::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1383

معجزه دنیا

عشق
راهبی از هیاکو جو پرسید
معجزه اسانترین حادثه دنیا کدام است؟
هیاکو جو گفت :این است که من اینجا تنهای تنها نشسته ام

دوشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1383

غریبه ای باش با خود

عشق
غریبه ای باش با خود
زندگی را رودی ببین که بر بستر زمان جاری است
در ساحل این رود بایست، نه کنجکاو باش و نه نگران
به خس خاشاک گذشته ات نگاه کن
که بر خاطراتت شناورند و می اییند و می روند
درست مانند حوادثی که در روزنامه ها می خوانی
از انها منتزع شو و به انها بی تفاوت باش
یادت باشد  هیچ چیزی مهم نیست فقط باش
و انگاه انفجاری رخ خواهد داد

سلام مرا به همه برسان
دوشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1383

باد تکان نمی خورد

سلام عشق
داشتم  ظرف می شستم
یاد چیزی افتادم
 روزی باد می وزید

۲ راهب درباره پرچمی که به اهتراز درا مده بود
بحث می کردن
اولی می گفت من می گویم پرچم تکان می خورد نه باد
دومی می گفت من می گویم باد تکان می خورد نه پرچم
شاگرد سومی که از انجا گذر می کرد گفت
باد تکان نمی خورد ، پرچم تکان نمی خورد، این ذهن شماست که تکان می خورد

وای بشقاب از دستم افتاد شکست
عجب حکایتست
سلام مرا به همه برسان

شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1383

به جهنم نیاز نیست

عشق دارم نامه ات را می خونم
خیلی نگرانی دوست عزیز
دنیا به اندازه کافی دار مکافات است
پس دیگر به جهنم نیاز نیست

روزی مردی را که سه زن داشت
نزد سلطان کشور اوردند
تا تنبیه اش  کنند
سلطان مشاورانش را فرا خواند
و از انها خواست
تا بدترین مجازات را برای خاطی پیشنهاد کنند
حتی مرگ را،

اما مشاوران سلطان اعدام را توصیه نکردند
در عوض حکم کردن که چون بدتر از زندگی با سه زن
مجازاتی به ذهنشان نمی رسد
او در ان واحد با هر سه انها زندگی کند
ان مرد دو هفته بعد خودکشی کرد
زیاد خودت را ناراحت نکن
وای عجب گیلاس های قرمزی برام فرستادی واقعا خوشمزس

سلام مرا به همه برسان
جمعه 13 شهریور‌ماه سال 1383

غرق در بحر تفکر

عشق

اینبار نامه ات خیلی دیر به دستم رسید
گفته بودی دستت را بریده ای
چطور اینجوری شد؟
به نظر می رسد که مراقب  بدن خویش نیستی

راستش عشق در پاسخ به نامه ات باید بگویم
انسان موجودی ست عجیب، بسیار عجیب
زیرا او با فریب دیگران آغاز
و به فریب خود تمام می کند

درویشی مشغول گذر از کوچه ای در روستا بود
غرق در بحر تفکر
ناگهان چند بچه شیطان شروع کردن به پرتاب سنگ
درویش شگفت زده شد

به علاوه او ادمی نحیف الجسه بود
او فریاد زد سنگ نیندازید
در عوض خبر جالبی برایتان دارم

بسیار خوب حکایت چیست؟ به شرط انکه فلسفی نباشد.
درویش به دروغ گفت :
پادشاه، بار عام داده است همه دعوتند
بچه ها به سمت قصر پادشاه دویدند
و درویش نیز از موضوعی که طرح کرده بود خوشش امد
نازک طبعی ها و خوشوقتی های سرگرم کننده

او به بچه ها نگاه می کرد
و دید که در ان دور ها ناپدید شدن
ناگهان درویش درایش را جمع و جور کرد
و با سرعت به سوی بچه ها دوید
او همینطور که نفس نفس می زد پیش خودش گفت
بهتر است من هم بروم ببینم شاید راست گفته با شم

پنج‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1383

رویا ها نیز حقیقتند

عشق
نامه ات را همین الان خواندم
چقدر شاعرانه می نویسی مگر تو شاعر بودی؟
گفته بودی داری از رویا هات  به حقیقت می رسی

راستش  رویا ها نیز حقیقتند
زیرا انچه که ما حقیقتش می خوانیم رویایی بیش نیست
حقیقت تفاوتی است بین باز بودن و بسته بودن چشمها
اگر اینرا خوب درک کنی
به فراسوی هر دو می روی
راه در فراسوی این دو کشیده شده است
این دو مشهودند فراسوی این دو بیننده است

سلام مرا به همه برسان
چهارشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1383

به هرکجا برسی مقصد همانجاست

عشق پس از بازگشت نامه ات را دریافت کردم
درست مثل دانه ای که در خاک انتظار باران را می کشد
تو هم منتظر خدا هستی
نیایش وتسلیمی کامل
در است که بروی او گشوده می شود
خود را کامل به او بسپار
درست مثل قایقی که بر روی رودخانه شناور است
نباید پارو بزنی فقط طناب را شل کن
نباید شنا کنی فقط شناور باش

انگاه رودخانه خودش تو را به دریا خواهد برد
دریا بسیار نزدیک است
اما فقط برای کسانی که شناوردند نه برای کسانی که شنا می کنند
از غرق شدن نترس زیرا ترس تورا وادار به شنا می کند
حقیقت ان است ، که کسی که خود را در خدا  غرق می کند
برای همیشه نجات می یابد
و مقصدی را برای خود تعین مکن
زایرا کسی که هدف دارد شروع می کند به شنا کردن
همواره به یاد داشته باش به هرکجا برسی مقصد همانجاست
بنا بر این کسانی که از خدا مقصد می سازند گمراه می شوند
هر کجا که ذهن از تمامی مقصد ها رها می شود
خدا در همانجاست
چهارشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1383

خاکستر به خاکستر باز می گردد