دسته‌بندی .... - ::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1392

یه مشت ثاتیه

نبودم نه اینکه نیستم هستم، تو خودم بودم ولی خوب نوشته ها زمانی میان که تو خودت نباشی از بیرون خودتو ببینی و بیای اینجا نقد کنی هرچیزی که هستی  ، فقط  مشکل اینجاست که زندگی ها در تفاوت غرق میشن اما نه در دریا در باتلاقی که آروم آروم می تونی لحظه غرق شدن هر کدوم و ببینی . 


تقدیر سرنوشت هرچی که توشی الان معلوم نیست چیه ، باشم که ببینم که آخرش چی میشه ولی خوب همینه دیگه کاریش نمیشه کرد . یه مشت ثانیه شده پر از دقیقه واحدی که اسمش زمانه خیلی وقت که  از مشت من پریده.  مشتم خالیه دلم پر زندگی هم که غرق شده منم با یه مشت خیال امید  دارم به روزی که.... اما امید هم دیگه رفته قاطی رویا ها ، یجورایی دیگه انگارهیچی واقعیت نداره تنها واقعیت زندگی انگار همینه که هستی فردا هم همینجاست همین نزدیکی ها کنارت منتها سهم تو از فردا تکرار امروزه ،  چه خوب شد که برگشتم و نوشتم اما نه مثل قبل که سرشتم مینوشت ، اینبار واقعیت ها انگار تنها رفیق روزهای رفته ام شده . سمبل کردن کلمه ها هم آخرش برام خطم میشه به چندتا جمله که یه سری میگن چقدر خوبه یه سری هم میگن اینا پرت و پلاس هرچی هست منم چه واقعی چه رویایی هنوز می نویسم چه با اصول چه ....

چهارشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1392

روز خوب

عیدتون مبارک  روز آخر عید تبریک گفتش و خیلی دوست دارم مخصوصا امسال که یه حس خوبی بهم داد . یه درخت و سط یه بیابان را تصور کنید که تنها دلخوشیش سبز بودنشه ناگهان یه بادی بعد از سال ها به سمتش حرکت میکنه ورقص برگ دراین بیابان بی  آب و علف احساس بهش میده که من میگم این یعنی عشق رفته رفته باد بیشتر میشه و گیاهان جدیدی رشدمی کنند همه حاصل باد و رقص برگ است و بس . بیابانی که تا دیروز از خورشبد هم زردتر بود امروز شده یه جنگلی که همه از دیدنش لذت می برند. من سالها دنبال اون باد بودم که چندوقتی سراغم اومده و بلاخره بیایان منم در حال رشدگیاهانی از زندگی دائمی است.  

در زندگی من پر از پستی بلندی های عاطفی بوده اما همیشه اولش همه چیز خوبه ولی بعدش انگاردرخت لیاقات این همه زیبایی رو نداره ولی اینبار با درسی از گذشته این عشقو جاودانه میکنم و اگر نتونم هیچ وقت خودمو نمی بخشم.  برای همین هیچ چیزی برای عشق کم نمیذارم و اگراینگونه رفتار شود عشق میدونه چیکارکنه که این ارتباط جاودانه شه فرد مقابلم فقط یه انسان نیست بلکه فرارا تر از یک انسانه که خودش هنوز  نمی دونه چقدر خوبه..

از صمیم قلبم دوسش دارمو هیج وقت  تنها نمی مونه ..


من زیاد از عشق نمی نویسم چون حسش نکرده بودم واعتقادی بهش نداشتم ولی الانه همه چیز درمن عوض شده...


یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391

یه روزه دیگه

می دونی چیه قبل از این که مثل همه بیام بگم سلام من خوبم هوا برفی و مردمم خسته از زندگی روزانه و دربه در دنبال یه لقمه نون می خوام بگم چقدر خوب میشه آدما تا همو می بینن نگند سلام.


