::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت ششم)

باید با هم صادق باشیم هیچی جز صادق بودن ادم هارو به هم وصل نمی کنه راستش من دیگه پیر شدم زندگیمو کردم واسه همین سیگار برگ رو می کشم و رو صندلی چرخ دار تاب می خورم نگاه نکنید به موهای سر سیاهم این همه رنگ طبیعتی است که همین آدم ها ساختنش واقعی نیست قانون مغز می گه! هیچ جیز جزء قدرت و ثروت معتبر نیست پس هرکسی مانع رسیدن به قانون بشه میمیره استدلالی بی رحمانه اما منطقی است چون باهاش پول در می آری ثروتمندمی شوی  که حتی عشق هم باهاش می خری ! ولی نه راستشو بخواهید عشق قدرتش بیشتره چون قانون عشق بستگی به قدرت دورنیش داره هروقت تو بیشتر به قلبت پناه ببری فاصله ات از مغزت دور تر می شه و مصافت زیادی را برای طی کردنش می بایست طی کنی برای همینه بهت میگن دیونه چون هیچ دیوونه ای این همه مصافت را طی نمی کنه که مغزشو با قلبش عوض کنه تنها دلیل  آمادن من به اینجا زنم بود زنی که سالها مرا تحمل کرد! زنها موجوداتی عجیب هستند انگار تمام هورمون های بدن مردها که  تبدیل به بازوهای آهنی شدند  در تکه زبان زن ها جمع شده اند قدرتشون وصف نشدنیه چون اگه بخوان می تونن یه بچه ۱ ساله رو بخوابونن یا یه پیرمرد ۶۰ ساله را از مصافت مغز به قلب بیارند و بزرگترین قاچاقجی مواد مخدر را تسلیم قلب کنند خوب قدرت کمی نیست در این هتل آدم های زیادی آمدند آدم هائی که هریک به نوعی یا قصد جون مرا دارند یا ندارند! وقتی بزرگ شدی بترس چون به تعداد دلار های حسابت دشمن داری اولین نصیحت اون پیرمرد در زندگیم بود واسه همین همیشهیک اصلحه همراهم بود پالتوی بارانی من همیشه در زمستان سرد روسیه بدردم می خورد از بچگی مادرم نمی ذاشت کلاه های قدیمی بر سرم بذارم می گفت این کلاه جادو  می کنه از توش می تونه یه گنگستر بیرون بیاره! یا اینکه یه خرگوش بی آزار به نظرت به ریسکش می ارزه که امتحان کنی؟ بعد هم پدرم صداشو قطع  می کرد و می گفت خرافات یاده بچه نده ولی الان می بینم ریسکی کردم که پایانش ادامه داره!

جمعه 29 شهریور‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت پنجم)

