::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391

شب بجای روز

رابطه ای بین شب و جملاتی که نویسنده اش از ته دل می نویسد وجود دارد انگار باید همه بخوابن تا حرفی برای گفتن باشه ، جملاتی که واقعا برای هیچ کس نوشته نمی شود چون کسی درکش نمی کند . حرف هایی در قالب چند جمله که سخت نگارشش مخفی کردن خود در ظاهر چهره اش موج  می زند . 

یه زمانی بچه بودم مثل همه کلی آرزوهای کوچیک داشتم در حسرت بزرگ شدن با هرکه همبازی بودم سن من و رد کرده بود ، نشد یه بار ساعت زنگ بزنه بدونم وقته چیه همه چیز سر جاش بود جز من که تو زمان جایی نداشتم .

بزرگتر که شدم شبا فقط وقتی برای بچه بودنم بود و بس . انقدر زود جلو رفتم که آلان پیر شدم جذابیت های جوونیم شده خندیدن به رفتار های جوونا ، این هم تجربه این همه خاطره و اینهمه اتفاق منی که آلان می نویسه رو ساخته ، اما حالا درست امروز بازم شبه و  منمو یه قلم با یه دل که زبونش و خورده صداش می لرزه و رعد و برق طنین احساس کلماتش شده . زیر لباس زیر قوز کردمو یه روز مثل روز قبل و به انتظار صبح نشستم تنها فرقش با دیروز بغزیه که از تو ترکیده  ، 

یه دنیا حرف داشتم با دنیا هم حرف داشتم کاش دنیا کاری نمی کرد همه حرفامو قورت بدم و آلان یه دنیا سکوت شدم ، روی یه سکو کنار شب خیره به ماه شدم کاش میشد یبار فقط مثل بچه ها کنار بارون خیس می شدم . ولی همه چیز مثل قبل نیست حتی چهره ام مثل قبل نیست تفاوت ها منم اسیر کرد مثل همه اونایی که اسیر شدن میگن هزار سلول تو بدن آدما هست آما من هزار آدم دیدم پشت سلول های این دنیا که مثل من اسیر شدن . 


با مرگم یه قدم فاصله دارم دیگه بسه من و از ما جدا کن بخاطر این دنیا از خودم گذشتم . و هرچه گشتم یه آدم شبیه دنیای خودم ندیدم . من این تنهایی و ترجیح میدم به هرچیزی که دنیا مو گرفته چه کابوسی از این بد تر که امروز تو یه قلبت فقط بدی جا گرفته!


سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391

موجودی آشنا

رنامه نویس موجودیست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمی خمیدگی روبروی خود را نگاه می کند.این موجود توانایی بسیار زیادی در گیر دادن به یک موضوع و پلک نزدن را داراست.بیشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپری می کند و فقط انگشتانش دارای فعالیت بسیار زیاد هستند.غالبا بصورت انفرادی یافت می شود و در پاسخ به مخاطب همواره می گوید: چی؟

۹۹٪ آنها شب زیست هستند. بین یک شاخه گل رز و یک تکه پاره آجر تفاوتی قائل نمی شود و دنیای وی فقط نیم متر جلوتر از چشمانش است .

اما دلیل نوشتن این پست از یکطرف مشاهده مجدد توصیفات فوق از یک برنامه نویس بود و از طرفی یادآوری تفاوتهای بسیار زیادی برنامه نویس ها در زندگی اجتماعی شان با سایر مردم .

تصوری که بسیاری از مردم از یک برنامه نویس دارند موجودی است که در پای کامپیوترش لم داده و با فشار دادن چند دکمه یک نرم افزار را فورا می نویسد و به پول کلانی دست پیدا میکند. گروهی دیگرهم برنامه نویسان را به شکل سارقان فیلمهای تخیلی تصور میکنند که شبها مشغول دزدیدن پول از حسابهای بانکی مردم است .


برنامه نویسها خصوصیات عجیبی هم دارند که معمولا از چشم مردم عادی پنهان میماند و یااگر نماند معمولا مردم اهمیتی به این خصوصیات نمیدهند :

        

        ● معمولا حافظه خوبی دارند بخصوص در مورد حرفهای نامناسب دیگران

        ●کارهای خلاف عرف و قانون انجام نمیدهند. 