 بگذریم اعتراض منم نه فقط یه کلمه که قبلو بعدش از خشم پر شده آره اعتراض منم یه پسر پشت پنجره که در حال شمردن دونه های برفه و هیچ وقت نمی تونه همرو بشماره ، ببین خیلی زیادن وقتی برف میاد انگار قراره زمین تمیز بشه کاش یه چیزی از آسمون میومد تا آدما تمیز بشن اما حیف همیشه اون چیزی که می خوای یه جورایی نمیشه .

اصلا می دونی چیه خدا انسان هارو دوست نداره عاشق زمین و درختاشو گل های رز قرمزشه ، دیدی وقتی یه گل روز برای یکی می  گیری چجوری بوش می کنه ؟ تو دلت میگی چی مشد یه روز تو هم اینجوری بو میشدی اما حیف ما آدما خیلی کثیف شدیم شما رو نمیگم خودمو میگم یه وقت به دل نگیرید .


بعضی اوقات همیشه تقصیر ماست که من مجبور میشم بگه آره آقا جون اصلا خمینی هم من کشتم حتما این موضوع برای شما پیش اومده که بدون اینکه  عمل خطایی انجام بدید مقصر باشید . من بلد نیستم راه حل بدم و بگم در همچین شرایطی چه کاری میشه کرد . فقط می تونم بگم خوب بودن بهتر از بد بودنه چوت حداقل خودت از خودت لذت می برید .


حال و حوای خوبی ندارم اما اونقدر بد نیستش که نتونم با یک لیوان چای این کلماتو بهم نچسبونم امدیدوارم حالم خیلی بهتر از قبل شه 


یه صحبتی هم با تمام خواننده های بلاگم دارم واقعا ازتون ممنونم بابت نظراتی که برام گذاشتید این ماه بیش از 1000 نظر خوندم و اگر جواب عده ای رو نتونستم بدم واقعا عذر می خوام اما مطمئن باشید بزودی جواب همه را یکی یکی میدم .در مورد آلبوم دکلمم که واقعا خجالت زدم کردید و با پیشنهاداتی که دادید در آلبوم جدیدم که 4 ماه دیگه منتشر میشه استفاده خواهم کرد .درمورد لینک ها هم باید بگم که به مرور هر کسی در خواست تبادل لینک کرده بزودی لینکشو قرار میدم بازم ممنون از همه چیز


پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1391

اشتباهی شده!

نمیشه کاریش کرد واقعیت اینه یه سری در تلاش برای تغییر هستند بعضی ها هم نمی دونن داستان چیه اونایی که میگن خوشبختن در اصل هر شب مستن چشماشون و بستن خوابیدن تا صبح شه دویاره سر مست شن . بعضی ها هم در اعذاب این روزگار با خودشون تو جنگن اینارو اونی گفت که مثل هیج کدوم اینا نبودن . می نوشت و دلخوشیش همین بود که کی شب میشه !  . 


یکم عصبیم   نه از خودم از دست زمان که  دیر جواب میده به آدما و وقتی هم که جواب میده اشتباه میده . به اونی که باید بد بده خوب میده و اونی که درسته بد میاره . واقعیت تلخه ! ولی باز من با این مشکلی ندارم . پذیرش واقعیت اغاز آرامشه ! و خوشبختانه همیشه باعث شده کنار بیام باهاش . هیچ وقت بخاطر خودم ناراحت نیستم . 


یکی و میشناختم خیلی تو زندگی اذیت شد . ازار زیادی دید همیشه پیش خودم می گفتم چقدر این ادم قدرت داره که با این همه مشکلات باز می نمی ذاره شونه هاش خم شه ولی امان از این زمان که قهرمانان زندگی را تغییر می دهد انباشته های نداشته های این شخص زمانی خودش را نشان داد که صاحب همه آنها در یه روز شد . اون ادم عوض شد دیگه یه قهرمان نبود . حداقل برای من ولی خوب بهم نشون داد که قدرتش ظاهری بود . 


