::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1384

ستاره مریم

یه شب وقتی ستاره دردودلش را به من گفت

دوست داشتم جای باران من ببارم

 

یادم امد که شبی نام گلی را شنیدم

اما ان گل را ندیدم

به دنبالش تا به انتها دویدم

اما ان گل را نبوئدم

گرچه با مقداری اب به سویش رفتم

دریغ از ان که در دل دریا می روید

از قبل می دونستم که قبلا چیده شده

ولی من به خودم قول داده بودم که اگه دیدمش فقط ببویمش

صدایش مرا بارها عاشق کرده بود

چشمانم مست دیدنش شده بود

کم کم داشتم خودم را برای دیدنش

اماده می کردم

شب و روز راه رفتم

روز ها عشق با طعم قرمز می خوردم

و شب ها دعای عشق روز فردا  می کردم

قدم به قدم واژه به واژه برایش حرف میزدم

و به دنبال صدایش می دویدم

و ارزو می کردم روزی حرف هایم را بشنود

یه شب بخوابم آمد

گفت اگه من را بخواهی باید من و از ریشه بکنی

من به این باور دارم که تو عاشقی

اما حاضری به خاطر رسیدن به عشق خودت من و نابود کنی

شاید چند روز کوتاهی بتوانی ساقه مرا تر کنی

ایا عشق من آنقدر کورت کرده که نابودیم برایت ارزشی ندارد؟

نمیه شب بود که از خواب پریدم

تا به صبح هزاران ماه را در حضچه حقیقت کوچه دیدم

یاد ماهی قرمز حضچه افتادم

که برای تکمیل سنت خود اورا اسیر تنگ کردم

اری اری اری

تو راست می گویی

 .ولی من زندگی را باید در کنار تو به پایان برسانم

می خواهم این بار یک گل مرا بچیند

تا گل مرا ببوید

چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1384

مریم

نه به این سیاهی شب

نه به این زلالی روز

هر چه بگردی حقیقت پنهان است

چشمانت جز بی  احساسی چیزی ندید

دروغ تو لانه گوشت قدم میزند

زمین برای پاهایت قیمت تعین می کند

راه زیادی در پیش است  اما چه فایده؟

وقتی زندگیت برای خودت نیست

وقتی دیگران به جای تو حرف میزنند

از روی زمین بلند شو

ببین که باران برایت قصه شر شر می خواند

می بینی باد هم خسته است

انقدرخسته است  که دفتر خاطراتت ورق نخورد

برگ های دفترت را پاره کن میخوام از اول بنویسی

با خداحافظ شروع کن

بهش بگو که دیگه  رنگ قرمزی تو مدادات پیدا نمیشه

بذار ببینه که داستان گذشته را با پاکن می نویسی

گذشته ای که دگر تموم شد

هنوز گل مریم را نچیده ام

می توانی چیزی هم برای من بنویسی؟

با رنگ سفید رو کاغذ سفید از سفیدی گل مریم بنویس

عطر گل تورا تا اخر صفحه با خود می برد

لازم نیست چیزی از اندیشه بنویسی

احساس مریم تورا تا به اخر میبرد

می بینی؟ باد هم به یاری تو آمده

دفترت در حال ورق خوردن است

اینبار با سلام شروع کن

از شقایق بنویس

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

باران هم به یاری باد آمده

نه نبند دفترو

بذار قصه شر شر هم در زندگی تو نقشی داشته باشه

زیر باران باید شقایق را توصیف کرد

اینبار حسادت مریم هم به یاری باد ورق خورد

همانطور که شقایق برای من خیس شد...