چشمانم را باز کردم هنوز روی همان مبل خوابم برده بود و دخترک در حال دیدن تابلو میکلانژ بود خوابهای عجیبی دیدم می دانم شما حتما خواندید ولی فقط چند دقیقه ای میهمان این خواب های من بودید من سالهاست با این خواب های زندگی می کنم حتی در واقعیت هم این تصاویر را می بینیم برای همین به  هتل بازگشتم هتلی که برای اولین بار موادی مصرف کردم که سبز بود منظورم همون علف خودمون هست که بهش گرس و ماری جوانا هم می گن من درست از دست یه اسپانیایی این گل عجبیب را وارد سلول های مغزم کردم و تا به امروز نتونستم ترکش کنم یه جوری موفقیتم رو مدینونشم ولی نابودیم رو نمی دونم چیکار کنم نمی خواستم براتون باز گو کنم من اومده بودم اینجا تا برای همیشه این رفیق نیمه راه و تنها بذارم و دگر با خودم نبرمش که شما همه چیز را دیدید و از این به بعد آگاه هستید که چه بر سر  من خواهد آمد  خیلی دوست دارم از اینجا برم بیرون اما تنها ئی رو دوست دارم از دوستان سبز خوشم نمیاد می دونی یجوری همش تو مخت هستش نمی تونی بندازیش بیرون هرکاری می کنم بازم میاد سراغم واقعا عشق از روی مغر خیلی بده واسه همینه می گن باید از قلب عاشق بشی واسه اینکه وابستگیش در بود و نبودش زیباست ولی مغز مجبورت می کنه خودخواه باشی و فکر کنی کاری که می کنی درسته واسه همینه پدربزرگها مغزشون پر شده از کانال های سیاسی و دیگه نمی تونن مغزشون و با قلبشون ربط بدهند واقعا روزگار عجیبی است نمی خواهم مثل همه داستان نویس ها گذاشته ام را براتون بنویسم چون من گذشته ام را دوست ندارم البته گرچه ممکن است گه گاهی در خواب های من همه چیز را بیبینید خوابهایی که مثل بازی شطرنج می مونه و همیشه من توش مات بودم چون رقیبم زندگی  بود هم وزیر داشت هم فیل داشت هم ده ها سرباز داشت که بدست ویزر با اسبی که شبیه گوره خر شده بود به سمتم می دوید! ولی من فقط یه قلم داشتم و اتفاقاتی که بر سرم می آمد را می نوشتم و دودی از بالای سرم می گذشت! هیچ وقت نتونستم به این موضوع فکر کنم که بلاخره من کجام ؟ می دونید آدمی که الان اینجا نشتسه و توی هتل فوقع العاده کلید اتاقشو نداره کیه؟  به من می گن فلو،   فلو در اصطلاح خیابانی ها به معنای  مصرف مواد هست درسته من یه قاچاقچی مواد مخدر هستم که سالها زندگیم بر نابودی آدم ها خلاصه شد و امروز اومدم همه چیز و پسش بدم و برگردم به شهر خودم تا داستانی از این واقعه را بازگو  کنم ! این هتل سکو پرتاب من بود به سوی زندگی ولی  قانون سوم تردودینامیک می گه اگر در نقطه ای ثابت ایستاده باشی و جسمی را بصورت عمودی  برتاپ کنی آن جسم باز همانجا باز خواهد گشت!  و من حالا بازگشتم!

دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت چهارم)