بگذریم بعضی ها جنبه پولدار شدن ندارند. همین ادما دور من جمع شدن مشکل اینجاست که فکر می کنند من هم مثل آنهام در صورتی که همیشه مرگ نداشته ها در زمانم را رعایت کردم . مهم نیست اگر 10 سالت شد همه چیز درست نبود .  من هیچ وقت به اون زمان فکر نکردم . چون الان فکرو ذهنم بر اساس حالم شکل گرفته . هیچ چیزی آزارم نداده که بخوام تغییرش بدم . 


وقتی نمیشه گذشته را تغییر داد و آینده دور است  حداقل کاری که می توان کرد حال را در جهالت نگذراند . اصل زندگی مشخص نیست راه زندگی هم یکتا نیست پس هر کس راهش جداست خودت را ببین چقدر با من راهت جداست . ..


چند ماهی شده که بهانه هارا کشتم اما همانطور که فکر می کردم همانم که هستم  هیچ وقت به خودم دروغ نگفتم اما اطرافیان که اصلا مهم نیستن با آزارشان اهمیت پیدا می کنند .  اونایی که مرتب آزار می رسانند خواننده این نوشته خواهند بود . یه صحیتی دارم باهاتون . اینو به اونی می گم که فکر می کنه درست میگه 


فرض کن به همه گفتی درست اینه و غلط منم برگرد به گذشته نه خیلی دور 5 ساله پیش یادته چقدر زندگی سخت بود . همه آلانتو میبینند و به حرفت گوش میدند من همه نیستم من کلیتتو دیدم  برای همین باهات همراه نیستم  خودتم داری فریب میدی تو هنوز در حال جبران کمبود های خودتی و داری توسط من اونارو از بین میبری . باشه اگه اینجوری راحت میشی من چیزی نمیگم اما بادت باشه چیزایی که واسه تو خیلی جذابه واسه من اصلا جذاب نیست .  تو در حال تکمیل گذشته شخصی  خودتی از رفتارت و حرفات کاملا معلومه ... راستی تو رو کن شما خودت 


اینو میگم به اونی که هنوز خیلی مونده بزرگ شه  و بچه است . ببین دختر جون هرکی از کنارت رد شد و چندتا آدم دورش راه افتادن درست نمیگه  واقعیت تو دلته و عقلت همیشه یادت باشه حتی اگر دنیا رو خواستی برای کسی آماده کنی که بهش هدیه بدی خود اون آدم و در نظر بگیر شاید از دنیا متنفر بود عیبی نداره اما خوب باید بهت بگم که تو هم رفتی قاطی گرگ ها حدا اقل تو این چند وقت نشون دادی چیزی از احساس نمی فهمی چون خودتو نمی فهمی ...



چطوزی تو می دونم تو فشاری زندگی سخته و دربه در دنبال پولی ولی اگه واقعا این پول برات انقدر ارزش داره این همه راه واسه بدست اوردنش هست چرا دروغ چرا مسیر غلط به این فکر کردی که این اتفاقات به زودی تموم میشه و روزی میرسه که پشیمون و گردنشکسته ضربه بدتری از بی پولی رو تجربه می کنی؟


به اونی که خونش از مه پرشده هم کاری ندارم اون بدبخت دیگه مغزی براش نمونده که بخواد فکر کنه امیدوارم خدا بهت یه عقل بده که حدا اقل بتونی گذشته و کارتو مرور کنی . . 



چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1384

از روزگار دلم گرفته...

به درختی ۲۱ ساله تکیه دادم ، چشمانم هنوز ضعیف نشده است ، گل مریم مرا هنوز می بوید.

