دسته‌بندی داستان - ::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391

وقتی نمونده

زمان گذشتو دیدم صدتا خورشید و بعد شب شدم یه یکی که از هرچی دوست داره گذشته و شده یه خیال تو خالی . 

راستشو بخوای اصلا خوب نیستم اگه زندگی آلان خوبه من لیاقت خوبی و ندارم و دیگه نیستم .


بهزاد منفرد

شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391

واقعیت معکوس

آنچه که امروز واقعیت می نامیمش روزی توهم فردی بود که متوهم می نامیدیمش.

واقعیت معکوس


91/1/1

بهزاد منفرد


مقدمه

کلماتی که در این کتاب کنار هم چیده شده و بعد هم تبدیل به جملاتی که با هر ورق زدن صفحه از تفکرات ذهنیم را بخوانید برایم ارزشی فرای یک کتاب که در دست دارید داشته است . امیدوارم این کتاب هدیه ای باشد از من به همه خوانندگانی که به هر شکل این کتاب را در دست دارند . 

بهزاد منفرد



داستان این کتاب از قاصدکی شروع شد که جلوی دیدگانم در حال حرکت است و دور و دور تر می شود . شاید پیش خودتون به این فکر کنید خوب ! 

منم در جواب می گم هیچ مهم این بود که داستان ما شروع شد . و من با شما اولین ارتباط را برقرار کردم . از نظرم زندگی همین است و بس و کلیه اتفاقات از همین ارتباط آغاز می شود یا همان سلام . 

و درست همین جاست که تفاوت ها و سیلقه ها معنا می گیرند و کی بهتره تا اثبات کند بهتره دلیل زندگی خواهد شد . هیچ انسانی مانند انسانی دیگر فکر نمی کند اگر اینگونه بود دلیل به ازیادش نبود . و حال زیبایی در این دنیا همین است درست مانند رنگ ها که هر رنگ جلوه زیبایی به هرچیز که می بینید می دهد . 

و زیبا تر بودنش زمانی است که در زمان و مکان و مناسبش در مقابل دیدمان به نمایش آّید 

و این زمان و مکان پست زمینه پنهانی است که عده ای معدود درکش می کنند افرادی که ما آنهارا متوهم می شناسیم . 

شاید، کلمه است که به خود گفتنش فکر را زیر مجموعه می دهد . به خود به گویید شاید واقعا همین گونه است که گفتم . بهش فکر کن 





به این فکر کن شاید زندگی فقط روز های رفته نیست . به این فکر کن سیب می تونه از زمین به آسمان بیفتد . به این فکر کن شاید امروز یه خوابه . شاید شما همانی که باید می بودی نیستید 

و هزاران شاید قبل هر فکر میلیون ها فکر دیگر شکل می دهد . پاسخ به هر یک زمانی بیش از عمر شما می خواهد . دلیل تداوم زندگی و پایان نرسیدنش تاامروز همین بوده . و به هر شاید در پشت هر فکر می توان  عمر خلقت را طولانی تر کرد .

اثبات فکری که با اولین شاید آغاز شود عمر فردی را تحت الشعاع خود قرار می دهد . و تازه اگر اثبات شود تبدیل به واقعیت خواهد شد . در این راه افرادی که از شاید قبل فکرشان استفاده نمی کنند آنها را از ادامه کار باز می دارند و افرادی که شاید ها را درک می کنند همراهیش می کنند . آنها همان دشمنان و دوستان در زندگی هستند که می توانستند دوستان و دشمنان شما باشند . آنان که امروز در تاریخ می خوانیم .

پاسخ به پرسش کاری است که پیدایش انسان دلیلش بوده . مانند ماشین حساب که ضرب   اعداد دلیل اختراع آن بوده و این مسیر از انفجار بیگ بنگ که هنوز در حرکت است به میزان عمر زمین و سرعت نور از ما دورتر شده وخواهد شد . و ما لاک پشت وار می رویم تا با آن برسیم. 