از خواب بیدار شدم سرم سرخ شد بعد خیس بعدم لامپ از جا درآمد بیدار شدم ، اه من با کت شلوار نخوابیده بودم ! او...! آره خوابیده بودم سریع به سمت لابلی هتل دویدم قالیچه جاودلنه ایرانی که معلوم نبود برای ساختش چند دختر بینواه وبا گرفته بود خشمش گرفته بود و خودشو زیر پاهایم رد کرف و من خود سقوط کرده دیدم چشمانم را که باز کردم رو تخت بیمارستان بودم وای چقدر از پرستار ها بدم میاد این پوزه بندی که میذارن روی دهنشون  بخاطر چیه بنظر من اصلا بهشون نمیاد دکتر های مثل شیطان ها می مونن چون با همون چاقویی که من خیار پوست می کنم اینها لایه بیرونی مغرم را می تراشند ناگهان احساس کردم از رو خودم بیدار شدم و عده از شکمم به شکم پشتم ضربه می زنند ایستادم ناگهان همه ازبدنم رد شدن و من ازآینه روبرو خودم و با چند قاتل دیدم ولی روبه روم چیزه دیگه ای می گفت چند تا فرشته در حال معالجه من بودنن واسه همین سعی کردم فراموش کنم چه گذشت که مردمک چشمم بیدار شد و دختری  گفت آقا آقا چشمام باز شد نشستم  قالیچه قرمز همچون شیطان روبروی دیدگانم خوابیده بود بیدار شدم گفتم چی شده؟ دختر گفت من داشتم رد میشدم و شما اینچا خوایده بودید ، بیدار شدم ایستادم وبه  سمت عقب برگشتم ناگهان نوری عجیب از من رد شد  ناگهان خودم را دیدم چقدر جوون شده بودم پشت لبم علفزار سیز شده بود در حال نوشتن بودم آری از بچگی فقط ثبت وقایع یاد گرفته بودم اززمانی که حلزون در فرار لاکپشت بود قناری ها سرود جنگ می گفتند  و شالیزار زیر سیل مرده بود نوشته هائی که دیگران بطوری عجیب برایم  بازگو می کردند  اون روز من  اون روز من !.... آری درسته همین روز بود که من تصمیمم نهائی شد  روزی که می خواستم خود کشی کنم و اون نوشته ام آخرین وقایع من قرار بود بشه  بیدار شدم و خودم را کوتاه تر از خودم دیدم چقدر پیر شدم  حرکت کردم و من جلوی در ایستادم ولی اون در را باز کرد و رفت و من مانندی نوری بی فایده به سمتش دویدم پله های پاگرد را بالا می رفتم و من به  خودم نمیرسیدم به سمت پشت بام رفتم دیش های ماهوراه آسیا جایگاه فرشته ها بود این روزها  فرشته ها هم با تشریفات میان پیشت پامو لبه بلندی پشت بوم گذاشتم و آماده پرتاب به سمت زمین شدم ودر دهانم کاغذ بود و اینبار مچاله نبود تا خورده بود دکمه پیرهنم باز بود همون که همیشه می افتاد بستمش پیرنم را داخل شلوارم کردم می خواستم مومن بمیرم پرتاب من به مرگ قرار بود ساعت 4 بعد از ظهر اتفاق قرار بود بیفته کم کم مردم انسان نما می آمدند تعداد آدم ها زیاد می شد و من نظاره گرشون بودم خودمم که لای تماشاچی ها نظاره کردم که داشتم می گفتم آقا تورو خدا کمک کنید این قرار بمیره و مردم می گفتند اون سوپر منه بند کفشم را بستم  .

 ادامه دارد...

یکشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1387

بهاری نو

بارون می بارید و من تنها روی سنگ فرش خیابان راه می رفتم ذره ای از ماه پیدا بود کامل نبود اما آگاه بود  بطری های نا امیدی رو با لگد به سر زباله ها می زدم 7 ماه از اون موقع گذشته بود و من اشتباه متولد شدم درست زمان کندن علف سهم من اسیر علف زرد شد گذشت و گذشت تا اینکه زندگی با بهاری نو برای من آغاز شد لحظه به لحظه با صدای کوچکی که فقط چندباری در لباس طبیعت شندیده بودم به سویش جذب می شدم می دویدم تا به آن برسم اما اون ماله خودش بود و طناب من کوتاه تر از طناب خداش بود طناب من رها شد رفت و او دور تر شد آلان هست  گاهی وقتا به مهمانی میریم در محفلی که هیچ چیز جز احساسمون به یکدیگر نزدیک تر نیست بعضی وقتاشده تو پائیز عاشق بهار بشی؟ بدون اینکه ببینیش بوی خوششو حس کنی برگی سبزشو عاشق کنی یا گل رزشو به معشوقت بدی؟ من امروز چنین احساسی دارم و می دونم که او اینجایست با من خواهد بود دوست ندارم طوری باشم که گلبرگ به گلبرگ از بین برم تا آخر بهار برگامو حفظ می کنم وقتی رفت میشم زمستونی سرد بعدم صبر می کنم تا گرما بیاد و من و ببره ..... من دوستدار بهارم درست از زمانی که داستان زندگیم در پائیز ورق خورد

آدما مثل کتابن تا وقتی تموم نشدن جذابن.پس سعی کن خودتو جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم نشی.چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یکی دیگه!!