صدای چندین عشق را فراموش کردم خاطره لحضه زندگی را بیاد اوردم  .  امشب موسیقی مرا نوازش می کرد با صدای شاعران مرا درک می کرد ، اگر این قلم هم نداشتم  نمی دانم چگونه ... یاد شمال ایران افتاد چکه شرابی را می خوردم کنار اقیانوس قدم می زدم در شبی که باران مهمانش بود موجی از آب را بر صورت می پاشیدم به صدای درویشی که خانه اش در آن بهشت بود گوش می کردم ومی گفتم ای خدا  مرا این گونه آفریدی این شراب را مگیر زیرا با این شراب عاشق شدم عاشق طبیعتت . صدا می کردی از پشت برمی گشتم هوا می دیدم . می خواهم بیایم به سویت می دانم عشق را بر من نهادی تا پایبندم کنی از تعهدم سوئ  استفاده کردی اما تا کی ماندگارم.دلم تنگ است زود موهایم  را سفید کن می ترسم قبل از اینکه بمیرم نابود شوم تو می دانی که مرا متفاوت آفریدی می دانی که من بنده ای سزاوار برایت بودم اما در حقم مبادا ناگذیر این گونه بگذری... خدایا حس مادر بودن را گرفتی صدای فریاد پدر را دور کردی حس برادارانه را به نفرت دادی صدای مردم را بر من بریدی! مرا عاشق مریم کردی کاری کن مریم پدر مادر برادر و خلع زندگیم را پر کند.... نمی توانم در گفتار بهش بگویم به تو می گویم خود بهش بگو ....خسته ام با خود غریبه شده ام دنیاا را از خود می ازرم خود بیشتر آزرده می شوم اما طاقت هم خود تو تعیین کردی طاقتم سر آمده . صدایم از حق حق گریه گرفته است. برایت دعا می کنم به سویت التماس می کنم به خاکت می نشینم دست پای آفرینشت را می بوسم اما تنها آفرینش زندگی مرا از من نگیر دوستش دارم اشک هایم کیبورد را از بین خواهد برد مگذار بیشتر از این سرمایه ام نابود شود  فقط صدایم را به گوشت برسان . مریمم را از من بگیری تقوا را دورخواهم انداخت دگر تحمل این تبعیضت را ندارم حس خانواده که بر همه نهادی را از من گرفتی نمی گذارم مریمم را بگیری بعد از  آن باید بمیرم.. و انوقت تو مرگ از من می خواهی بخواب هم تو هم خدا فردا هم روزی از گلایه است... جفتتان را دوست دارم اما خدایا مریمم جای خود دارد دوستتان دارم شبتان بخیر.

 

پنج‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1384

ای مادر (حرف دل مریم)

از آن موقع که کودکی به دنیا نیامده بودم سرخی عشقت را در دلت حس می کردم آن لحضه که اولین گریه زندگیم نشان از بیداری زبانم بود مرا مریم خود نام گذاری کردی فارغ از روزی که مریمت فقط به دشتی از گلها خلاصه نمی شد .هفته ای چند نزدم نبودی در این مدت انشا نویسی را بیشتر از قبل فرا گرفتم قلم شرمش گرفت از  دوری تو  ٬ چه رسد به اولاد بی قرار تو.  می دانم گریه خوشحالی برایت هدیه ای تکراریست اما حقیقت دوریت را کسی جز من حس نکرد حتی کبوتران اسمان هم به دنبالت پر می کشیدن از فراز خانه ما مقصدی بی انتها را طی کردن تا آن خانه پیامبران را.  نمی دانم پیامم را به گوشت رساندن یا خیر اما با خواندن این جمله وخنده ات فهمیدم که فهمیدی چرا گریه کردم زیرا جز آن پرندگان کسی نفهمید که چه کشیدم در این دوری کوتاه مدت . ای مادر برایت انشا نمی نویسم زیرا انشا نویس خوبی نبودم من فقط حرف دل چندین ساله ام را باز گو می کنم الان که در کنارم نشسته ای و مرا در کاغذ می خوانی می بینی که هیچ شباهتی در گفتار نگاهم در کنارت ندارم.  اما من غرورم را شکستم برای نگاه دوباره تو .صدای لرزان دوستت دارم را لازم نبود از دهانت بشنوم همه چیز را در چشمانت دیدم من همان دختر قدیمی تو هستم با این انشا عوض نخواهم شد اما آنقدر دوریت برایم سخت بود که تبدیل به نویسنده ای عاشق شدم . من اولین مریمی هستم که در این دشت بزرگ به رنگ قرمزم.  مادرم تنهایم نگذار  فرزند خطاکاری بودم برایت دلت را بسیار شکستم اما دوریت را نمی توانم تحمل کنم   . این نامه در ذهن تو خواهد ماند می دانم چون در این شب حقیقت می نویسم بعد از این نامه مرا به آغوش مگیر نبوس نگاهم مکن زیرا خجالت می کشم از رویت روی زیبایت روی روحانیت که دگر برای من چهره ات نور می تاباند.  شرمگینم از این همه بدی به رویت در این مدت چیزی جز  صدای زیبایت در گوشم خالی نبود  ای مادر تا به حال مرا اینقدر به رنگ لاله احساس ندیده بودی! ولی این را بدان که چقدر دوستت دارم که دوریت مرا تبدیل به این دختر جانباخته کرده است از همه چیز بگذریم وقت خنده است مادرم برگشته است! دوست دارم به آغوشش بگیرم بگویم دوستش دارم بهش بگم همون دختر شیطون قدیمیش  مامان ؟ بوسم نمی کنی؟ مامان نبودی نمی دونی سعید چی کار کرد بابا را که بگم کشتیش. !