        ●معمولا در چانه زدن بازنده هستند

        ●معمولا اگر جواب منفی بشنوند سماجت و پافشاری نمیکنند 

        ●به سادگی آزرده خاطر میشوند و در عین حال صبری بیش از افراد عادی دارند


اگرچه خصوصیات روحی برنامه نویسها بیشتر از این چندخط است ولی نکته مهم در روحیات یک برنامه نویس تاثیر پذیری آرام و بی سروصدای آنها از منطق کامپیوتر ، بی احساس شدن و همه چیز را کاملا منطقی و به همان شکل پذیرفتن است .

نوع کار و تجهیزات مرتبط در این کار (کامپیوتر) نخستین تاثیر خود را مستقیما برروی ذهن و روحیه برنامه نویسها باقی میگذارد و پس از آن ممکن است که بر محیط اطراف و یا جامعه اطراف برنامه نویس تاثیر گذار باشد .

بیایید برنامه نویسها را بیشتر از گذشته درک کنیم ....

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391

غلطه فکرت!

در زندگی سعی نمی کنم به دیگران واقعیت خودمو نشون بدم ! نه اینکه بدم یا اینکه شاید خوبم . دلایلی برای خودم دارم که همین کافیه..


شاید این اولین نوشته من در بیست و چندی زندگیم باشد که به من نزدیک است . دلیل بیانش فقط برای افکار بیرونه ! برای اولین بار از اینکه فکر دیگران و همراهی کردم احساس خوبی نداشتم . برای همین دوست دارم بگم غلطه فکرت


هرکی رد میشه از این وبلاگ با خوندن نوشته ها فکر من واژه عشق تجربه شده برای خالق جمله ها در صورتی که هیچگاه عشق و تجربه نکردم . چون فکر می کنم عشق برای من چیزی نبود که یکباره و در لحظه ای در طول عمر اتفاق بیفتد . بلکه همیشه در وجودم بود و حتی بدترین اتفاقات نتونست شکستش بده . 


نوع زندگی من فقط برای خودم آزار دهنده نیست . چرا همه آزار می بینند جز من !  مگر من تو هستی یا تو به من آزار می بخشی؟  


بیا یبار مثل من دنیا رو ببین  حتی اگه فکر می کنی دیدم غلطه شاید باعث شد دیگه نگم فکرت غلطه .  می دونی فرق بین من و تو فقط یه چیز است و فاصله میان من و تو بسیار زیاد است زیرا تو در زندگی به حد و مرز اعتقاد داری و من نه !

من سالهاست از خط قرمز رد شدم و دوری بین من و تو بخاطره فاصله هاست که برگشتی نیست مقصد تو پشت خط است و مقصد من رفتن است . 

اگه خوب و بد چیزی باشه که در کتاب ها است . من اون کتابو نخوندم شاید اگر کسی بود می گفت بخون می خوندم اما چه بد چه خوب من راضی ام . نگاهت هر لحظه بمنه و چشمانت افسوس راه مرا می خورد ! ومن سالهاست رنگ آزار و ندیدم . وقتی منو میبینی آرامش می گیری ولی تو می خوای من اینجور نباشم ، نه اینکه بدی یا بد منو میخوای حال منو تجربه نکردی که بخوای بفهمیش .


زندگیه من محدود به این جعبه کوچک نیست . من زندانی عادت ها نیستم بالای سر هر دوی ما آسمان ابی است و هر جای دنیا هم باشی همین رنگ است . خیلی زندگی سختی داشتی هر لحظه و هر قسمتش یادمه و حالا به خوشبختی رسیدی و از مهر زیادت اونو برای منم می خوای . اما راستش راه جداست راه تو منو خوشبخت نمی کنه ولی سعی تو منو محکم می کنه و مدیون هر لحظشم تا اونجا که میگن ته عمره . یه روزی من به روز هایی که تو دوست داری می رسم اینو مطئمئنم . و باهم یجایی نشستیم  و به یاد این روزها می خندیم. تا اون روز  نه تو دست از تلاش برای تغیر راه من بر میداری و نه من همراه تو خواهم شد . و این تناقض تنها راه رسیدن به روزهای خوب آینده منه !من خوبم سالمم ! هنوز وقتی با یکی مثل خودم  روبه رو میشم  به شادی من حسودی میکنه . رفتارم این روزها کمی درست نیست خودم می دونم اما شرایط پیچیده شده ، تنهایی هم با من این روز ها زیاد رفیق شده . اما دائمی نیست چون با شناختی که داری ازم می دونی که کاری که اذیتم کنه انجامش نمیدم . 


خیلی دلم برات تنگ شده هردفعه توبودی من نبودم هرموقع من بودم تو نبودی در صورتی که ته قلب هر دومون خیلی بهم وصله . ولی خوب واسه انگولک کردن دخترا هیچ وقت دیر نیست . اینو همیشه به خودم می گم . 