نویسنده : بهزاد منفرد

شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1387

زندگی ساده است

زندگی ساده است ساده مثل رانندگی در نیو مکزیکو با جیپ کرایه ای،کنار دختری که آنقدر خوشگل است که هر وقت نگاهش می کنم ازسر تا پا مور مورم می شود. یک عالم برف بارید و مثل ساعت شنی همه جاده هائی که باید رد می کردیم بست و بخاطر همین دویست و چهل کیلومتر تا زندگی دور افتادیم.

چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1387

اقامت در خانه عشق ( قسمت سوم)

نیمکت پارک ملت در روز پائیز ، بارانی بود اون موقع من فقط ۱۸ سال سن داشتم از گذشته پوچ و ملال آورم چیزی به  خاطر نمی آوردم به خودم قول داده بودم که گذشته را با پاکن بنویسم سال های بی واسطه گذشته بودن و من بدون درد خاطره  نیمکت چوبی را  تنها نمی ذاشتم!  پدرم همیشه می گفت اگر تو روی نمیکتی این سوی دنیا تنها نشسته ای و همه آنچه نداری کسی است... شاید آن سوی دنیا ، روی نیمکتی دیگر کسی نشسته است ! که همه آنچه ندارد توئی . درست می گفت بنظرم نیمکت های دنیا را بد چیده اند ! برگ های پائیز از کنارم به زردی زندگی رد می شدن و من هنوز در حسرت کسی بودم که از آینده می آمد همیشه دوست داشتم اتفاقات آینده را در حال داشتم تا در آینده اشتباه حال را نمی کردم اما افسوس دوست داشتن از آرزو هم مهال تر است . تا آن روز به اتفاقات معجزه آسا اعتقادی نداشتم! حتی به وجود خدا ! اما آنروز در کنار زردی زندگی فردی عجیب با زندگیم آشنا شد فردی که باعث شد زندگی را از نو آغاز کنم به نوعی مشوق همه آغاز های زندگی بود درست کمی آنطرف تر مردی ترک زبان با صدای بلند در حال خواندن کتابی بود و هر چند لحظه یکبار نفگاهی به من می کرد و با صدای بلند کتاب را می خواند تنهائی از کنارم با یکی از برگهای زرد رفت ، هیچ وقت ان روزی که برای اولین بار در عشق شکست خوردم رو فراموش نمی کنم!  روی  پل عابر پیاده در شهر نیویورک از هم جدا شدیم و قرار شد دیگه هیچ وقت  با یکدیگر نباشیم! درست همان موقع بعد از ۸ سال برگ پایئزی زندگیه من برگشت و گوشه ای  از پالتوی مشکیم زرد شد یاد حرف های ان پیرمرد افتادم وقتی بامن هم صحبت شده بود اولین سوال پر معنای زندگیم را پرسید گفت چرا تنها نشستی؟ گفتم : برای اینکه تنهایئ به من آسیبی نمی رساند! گفت : ممکن است به تنهائی آسیب برسانی!  سوال های زیادی پرسید از سنم گرفته تا گل خریدن از گلفروشان کنار خیابان من هم برای اولین بار در زندگیم داشتم به حرف های مردی بزرگتر از خودم گوش می کردم! حرفاش فرق می کرد  به شکل عجیبی زندگی را از نو می نوشت! دلیل مشکلاتم در خانواده را پرسید! سکوت کردم پدرم دوباره پرسید چرا نمرات درسات انقدر کم شده؟ باز هم سکوت و دوبار کمربند سیاه  ،‌ در سن ۱۵ سالگی نمی دانستم درد های آینده  این کمبربند سیاه چیست فقط درد زودگذرش را  تحمل می کردم! و ترجیح می دادم قبل از آمدن نامادری برم بخوابم.

 

ادامه دارد

شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1387

قلمی از جنس پاکن

آلبوم قلمی از جنس پاکن بزودی...!

آلبوم دکلمه قلمی از جنس پاکن بزودی....!!