پایان.

حرف دل مریم

 

پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1384

برایش زمزمه حقیقتم

می دانم خسته است خسته ازتمام دوری صدای نالانش نشان از حقیقت خسته بودنش بود ٬ساعتی پیش قدرت شنیدارم لیاقت صدایش را داشت شایدنتوانم احساسم را به بیانم عرضه کنم . شدم کودک کلاس اول دبستان احساسم و به قلم مکتوب می کنم برایش می نویسم هر آنچه که در این زندگیم می پندارم به گمان خودش این دوری برایم به کشتن مگسی خلاصه می شود  اما فارغ آز انکه من هم مانند مگسی به دست روزگار کشته می شوم  اون نمی داند که چقدر ابشار برایم با ارزشه چون به وسعت پهنای زمین قطره را به هم پیوند می دهد  ٬ شاید اشتباه کردم که بجای منضومه زمین را در دل دریا نهادم٬ او راز دوست داشتن مرا نمی داند او شک دارد٬ نه به من بلکه به عشق. کاش می دانست که عشق جادوگرنیست حقیقته. من تشنه راستیم دروغ را در زباله های کلاس دوم دبستان انداختم و با کیفی گمشده به خانه برگشتم صدای اشکاهایم را در همان سال شنیدم و دگر هیچ٬ برایش زمزمه حقیقتم شاید ازدروغ سیراب باشد که حقیقت را باور نکند اما من دروغ را به خواب پرندگان مهاجر می پندارم من از راستی سرچشمه گرفتم کلمه راستین عشق را با احساس تصمیم نگرفتم احساس فقط پشیزی از بیهودی است . من اورا در میان خارهای سفید بو کردم بدون آنکه صورتم ذره ای خراشیده شود ٬ عقل را می توان از نیزار های مرداب پیر شمال به خاطره راستین به شهر ناب حقیقت برد ٬چیزی  کم از گنجینه های پادشا هان اصیل ایرانی ندارد٬ صحبتی که چندی پیش در گوشش نشاندم شوقی جز شعار حفظ وطن ندیدم گرچه عاشق وطن است « تیشه در ریشه وطن زدن شعار ماست » ولی او تواناست آنقدر که مرا به مسیری غیر دروغ هدایت می کند. قدرت نشانه های طبیعیش آنقدر هست که محلت ورق زدن تاریخ را از من گیرد ٬ او می داند که ابر را چه زمانی بارانی بیند فریاد صدا های طنین اندازه ازادیه دوری را بار دیگر در گوشش می خوانم و باز هم مثل همیشه از او  زمان می جویم من عوض نخواهم شد زیرا همان طور که میبینی زبانم می تواند دیکته کند کلمات را حتی بر روی تکه سنگی که ازدرد گریه می کند من تعغیر نمی کنم مگر انکه تورا بیشتر دوست داشته باشم ای تمام زندگیه من