بزودی همه چیز درست میشه بهت قول میدم.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

چند خطی با خودم

خاطرم درگیر فکر است ذهنمم تنگیده امشب

نگاهم قفل نیرنگ صدایم فریاد ننگ است


آه طاووس پشت میله  رقص بارون پشت شیشه

 کابوس هر شب شیره نکند انگشت پتروس هنوز پشت سد گیره



دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

امروز هم رفت

امروز هم مانند دیروز رفت 

و این جمله افسوس نبود 

بیان مردی رنجور از زندگی هم نبود

هرچه بود  در بوم  همین مرد کشیده بود 

 واقعیت اکنون که هیچ گاه مدیون مردم نبود

لحظاتی از اون که اونجور رفت هم نبود

نگاه افعون به دنبال درمان طاعون بود 

بارش بارون تموم نشد تا اون بود

مردی بازور گمون نکرد هیچگاه نادون بود


دوشنبه 5 تیر‌ماه سال 1391

راز قطب ها

یکی محکوم به انتخاب است .

زمانی که انتخاب کرد فهمید انتخابی دیگرم هست .

یکی آمد و گفت پس همیشه دو انتخاب است . 

یکی هم کتابی کهنه باز کرد و نوشت یکی خوب و دیگری بد است


انتخاب ها شدن تکراری از کتاب 

هرکه هم داشت انتخابی جدا 

خواست و نباشد یه تکرار صدا

جایی نداشت میان مبتکران کرات


و بعد ها جمله ای نوشتن برای آنکه نباشد زما

هرکه ندارد اعتقادی به کتاب نباشد بهتر است برای ما

جنگ بر سر انتخاب هر از گاهی می ریخت خونی از میان ما

تا کتاب جمله ای داشته باشد  هر روز در بساط



زندگی بدون انتخاب از جملات کتاب هست اشتباه

هرچه در فکر شما هست خوب و بدش معلوم است در کتاب

انتخابی خلاف آنچه نام دارد ز خوب های کتاب

جرمش معلوم است نوشتیم در کتاب



این شعر که می نویسم داستان تلخ ماست

یادمان باشد که همیشه از ما زماست 

و  من یاد دارم که هر آنچه یاد ندادن به ما

نه دزدیدم ماه را زبام شبت نه خواستم بخوانیم حتی یک خط


شعر من تنها نگاه من است

نگاهی هرچه هست همین است و بس

دست من نیست روزگارم خواهد ز من

بگذزیم داستان و بگم وقت کم است


کتابی شد کلام خدا همان که آورده است ما را به ما

دستانی نیز می نوشت کلام خدا که مانند ما داشت دست و پا

هر چه در دنیا خوب بود بد خدا گفت و نوشتش با برق وباد

عمرش که آمد زه راه ، کتابش ماند و شد پادشاه ما



پادشاه امروز ما فقط برگ های نیست که دارد پیام

کاش اینچنین بود آن زمان گر نبود نداشتیم پیام

اما انچه هست درد آور است و تلخ  

پادشاه امروز ما زندگی دیروز افرادی است که هستند ز خاک


بیست و هفت سالی است که دارم چشمانی باز

همیشه داشتم انتخابی جدا هر که دید گفت بزن به چاک

اما هر بار که دارم انتخابی جدید نخواهم یک روز هم زندگی میان ما

زندگی برایم هر آنچه که دوست دارم است و ندارد ربطی به شما


چند خطی می نویسم برای دشمنان دوست نما

همان دوستانی که نقشه دارند برایم با فکری خواب نما

مرتب سرشان در رفت و آمد است  از نوع زندگی ما 

اگر نوع فکرم خوب نیست چرا بیننده هر لحظه اش هستید حتی شبا؟


در این تاریخ که هزار ساله است قدمتش

هیچ گاه دروغ زپشت ماه پنهان نگشت

آشکار که شد دیگر آبرویی هم نداشت

آنکه هر بار فکر می کرد این دروغ تک است


نگاهم از زندگی باز می داردم از تلافی

گرچه می دانم آلان رنگ لباس تنت

و یک دکمه است فاصله روزی های خوب تا بدت

اما این چنین رفتار من فرق تو با من است


من که دوست دارم باز هم هرکه با من بد است

و  حتی نکردم یکی از کار هایت با من با خودت چون بد است

نتیجه انتخاب من ز زندگی هم در راه است

خوب باشد یا بود از دید من تک است .