                                                                                         

و انسان موجودیست که هر رویای را به واقعیت تبدیل می کنند . عده ای شکست می خورند عده ای پیروزمی شوند . 


و....



شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389

کتاب او تنها نیست


یک سال پیش قصد داشتم کتابی تحت عنوان او تنها نیست که شامل هفت داستان کوتاه بود به چاپ برسانم تا سه ماه پیش هم قصدم همین بود اما شرایط کشور و سانسور جملات تنها چیزیست که توانائی پذیرشش را نداشتم .اما با این حال با کمک نویسندگانی بزرگ و ناشرانی دلسوز کتاب تا مرحله چاپ هم رسید اما ماه پیش متوجه شدم هنر در کشورم هیچگاه ارزش نخواهد داشت. از تصمیمم جهت چاپ آن منصرف شدم و ترجیح دادم در همین وبلاگ این کتاب را به دست معدود خوانندگان خود برسانم.


دانلود کتاب 


سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق (قسمت هشتم)

دیگه ماری جوانا هم جواب نمیده درست مثل کوکائین واسه همین ویسکی می خورم اما موقع داستان نوشتن موزیک گوش میدم . من تقریبا نیمی از زندگیمو خیره بودم به پرچم ایران هیچ وقت یه پرچم ثابت نداشتیم همش در حال تعغیر بوده یادمه وقتی ار ایران می رفتم بخودم گفتم ادبیات معاصر قصه گوی خوبی بوده! وقتی رو صندلی میشینم دلم می خواد رو تخت بخوابم چون صندلی چرخداری که حرکت نکنه بدرد نمی خوره راستی این مغز چیه؟ سوالی بود که وقتی ۲۴ سالم بود از خودم پرسیدم واسه همین آلان یه پزشکم چه آرزوهائی داشتم آلان هم دارم ولی روانکاو ها میگن حالم خوبه امروز بعد ۳ روز از هتل اومدم بیرون و تو شهر یه دوری زدم چیزهای عجیبی دیدم خیلی عجیب چراغ قرمز های شمارش معکوس بودن اما شماره ها منظم کم نمیشدن ۱۲۰ .۱۱۹.۱۱۸ بعد هم روی ۱ ۱۲۰ ثانیه ایستاد! دختر های شهر سوار تاکسی نمیشدن و اتوبوس ها پر از پیرمرد پیرزن بود  . چاه های فاضلاب در نداشتن و اتوبان ها یکی در میون سقوط کرده بودند . کلی پل نیمه تموم داشتیم گدا های شهر از ۵۰ تومانی فرار می کردن . آسفالت های خیابون وصله پینه شده بودن  یه وقتائی هم سراب نا هموار بود . تاکسی اجلاس سران بود و راننده پزشک مسافر جزء شورا بود منم بیننده در تاکسی خراب بود شیشه تاکسی با پیچ گوشتی کنترل شده بود! پمب بنزین جمعه بازار بود . افسر های راهنمائی رانندگی تخمه میشکستند و پلیس بنز بود . پل ها عابر پیاده برقی شده بودند . سیم کارت رو درو دیوار ۱۵ هزارتومان شده بود . برگشتم هتل و هرچی فکر کردم دیدم من در حالت عادی بودم و ماری جوانا نزده بودم . واسه همین چیزاس اومدم ترک کنم اونم تو زادگاه خودم جائی که از خاکش من درست شدم!