سه‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1384

عاشقانه

امشب ابرهای همه عالم در دلم می گریند٬ زخمهای کهنه ام دوباره سر باز کرده اند.جرعه ای درکشیدم از جام مست نگاهت و دیگر عقل وهوشی نماند تا بیاندیشم که چه شده است یا چه خواهد شد ...بعد از آن دور شدم از تو، دور تا نبینمت، اما حالا هر جا می نگرم تو را می بینم ...تورا می بیننم که محو می‌شوی با دستهایی رقصان در باد یعنی باید رفت !می دانم .. خوب می دانم .. تو با من نبودی .. تو برای من نبودی ...با من نیستی، برای من نیستی، از هم دوریم، فاصله بین ما را فاصله‌ها بلافاصله پر کردند ... حنجره ای به وسعت فراق می خواهم تا غم دوریت را فریاد کشم ...آخر آمده بودم تا اشکهایت را از صفحه صورتت پاک کنم، آمده بودم تا شریک غصه‌هایت باشم و شادی‌هایم را با تو قسمت کنم، اما تو گویا مرا نمی‌خواستی!انگار از اول هم قرار نبود ...ولی نه !! نگو که مقصری .. تو تقصیری نداشتی .. تو تقصیری نداری ..تو باران بودی و باریدی، آسمان بودی و بخشیدی، خورشید بودی و تابیدی ... این گناه منست شاید ...که جوانه بودم و روئیدم، کویر بودم و خندیدم، آیینه بودم و درخشیدم ..حالا برگرد ... به خاطر من .. !! اشکهای پاکت را از صفحه صورتت خواهم سترد ...شبنم بوسه بر غنچه لبانت خواهم نشاند ...لرزش شانه‌های نا آرامم را فرو خواهم نشاند تا سرت را با آرامش بر آن تکیه دهی ...آتش خیس هق‌هق‌هایم را خاموش خواهم کرد .. سکوت خواهم کرد، ساکت خواهم ماند به احترام تنهائیت، انتظار می‌کشم دردهای ناگفته‌ات را، شاید بازگویی آنچه را هرگز با من نگفتی ...با تو خواهم خندید .. با تو خواهم گریست .. برایت خواهم خواند ...از شادی‌هایم برایت می‌سرایم، گلهای پرپر نگاهت را در تلاقی نگاهم به شکوفه می‌نشانم ! برای شبهایت باران خواهم بود، کشتزاری خواهم شد در برابر دیده‌گانت ...ـ آخر بهار من گفتی کشتزارها را دوست دارم ـ چونان ابر بهاری بر آن کشتزار خواهم بارید .. برابر تو درگوشه‌ای از همان خاک نمناک از زمین میرویم تا جوانه لبخند بر لبانت برویانم ...مانند برگهای پاییزی ـ هر چند زرد و پژمرده ـ رقصان در باد خواهم شد، آنگاه بر زمین می‌نشینم تا پای بر من بگذاری .. شاید صدای شکستنم برای قلب حزینت شادی به ارمغان آورد ...گلی سرخ خواهم شد، با هزار جلوه در برابرت می‌آیم، شاید در قلب کوچکت جایی بگیرم .. نسیم فروردین خواهم شد .. بر همه گلزارهای عالم گذر می‌کنم .. آنگاه بر تو وزیدن خواهم گرفت تا شاید در اعماق جانت نفوذ کنم ...گوشی شنوا خواهم شد برای شنیدن غصه‌ها و دردهایت .. چشمی بینا خواهم شد برای دیدن زیبائیهایت .. دستی گیرا خواهم بود برای در دست گرفتن دستهایت ...زیر پای خواهم گرفت علف هرزه نا خوشی‌هایت را و بر سر دست خواهم برد سبزه گره نازده شادی‌هایت را .. و در آخر ...و در آخر به ساحل آرامترین دریاها خواهم رفت و در آنجا غروب خواهم کرد فقط به این امید که شاید برای تماشای غروب به ساحل بیایی ... !!!نازنین می‌دانم شاید بگوییی که خواب می‌بینم .. شاید بگویی از سراب می‌نوشم ..باشد ... من در حسرت روی تو خواهم سوخت و آرزوی با تو بودن را به گور خواهم برد ..اما تو را بخدا باورم کن، باور کن این مهمان هر چند ناخوانده را ...ببین واژه‌های سرگردانم تو را التماس می‌کنند، آخر راهی به سوی تو نیافته‌اند .. !وحالا تنهایم .. تنهای تنها !! با یک آسمان شب و سکوت ...مستی آن جام یاقوت باز فزونی می‌گیرد ...

