::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1391

دوباره منم

دوباره منم و یه شب پر از مه توش گمم ولی باز دمم گرفتم و خوابیدم دمر جلو این جعبه امید که پر از ورق های باطله از شبم توش نوشتم هر شبم...


چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1391

بالتیمور بدون نور

بالتیمور خاموش و برق در انزواء اختراعش نفس سفید دم میدهد و ما صبر بر صبر می کوبیم

سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391

ما که داریم میریم

ببین نگو راهم غلطه 

ییجوری نبین منو که

انگاری خلافم یه نخ علفه

اینی که میبینی از رو مشکله

نیست که  اینجاس از رو انتخابه

خواسته باشه حبس تو یه اتاقه

سیاه و رفیقاش برو بچ ارواحه


یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391

بازم این جمله ها

یکمی حرف دارم واسه تویی 

که پاتو گذاشتی رو دم ماره 


ماهم میرقصیم واسشون   با فلوت عربا

گرفتم فاز باهاش و حواسمم جمه


منم غمم نیس حاجی

 حالتو  بکن با یه پیک راکی


راضیم از روزام خدامم دارم اونم نیس مخالفم

اونو نمی بینیش اما دارمش تو شبم 

تو گوشم میگه برو هستم باهات 

پا پس نکش میگه بهم دست مریزاد

بردی همرو از رو همینه نکن دست از پا خطا


ببین رفیق زندگی یه خطه

مجبوری بری از شروع تا تهش

خسته شی  نیس یه تاکسی

با من باشی زندگی حله


من اینی که هستمو دوست دارم

کشتم هرچی نفرت و تو قبلم

پشتمم همه دارن حرفو  نیسم تو باغم


آره مشتی دمت گرم همین

یکم با ما  باشی نیس غمی

ما رو کشتی ولی باز خوبی

از منم نترس و یه پیک بریز راکی

می خوام مس کنم بشم خاکی


بگم این ماره که پات گیر کرده روش

نیش داره بسه دورتو توهم شدی باند پیچی


حالا باز تو بزن فلوتو بیار بیرون مارو

منم اینجا مهم نیس برم میگیرم دم از کارو