یکشنبه 7 مهر‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت هفتم)

هوای این اتاق خیلی سرده ولی انقدر سردم نیست که بخواهم پیراهن تنم کنم ! می بینید نوشتن کلمات به شکل ادبی درست مثل این می مونه که لباس تن یه آدمی کنید که بخواد  تو سرما بمیره! اصلا دوست ندارم به شکلی  نامه بنویسم که از قبل روش قانون بوده می خوام حرف دلم رو بنویسم اینجوری دیگه لازم نیست دنبال ویرگول بگردم! اینا کاره ویراستار نه کار من. من دوست دارم اکه قرار بمیرم تو دو روز آخر دنیا بمیرم  هر موقع به مرگ فکر می کنم یاد زندگیم می افتم زندگی شطرنجی داشتم چون اون موقع تلوزیون رنگی نبود ! همه چیز سیاه سفید بود فقط یه چیز رنگی بود اون هم واقعیت بود البته نگاه نکنید به آلان که تکنولوژی از رنگهایی استفاده می کنه که چیز های دروغی از طبیعت هم رنگی ترن! و وضوح قشتگتری نیز از زندگی واقعی دارند من به تلوزیون می گم دروغ بزرگ واسه همین هیچ وقت نگاه نمی کنم دروغ چرا ساعت ۳ صبح یه برنامه نشون می ده که برنامه مورد علاقه منه اسمش برفکه با اون صدای عجیبش اما خوب لذت بخش هستش هر کس با یه چیزی آرامش پیدا می کنه این چیزا باعث شد من فرزندانم را از دست بدم ... یادتون باشه همیشه زن یکیش بسه گرچه من زن سومم را  از اولی بیشتر دوست داشتم اما با این حال زندگی در حال سپری شدنه تو بزرگ می شی نفست بال در میاره و جیب شلوارت می برتت سر کار اونجاست که زبونت بهت مهلت نمی ده دروغ نگی پس بعد از این زندگی مصنوعی برگشتی خونت لباسات رو درار و بذار عریان باشی! تا زنت بفهمه هیچ چیزی برای مخفی کردن نداری! زن اول من بعد از ۳ سال زندگی قصد جون منو داشت و من با اشک کشتمش! و زن دومم خواست سهم بیشتری از زندگی داشته باشه! واسه همین مرد ولی زن سومم هنوز چیزی از من جز بودن یه آدم جدید نخواسته ! بگذریم احساس می کنم ذهن شمارو خسته کردم و دارم حاشیه می رم و این درست نیست چون زمان برای شما ارزش داره و من هم به دقایق شما ارزش می دم دوست دارم بعد از این داستان نگاهی که به زندگی دارید کاملا منطقی باشه و واقعیت های رو بپذیرید من هم یه موجود زنده هستم مثل شما پس باید همه چیز رو بسپریم دست باد!  

شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت ششم)

باید با هم صادق باشیم هیچی جز صادق بودن ادم هارو به هم وصل نمی کنه راستش من دیگه پیر شدم زندگیمو کردم واسه همین سیگار برگ رو می کشم و رو صندلی چرخ دار تاب می خورم نگاه نکنید به موهای سر سیاهم این همه رنگ طبیعتی است که همین آدم ها ساختنش واقعی نیست قانون مغز می گه! هیچ جیز جزء قدرت و ثروت معتبر نیست پس هرکسی مانع رسیدن به قانون بشه میمیره استدلالی بی رحمانه اما منطقی است چون باهاش پول در می آری ثروتمندمی شوی  که حتی عشق هم باهاش می خری ! ولی نه راستشو بخواهید عشق قدرتش بیشتره چون قانون عشق بستگی به قدرت دورنیش داره هروقت تو بیشتر به قلبت پناه ببری فاصله ات از مغزت دور تر می شه و مصافت زیادی را برای طی کردنش می بایست طی کنی برای همینه بهت میگن دیونه چون هیچ دیوونه ای این همه مصافت را طی نمی کنه که مغزشو با قلبش عوض کنه تنها دلیل  آمادن من به اینجا زنم بود زنی که سالها مرا تحمل کرد! زنها موجوداتی عجیب هستند انگار تمام هورمون های بدن مردها که  تبدیل به بازوهای آهنی شدند  در تکه زبان زن ها جمع شده اند قدرتشون وصف نشدنیه چون اگه بخوان می تونن یه بچه ۱ ساله رو بخوابونن یا یه پیرمرد ۶۰ ساله را از مصافت مغز به قلب بیارند و بزرگترین قاچاقجی مواد مخدر را تسلیم قلب کنند خوب قدرت کمی نیست در این هتل آدم های زیادی آمدند آدم هائی که هریک به نوعی یا قصد جون مرا دارند یا ندارند! وقتی بزرگ شدی بترس چون به تعداد دلار های حسابت دشمن داری اولین نصیحت اون پیرمرد در زندگیم بود واسه همین همیشهیک اصلحه همراهم بود پالتوی بارانی من همیشه در زمستان سرد روسیه بدردم می خورد از بچگی مادرم نمی ذاشت کلاه های قدیمی بر سرم بذارم می گفت این کلاه جادو  می کنه از توش می تونه یه گنگستر بیرون بیاره! یا اینکه یه خرگوش بی آزار به نظرت به ریسکش می ارزه که امتحان کنی؟ بعد هم پدرم صداشو قطع  می کرد و می گفت خرافات یاده بچه نده ولی الان می بینم ریسکی کردم که پایانش ادامه داره!

جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت پنجم)

چشمانم را باز کردم هنوز روی همان مبل خوابم برده بود و دخترک در حال دیدن تابلو میکلانژ بود خوابهای عجیبی دیدم می دانم شما حتما خواندید ولی فقط چند دقیقه ای میهمان این خواب های من بودید من سالهاست با این خواب های زندگی می کنم حتی در واقعیت هم این تصاویر را می بینیم برای همین به  هتل بازگشتم هتلی که برای اولین بار موادی مصرف کردم که سبز بود منظورم همون علف خودمون هست که بهش گرس و ماری جوانا هم می گن من درست از دست یه اسپانیایی این گل عجبیب را وارد سلول های مغزم کردم و تا به امروز نتونستم ترکش کنم یه جوری موفقیتم رو مدینونشم ولی نابودیم رو نمی دونم چیکار کنم نمی خواستم براتون باز گو کنم من اومده بودم اینجا تا برای همیشه این رفیق نیمه راه و تنها بذارم و دگر با خودم نبرمش که شما همه چیز را دیدید و از این به بعد آگاه هستید که چه بر سر  من خواهد آمد  خیلی دوست دارم از اینجا برم بیرون اما تنها ئی رو دوست دارم از دوستان سبز خوشم نمیاد می دونی یجوری همش تو مخت هستش نمی تونی بندازیش بیرون هرکاری می کنم بازم میاد سراغم واقعا عشق از روی مغر خیلی بده واسه همینه می گن باید از قلب عاشق بشی واسه اینکه وابستگیش در بود و نبودش زیباست ولی مغز مجبورت می کنه خودخواه باشی و فکر کنی کاری که می کنی درسته واسه همینه پدربزرگها مغزشون پر شده از کانال های سیاسی و دیگه نمی تونن مغزشون و با قلبشون ربط بدهند واقعا روزگار عجیبی است نمی خواهم مثل همه داستان نویس ها گذاشته ام را براتون بنویسم چون من گذشته ام را دوست ندارم البته گرچه ممکن است گه گاهی در خواب های من همه چیز را بیبینید خوابهایی که مثل بازی شطرنج می مونه و همیشه من توش مات بودم چون رقیبم زندگی  بود هم وزیر داشت هم فیل داشت هم ده ها سرباز داشت که بدست ویزر با اسبی که شبیه گوره خر شده بود به سمتم می دوید! ولی من فقط یه قلم داشتم و اتفاقاتی که بر سرم می آمد را می نوشتم و دودی از بالای سرم می گذشت! هیچ وقت نتونستم به این موضوع فکر کنم که بلاخره من کجام ؟ می دونید آدمی که الان اینجا نشتسه و توی هتل فوقع العاده کلید اتاقشو نداره کیه؟  به من می گن فلو،   فلو در اصطلاح خیابانی ها به معنای  مصرف مواد هست درسته من یه قاچاقچی مواد مخدر هستم که سالها زندگیم بر نابودی آدم ها خلاصه شد و امروز اومدم همه چیز و پسش بدم و برگردم به شهر خودم تا داستانی از این واقعه را بازگو  کنم ! این هتل سکو پرتاب من بود به سوی زندگی ولی  قانون سوم تردودینامیک می گه اگر در نقطه ای ثابت ایستاده باشی و جسمی را بصورت عمودی  برتاپ کنی آن جسم باز همانجا باز خواهد گشت!  و من حالا بازگشتم!

دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت چهارم)

از خواب بیدار شدم سرم سرخ شد بعد خیس بعدم لامپ از جا درآمد بیدار شدم ، اه من با کت شلوار نخوابیده بودم ! او...! آره خوابیده بودم سریع به سمت لابلی هتل دویدم قالیچه جاودلنه ایرانی که معلوم نبود برای ساختش چند دختر بینواه وبا گرفته بود خشمش گرفته بود و خودشو زیر پاهایم رد کرف و من خود سقوط کرده دیدم چشمانم را که باز کردم رو تخت بیمارستان بودم وای چقدر از پرستار ها بدم میاد این پوزه بندی که میذارن روی دهنشون  بخاطر چیه بنظر من اصلا بهشون نمیاد دکتر های مثل شیطان ها می مونن چون با همون چاقویی که من خیار پوست می کنم اینها لایه بیرونی مغرم را می تراشند ناگهان احساس کردم از رو خودم بیدار شدم و عده از شکمم به شکم پشتم ضربه می زنند ایستادم ناگهان همه ازبدنم رد شدن و من ازآینه روبرو خودم و با چند قاتل دیدم ولی روبه روم چیزه دیگه ای می گفت چند تا فرشته در حال معالجه من بودنن واسه همین سعی کردم فراموش کنم چه گذشت که مردمک چشمم بیدار شد و دختری  گفت آقا آقا چشمام باز شد نشستم  قالیچه قرمز همچون شیطان روبروی دیدگانم خوابیده بود بیدار شدم گفتم چی شده؟ دختر گفت من داشتم رد میشدم و شما اینچا خوایده بودید ، بیدار شدم ایستادم وبه  سمت عقب برگشتم ناگهان نوری عجیب از من رد شد  ناگهان خودم را دیدم چقدر جوون شده بودم پشت لبم علفزار سیز شده بود در حال نوشتن بودم آری از بچگی فقط ثبت وقایع یاد گرفته بودم اززمانی که حلزون در فرار لاکپشت بود قناری ها سرود جنگ می گفتند  و شالیزار زیر سیل مرده بود نوشته هائی که دیگران بطوری عجیب برایم  بازگو می کردند  اون روز من  اون روز من !.... آری درسته همین روز بود که من تصمیمم نهائی شد  روزی که می خواستم خود کشی کنم و اون نوشته ام آخرین وقایع من قرار بود بشه  بیدار شدم و خودم را کوتاه تر از خودم دیدم چقدر پیر شدم  حرکت کردم و من جلوی در ایستادم ولی اون در را باز کرد و رفت و من مانندی نوری بی فایده به سمتش دویدم پله های پاگرد را بالا می رفتم و من به  خودم نمیرسیدم به سمت پشت بام رفتم دیش های ماهوراه آسیا جایگاه فرشته ها بود این روزها  فرشته ها هم با تشریفات میان پیشت پامو لبه بلندی پشت بوم گذاشتم و آماده پرتاب به سمت زمین شدم ودر دهانم کاغذ بود و اینبار مچاله نبود تا خورده بود دکمه پیرهنم باز بود همون که همیشه می افتاد بستمش پیرنم را داخل شلوارم کردم می خواستم مومن بمیرم پرتاب من به مرگ قرار بود ساعت 4 بعد از ظهر اتفاق قرار بود بیفته کم کم مردم انسان نما می آمدند تعداد آدم ها زیاد می شد و من نظاره گرشون بودم خودمم که لای تماشاچی ها نظاره کردم که داشتم می گفتم آقا تورو خدا کمک کنید این قرار بمیره و مردم می گفتند اون سوپر منه بند کفشم را بستم  .