 

سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1384

از خواب پریدم تا این را نوشتم

بر پلی قدم  میزنم با صدای دل انگیز ماه به چشمانت می اندیشم به نگاهت فکرمی کنم خسته ام خسته. از دانه های گندم آموخته ام که باید دوست داشته باشم مهم نیست چه چیزرا هر آنچیز که به دست خدا افریده شده باشد این را توبه من آموختی تو ساز منی تو صدای منی تو هر آنچه که هستمی تا به کی این دوری تا به کی این حسرتا بکی این ضربه بر قلبه من. من تاوان دوست داشتن تورا میدهم می دانم که تا طی کردن این پل دراز صبر عمر نوح را طی کردم عهد وپیمان خود را نخواهم شکست ادامه می دهم آنقدر که دگر همه بفهمند که من عاشقی تضاهر نیستم بلکه تیزیه خنجره عشقم می خواهم بگریم هر آنقدر که تونتوانی اشک هایم را پاک کنی همانطور که خدا نتوانست بر روی من بخندد می خواهم صدا زنم عشق را میدانم که من پشیزی نیستم در مقابل نگاهش اما این را هم توبه من آموختی صدایش را تودر گوشم ساختی زیبایش را برتو دیدم مریمی که هیچ گاه فراموش نشدنی است مریم در طبیعت به رنگ سفید است اما مریم در طبیعت معنای هر انچیز رامیدهد که سفید است مریم از دشت زیبای گلها آمده است مریم در زیر این پل عطررا صدا می زند.

 مریم را دوست می دارم زیرا تولدم را به خاطر داشت

 اورا دوست میدارم زیرا چهره ام را از یاد برد

 مریم را دوست می دارم زیرا برایم عقربه ی زندگیش را از حرکت باز خواست

مریم را دوست می دارم زیار به من داد هر آنچه را که خدابه اوداد

 مریم را دوست می دارم زیرا اوهمان چیزی است که خدا می خواست بر تقدیر من

 مریم را دوست می دارم زیرا تنها اوست که می تواند مشام طبیعت را زنده سازد

 مریم را دوست دارم زیرا کم صبریش مرا صبر داد

 اورا دوست دارم اورا دوست دارم تنها فقط نه برای انکه مرا دوست داشت بلکه برای هستیش هستی مساواتش که مرا هم در ذهن خود جای داد که بگوید بی خدا زندگی فقط نشان ازپوچی است .

دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1384

مریم زنده است

زندگی برای من بجز تو فقط ماتم

چشمانتو باز کن فقط کافیه بیبنی که ذره ذره زندگی روشن

یه شب خواست خودم و دار بزنم

داشتم وصیت نامه می نوشتم

وصیت نامه با نام مریم تمام شد

طناب دار مرا تشویق به مردن می کرد

شک نداشتم که امشب آخرین نفس زندگیم

به ارمی کاغذ را زیر کتاب گذاشتم

قدم هایم زمین را وجب می کرد

جشمانم به حلقه گرد پایان زندگی خیره بود

طناب به لوستر اویزان بود

فقط کافی بود که زندگی در گردنم حلقه بزنه

رو سکو رفتم  برای آخرین بار نام عشق را بر زبان آوردم

و با صدای فریاد سکو را به جلو حل دادم

تمام جراغ های لوستر خاموش شد

زیرا نوری در زندگی من باقی نماند

من مردم ولی اینک عاشقانه عاشقم بانویی زیبا  دارم که برایش

می درخشم او یک فرشته است

فرشته ای به رنگ کل مریم

چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1384

ستاره مریم

یه شب وقتی ستاره دردودلش را به من گفت

دوست داشتم جای باران من ببارم

 

