::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1384

از روزگار دلم گرفته...

به درختی ۲۱ ساله تکیه دادم ، چشمانم هنوز ضعیف نشده است ، گل مریم مرا هنوز می بوید.

صدای چندین عشق را فراموش کردم خاطره لحضه زندگی را بیاد اوردم  .  امشب موسیقی مرا نوازش می کرد با صدای شاعران مرا درک می کرد ، اگر این قلم هم نداشتم  نمی دانم چگونه ... یاد شمال ایران افتاد چکه شرابی را می خوردم کنار اقیانوس قدم می زدم در شبی که باران مهمانش بود موجی از آب را بر صورت می پاشیدم به صدای درویشی که خانه اش در آن بهشت بود گوش می کردم ومی گفتم ای خدا  مرا این گونه آفریدی این شراب را مگیر زیرا با این شراب عاشق شدم عاشق طبیعتت . صدا می کردی از پشت برمی گشتم هوا می دیدم . می خواهم بیایم به سویت می دانم عشق را بر من نهادی تا پایبندم کنی از تعهدم سوئ  استفاده کردی اما تا کی ماندگارم.دلم تنگ است زود موهایم  را سفید کن می ترسم قبل از اینکه بمیرم نابود شوم تو می دانی که مرا متفاوت آفریدی می دانی که من بنده ای سزاوار برایت بودم اما در حقم مبادا ناگذیر این گونه بگذری... خدایا حس مادر بودن را گرفتی صدای فریاد پدر را دور کردی حس برادارانه را به نفرت دادی صدای مردم را بر من بریدی! مرا عاشق مریم کردی کاری کن مریم پدر مادر برادر و خلع زندگیم را پر کند.... نمی توانم در گفتار بهش بگویم به تو می گویم خود بهش بگو ....خسته ام با خود غریبه شده ام دنیاا را از خود می ازرم خود بیشتر آزرده می شوم اما طاقت هم خود تو تعیین کردی طاقتم سر آمده . صدایم از حق حق گریه گرفته است. برایت دعا می کنم به سویت التماس می کنم به خاکت می نشینم دست پای آفرینشت را می بوسم اما تنها آفرینش زندگی مرا از من نگیر دوستش دارم اشک هایم کیبورد را از بین خواهد برد مگذار بیشتر از این سرمایه ام نابود شود  فقط صدایم را به گوشت برسان . مریمم را از من بگیری تقوا را دورخواهم انداخت دگر تحمل این تبعیضت را ندارم حس خانواده که بر همه نهادی را از من گرفتی نمی گذارم مریمم را بگیری بعد از  آن باید بمیرم.. و انوقت تو مرگ از من می خواهی بخواب هم تو هم خدا فردا هم روزی از گلایه است... جفتتان را دوست دارم اما خدایا مریمم جای خود دارد دوستتان دارم شبتان بخیر.

 

دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1384

استقبال از دقایق (بهزاد منفرد)

یکی بود یکی نبود زیر این برگ سفید سایه  ای  نوشته بود..

دخترکی بود که نامش را از دشت گل مریم ساخته بودن

اسمش مریم بود

اما قلبش را از دریا گرفته بودن

ساکت بی آلایش شوریده مبود

نگاهش مرا عاشق نمود

صدایش مرا به راهی کشانده بود

امروز من به رویش کامل رسیدم

ازدشت گل گلهای بی همتی مریم

دویدم بو سویش گرفتم نگاهش

چشیدم لبانش

شنیدم صدایش

ذهنم را نگاه داشتم در گیسوانش

دویدم یه عشقش

سپردم به لحظه آنچه را که امروز نوشتم

خندیدم به رویش

سپردم دل را که در ذهنش بروید

خندیدم خندیدم

تاآنکه باور کرد صدایم

چشمانش

همانکه با من زد و روفت پی قرارم

لحظه ایمان را نشاند در بهانه ام

گفتم ای عشق گرفتم آن چیزی که بر من نهادند

بردم از یاد آنچه راکه کافران  نوشنتد

شب باور نکرده است 

که این چنین بی کفر شده ام

باد باور نکرده است

که این ذهن چنین بارور شده است

دویدم به دشتی که صدا الهامی از فدائی است

سخن گفتن چه دشوار از این لحظه جدایست

به او گفتم مهم نیست

قسم خوردن روا نیست

نگاه داشتن گناه نیست

دل در غنچه از عشق صلاح نیست

دوستت دارم گفتنام بر تو چراغ است.

که بشناسی دلم با آنکه بی کلام است

بهزاد منفرد