 ادامه دارد...

شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1387

زندگی ساده است

زندگی ساده است ساده مثل رانندگی در نیو مکزیکو با جیپ کرایه ای،کنار دختری که آنقدر خوشگل است که هر وقت نگاهش می کنم ازسر تا پا مور مورم می شود. یک عالم برف بارید و مثل ساعت شنی همه جاده هائی که باید رد می کردیم بست و بخاطر همین دویست و چهل کیلومتر تا زندگی دور افتادیم.

چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت سوم)

نیمکت پارک ملت در روز پائیز ، بارانی بود اون موقع من فقط ۱۸ سال سن داشتم از گذشته پوچ و ملال آورم چیزی به  خاطر نمی آوردم به خودم قول داده بودم که گذشته را با پاکن بنویسم سال های بی واسطه گذشته بودن و من بدون درد خاطره  نیمکت چوبی را  تنها نمی ذاشتم!  پدرم همیشه می گفت اگر تو روی نمیکتی این سوی دنیا تنها نشسته ای و همه آنچه نداری کسی است... شاید آن سوی دنیا ، روی نیمکتی دیگر کسی نشسته است ! که همه آنچه ندارد توئی . درست می گفت بنظرم نیمکت های دنیا را بد چیده اند ! برگ های پائیز از کنارم به زردی زندگی رد می شدن و من هنوز در حسرت کسی بودم که از آینده می آمد همیشه دوست داشتم اتفاقات آینده را در حال داشتم تا در آینده اشتباه حال را نمی کردم اما افسوس دوست داشتن از آرزو هم مهال تر است . تا آن روز به اتفاقات معجزه آسا اعتقادی نداشتم! حتی به وجود خدا ! اما آنروز در کنار زردی زندگی فردی عجیب با زندگیم آشنا شد فردی که باعث شد زندگی را از نو آغاز کنم به نوعی مشوق همه آغاز های زندگی بود درست کمی آنطرف تر مردی ترک زبان با صدای بلند در حال خواندن کتابی بود و هر چند لحظه یکبار نفگاهی به من می کرد و با صدای بلند کتاب را می خواند تنهائی از کنارم با یکی از برگهای زرد رفت ، هیچ وقت ان روزی که برای اولین بار در عشق شکست خوردم رو فراموش نمی کنم!  روی  پل عابر پیاده در شهر نیویورک از هم جدا شدیم و قرار شد دیگه هیچ وقت  با یکدیگر نباشیم! درست همان موقع بعد از ۸ سال برگ پایئزی زندگیه من برگشت و گوشه ای  از پالتوی مشکیم زرد شد یاد حرف های ان پیرمرد افتادم وقتی بامن هم صحبت شده بود اولین سوال پر معنای زندگیم را پرسید گفت چرا تنها نشستی؟ گفتم : برای اینکه تنهایئ به من آسیبی نمی رساند! گفت : ممکن است به تنهائی آسیب برسانی!  سوال های زیادی پرسید از سنم گرفته تا گل خریدن از گلفروشان کنار خیابان من هم برای اولین بار در زندگیم داشتم به حرف های مردی بزرگتر از خودم گوش می کردم! حرفاش فرق می کرد  به شکل عجیبی زندگی را از نو می نوشت! دلیل مشکلاتم در خانواده را پرسید! سکوت کردم پدرم دوباره پرسید چرا نمرات درسات انقدر کم شده؟ باز هم سکوت و دوبار کمربند سیاه  ،‌ در سن ۱۵ سالگی نمی دانستم درد های آینده  این کمبربند سیاه چیست فقط درد زودگذرش را  تحمل می کردم! و ترجیح می دادم قبل از آمدن نامادری برم بخوابم.