یادم امد که شبی نام گلی را شنیدم

اما ان گل را ندیدم

به دنبالش تا به انتها دویدم

اما ان گل را نبوئدم

گرچه با مقداری اب به سویش رفتم

دریغ از ان که در دل دریا می روید

از قبل می دونستم که قبلا چیده شده

ولی من به خودم قول داده بودم که اگه دیدمش فقط ببویمش

صدایش مرا بارها عاشق کرده بود

چشمانم مست دیدنش شده بود

کم کم داشتم خودم را برای دیدنش

اماده می کردم

شب و روز راه رفتم

روز ها عشق با طعم قرمز می خوردم

و شب ها دعای عشق روز فردا  می کردم

قدم به قدم واژه به واژه برایش حرف میزدم

و به دنبال صدایش می دویدم

و ارزو می کردم روزی حرف هایم را بشنود

یه شب بخوابم آمد

گفت اگه من را بخواهی باید من و از ریشه بکنی

من به این باور دارم که تو عاشقی

اما حاضری به خاطر رسیدن به عشق خودت من و نابود کنی

شاید چند روز کوتاهی بتوانی ساقه مرا تر کنی

ایا عشق من آنقدر کورت کرده که نابودیم برایت ارزشی ندارد؟

نمیه شب بود که از خواب پریدم

تا به صبح هزاران ماه را در حضچه حقیقت کوچه دیدم

یاد ماهی قرمز حضچه افتادم

که برای تکمیل سنت خود اورا اسیر تنگ کردم

اری اری اری

تو راست می گویی

 .ولی من زندگی را باید در کنار تو به پایان برسانم

می خواهم این بار یک گل مرا بچیند

تا گل مرا ببوید

چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1384

مریم

نه به این سیاهی شب

نه به این زلالی روز

هر چه بگردی حقیقت پنهان است

چشمانت جز بی  احساسی چیزی ندید

دروغ تو لانه گوشت قدم میزند

زمین برای پاهایت قیمت تعین می کند

راه زیادی در پیش است  اما چه فایده؟

وقتی زندگیت برای خودت نیست

وقتی دیگران به جای تو حرف میزنند

از روی زمین بلند شو

ببین که باران برایت قصه شر شر می خواند

می بینی باد هم خسته است

انقدرخسته است  که دفتر خاطراتت ورق نخورد

برگ های دفترت را پاره کن میخوام از اول بنویسی

با خداحافظ شروع کن

بهش بگو که دیگه  رنگ قرمزی تو مدادات پیدا نمیشه

بذار ببینه که داستان گذشته را با پاکن می نویسی

گذشته ای که دگر تموم شد

هنوز گل مریم را نچیده ام

می توانی چیزی هم برای من بنویسی؟

با رنگ سفید رو کاغذ سفید از سفیدی گل مریم بنویس

عطر گل تورا تا اخر صفحه با خود می برد

لازم نیست چیزی از اندیشه بنویسی

احساس مریم تورا تا به اخر میبرد

می بینی؟ باد هم به یاری تو آمده

دفترت در حال ورق خوردن است

اینبار با سلام شروع کن

از شقایق بنویس

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

باران هم به یاری باد آمده

نه نبند دفترو

بذار قصه شر شر هم در زندگی تو نقشی داشته باشه

زیر باران باید شقایق را توصیف کرد

اینبار حسادت مریم هم به یاری باد ورق خورد

همانطور که شقایق برای من خیس شد...