آدما تا همو می بینن نگند سلام. بگذریم اعتراض منم نه فقط یه کلمه که قبلو بعدش از خشم پر شده آره اعتراض منم یه پسر پشت پنجره که در حال شمردن دونه های برفه و هیچ وقت نمی تونه...
  • آلبوم جدید تا سحر (پنج‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1391 17:07)
    این آخرین کار دکلمه من که آلبومی با 4 ترک است خیلی خوشحال می شم اگه نظرتون رو درباره کارم بهم بدید از این لینک می توانید آلبوم را دانلود و یا گوش کنید http://alonetone.com/behzad900/playlists/ta-sahar
  • وقتی نمونده (سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391 15:22)
    زمان گذشتو دیدم صدتا خورشید و بعد شب شدم یه یکی که از هرچی دوست داره گذشته و شده یه خیال تو خالی . راستشو بخوای اصلا خوب نیستم اگه زندگی آلان خوبه من لیاقت خوبی و ندارم و دیگه نیستم . بهزاد منفرد
  • اشتباهی شده! (پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1391 00:45)
    نمیشه کاریش کرد واقعیت اینه یه سری در تلاش برای تغییر هستند بعضی ها هم نمی دونن داستان چیه اونایی که میگن خوشبختن در اصل هر شب مستن چشماشون و بستن خوابیدن تا صبح شه دویاره سر مست شن . بعضی ها هم در اعذاب این روزگار با خودشون تو جنگن اینارو اونی گفت که مثل هیج کدوم اینا نبودن . می نوشت و دلخوشیش همین بود که کی شب میشه...
  • دوباره منم (دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1391 06:43)
    دوباره منم و یه شب پر از مه توش گمم ولی باز دمم گرفتم و خوابیدم دمر جلو این جعبه امید که پر از ورق های باطله از شبم توش نوشتم هر شبم...
  • بالتیمور بدون نور (چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1391 17:21)
    بالتیمور خاموش و برق در انزواء اختراعش نفس سفید دم میدهد و ما صبر بر صبر می کوبیم
  • ما که داریم میریم (سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391 22:22)
    ببین نگو راهم غلطه ییجوری نبین منو که انگاری خلافم یه نخ علفه اینی که میبینی از رو مشکله نیست که اینجاس از رو انتخابه خواسته باشه حبس تو یه اتاقه سیاه و رفیقاش برو بچ ارواحه
  • بازم این جمله ها (یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391 17:09)
    یکمی حرف دارم واسه تویی که پاتو گذاشتی رو دم ماره ماهم میرقصیم واسشون با فلوت عربا گرفتم فاز باهاش و حواسمم جمه منم غمم نیس حاجی حالتو بکن با یه پیک راکی راضیم از روزام خدامم دارم اونم نیس مخالفم اونو نمی بینیش اما دارمش تو شبم تو گوشم میگه برو هستم باهات پا پس نکش میگه بهم دست مریزاد بردی همرو از رو همینه نکن دست از...
  • شب بجای روز (پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391 04:29)
    رابطه ای بین شب و جملاتی که نویسنده اش از ته دل می نویسد وجود دارد انگار باید همه بخوابن تا حرفی برای گفتن باشه ، جملاتی که واقعا برای هیچ کس نوشته نمی شود چون کسی درکش نمی کند . حرف هایی در قالب چند جمله که سخت نگارشش مخفی کردن خود در ظاهر چهره اش موج می زند . یه زمانی بچه بودم مثل همه کلی آرزوهای کوچیک داشتم در حسرت...
  • موجودی آشنا (سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391 08:54)
    رنامه نویس موجودیست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمی خمیدگی روبروی خود را نگاه می کند.این موجود توانایی بسیار زیادی در گیر دادن به یک موضوع و پلک نزدن را داراست.بیشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپری می کند و فقط انگشتانش دارای فعالیت بسیار زیاد هستند.غالبا بصورت انفرادی یافت می شود و در پاسخ به مخاطب همواره می گوید: چی؟...
  • غلطه فکرت! (سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391 05:39)
    در زندگی سعی نمی کنم به دیگران واقعیت خودمو نشون بدم ! نه اینکه بدم یا اینکه شاید خوبم . دلایلی برای خودم دارم که همین کافیه.. شاید این اولین نوشته من در بیست و چندی زندگیم باشد که به من نزدیک است . دلیل بیانش فقط برای افکار بیرونه ! برای اولین بار از اینکه فکر دیگران و همراهی کردم احساس خوبی نداشتم . برای همین دوست...
  • چند خطی با خودم (دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391 08:53)
    خاطرم درگیر فکر است ذهنمم تنگیده امشب نگاهم قفل نیرنگ صدایم فریاد ننگ است آه طاووس پشت میله رقص بارون پشت شیشه کابوس هر شب شیره نکند انگشت پتروس هنوز پشت سد گیره
  • امروز هم رفت (دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391 08:09)
    امروز هم مانند دیروز رفت و این جمله افسوس نبود بیان مردی رنجور از زندگی هم نبود هرچه بود در بوم همین مرد کشیده بود واقعیت اکنون که هیچ گاه مدیون مردم نبود لحظاتی از اون که اونجور رفت هم نبود نگاه افعون به دنبال درمان طاعون بود بارش بارون تموم نشد تا اون بود مردی بازور گمون نکرد هیچگاه نادون بود