 

ادامه دارد

سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق (قسمت دوم)

راه روی هتل مارپیچ بود و برخلاف اسناسنور که نیمی از راه را در آرامش امدم به سختی اتاق را پیدا کردم جلوی درب اتاق ایستادم و سعی کردم کارت  اتاق را به این دستگاه بکشم چندباری اینکارو کردم اما گویا کارت خراب است چون درب اتاق باز نشد بعضی وقتا به دنبال گذشته می گردم و احساس می کنم کلید تنها راه باز کردن قفل هاست و یک تکه کارت الکترونیکی نمی تواند جایگزین خوبی برای باز کردن درب  اتاق باشد ! راهی نداشتم جز ملاقات مجدد خانمی که عینکش مرا آزار می داد بی درنگ به سمت لابی رفتم کمی از راهرو دور نشده بودم که مردی مرا صدا زد . ((آقا چمدان خود را جا گذاشتید)) قیاقه مرد برایم آشنا بود اگر حافظه ام مشکل نداشت متوجه می شدم که این مرد همان فردی است که قهوه ترک سفارش داده بود برگشتم  و چمدان را برداشتم به مرد گفتم خیلی ممنون که یاد آوری کردید سرش را پائین انداخت و وارد اتاقش شد من هم چند لحظه به فکر فرو رفتم و با آسانسور به پائین آمدم در لابی هتل کسی را ندیدم! حتی پیشخدمت هتل ، مجبور بودم منتظر بمانم روی مبل هائی که فرش میزبانشون نبود نشستم وخیره وار به دختری نگاه کردم که هنوز در حال مشاهده تابلو میکلانژ بود !  روزنامه ای رو میز بود که تیترش مرا جذب کرد تیتر روزنامه : ملخ ها پس از حمله به مزرعه ضرری جبران ناشدنی به اهالی زندند. روزنامه را از رومیز برداشتم و شروع به خواندن کردم  کم کم وارد صفحات دیگر می شدم عقربه های ساعتم از پلکم زدنم سریعتر بودند چشمانم در حال بسته شدن بودن!  ولی هنوز طرح زیبای میکلانژ را با لباس سیاه پوش دختر می دیدم! کمی در لابی هتل قدم زدم  اما خبری از مسئول هتل نبود تا اینکه تصمیم گرفتم شب رو در همین لابی بخوابم انگار قسمت نیست من حتی یک شب هم در این هتل اقامت داشته باشم بر روی همون مبل نشستم ولی اینبار دخترک نبود و طرح زیبای میکلانژ مرا بخواب عمیقی برد.

نویسنده : بهزاد منفرد

دوشنبه 31 تیر‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق (قسمت اول)

مردی وارد هتل شد  چمدانی در دست داشت ، آستین لباسش آبی بود اما کتش هم رنگ شلوارش بود مسئول مالی هتل خانمی بود نسبتا لاغر ،  عینکی به چشم داشت که قاب عینک با رنگ صورتش جور در نمی آمد . مردی دیگر آمد و مستقیما به سمت کافه رفت و بدون مقدمه سفارش یک قهوه ترک داد دخترکی از پله ها به سمت پائین دوید بعد ها فهمیدم به دنبال بادکنکش می گشت وقتی که اولین دخترمون به دنیا آمد ، از کنار ستون های لابی هتل دختری جوان به سمت قاب نقاشی میکلانژ رفت و با هیجان به نقاشی نگاه می کرد از طرفی عده ای آماده بودن فرش های کف هتل را با خود ببرند ! گویا از شستشوی فرش آمده بودند! خانم جوان بعد از گرفتن کارت شناسائی فرد اورا به همراه یکی از پیشخدمت ها راهی اتاقش کرد سر چمدان کمی جر و بحث می کردنت آخر مرد ۵ هزار تومان به پیش خدمت داد تا چمدان را خود حمل کند! وقتی از کنارم رد شد  من را مجبور کرد تا عطر خوش بویش را بخرم ، نوبت من رسیده بود اما دوست نداشتم برم هتل! سفر سختی داشتم و مجبور بودم امشب را در هتل بمانم با تو ما نینه به سمت مسئول هتل رفتم عینکش مرا آزار می داد  سعی می کردم به چشم چپش نگاه کنم از من پرسید چند شب اقامت دارید؟ با تکانی سر گفتم خوب من ۱ یک شب اینجا نخواهم بود! بعد از گرفتن کارت شناسائی من مکثی کرد و مرا نگاهی کرد منم داشتم موهایم را مرتب می کردم من فامیلی عجیبی دارم شاید در کل ایران فقط من باشم که فامیلیم زیباحالت مفرد باشد البته غیر از اقوام که تعداد آنها به انگشت های دو دست می رسد! ناگهان پوزخندی زد و کلید اتاق را به من داد و ترجیا به سمت اتاقم رفتم.

نویسنده : بهزاد منفرد

دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1387

در دام زندگی!

روزی با پرهای  شبیه پروانه بر دشت سیاه گلها پرواز می کردم گرچه زیبائی پر های پروانه را نداشتم اما پرواز را از زندگی آموخته بودم در بین راه با سخره ها ، درختان پیر ، گاهی هم عقرب های زندگی هم صحبت بودم! نیم نگاهی هم به تنها سفیدی آسمان می انداختم و  به سوی زندگی سیاه  می رفتم  . روز ها می گذشت و من پیر ترو خسته تر دمی شدم آرزویم از زندگی فقط یکبار دیدن رنگ زردی بود که خورشید نام داشت گرچه نفرت نامدینش این انسانها  اما برای من پر از نیاز بود. به این فکر بودم که ناگهان زندگی تیره تبدیل به روشنی شد ، و نوری چشمانم را به قدری آزار داد که نمی توانستم ببینم چیست وقتی برگ های پائیزی از کنار دیدگانم رد شدن خورشید را دیدم! می خواستم فریادی بکشم و خدا را به آعوش بگیرم که صدای بچه ای که نامش زندگی بود را در کنار گل های اطرافم شندیم! با سرعت به طرفم آمد با تور شکاری خود مرا به دام خود گرفت پر هایم با سفیدی تور  رنگارنگ شده بود خوشحال بودم از اینکه می توانم این همه رنگ را ببینم! آنقدر دنیا برایم زیبا بود که فراموش کرده بودم در دام زندگی پیش به سوی مرگ می روم از صدای خوشحال کودک لذت می بردم دگر خودم را فراموش کرده بودم! و فقط به زیبائی دنیا فکر می کردم! زندگی مرا به خانه برد با انگشتانش مرا لمس کرد و من وارد خانه جدیدم شدم! خانه ای بر رنگ زندان! روزهای اول برام زیبا بود!  چند روزی گذشت که احساس کردم می خواهم با عقرب سیاه زندگی حرف بزنم! اما ندیدمش  من زیر نور خورشید فراموش کردم که دگر چیست این دنیا! دلم برای دنیای مشکی تنگ شده بود در این خانه فقط یه سگ مشکی بود که اونم رفت....

من دیگه نتونستم به خانه برگردم! من مردم! دفن شدم حتی پسرک برای بردن پودر شده های بدنم هم نیامد ذره ذره های وجودم پخش شد! تا اینکه من به دنیا اومدم و در غالب یک  انسان داستن پروانه را نوشتم!

 نویسنده : بهزاد منفرد

شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1383

معجزه دنیا

عشق
راهبی از هیاکو جو پرسید
معجزه اسانترین حادثه دنیا کدام است؟
هیاکو جو گفت :این است که من اینجا تنهای تنها نشسته ام