::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
جمعه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1389

عاشق رنگ این شبم نمی خوام باشه خورشید

عجب رنگی داره امشب این شب دوست ندارم صبح بشه دیدی وقتی نور میاد چشمات بزرگ میشه؟ تو چشمام ببین انعکاس آبو همه در حال شنا هستند در شب.  

وای خدای من چقدر این زندگی زیباست . میون خنده ها بارون نم نم روی تنم این لذت بخش ترین قسمت زندگیمه!  کی میگه این شب ها رفته مال ما نیست؟ کی میگه حس خوب مال زنده ها نیست؟  

قشنگی ها فقط مال غصه ها نیست! یادت باشه! 

 

بهانه های ساده بوسه های دلهره میان ما سرنوشت عشق می آفریند . بیا کنارم ای سرنوشت با هم به فردا برویم.  

 

عاشق رنگ این شبم نمی خوام باشه خورشید میون دست های ما میشه خورشید آتیش .

جمعه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1389

من در عجبم!

انسان موجود پیچیده ایست هیچ وقت هیچ کدام از این جانوران دو پا قابل ژیش بینی نیستند . 

 

من بر عکس بعضی از این آدمها نمی خوام کسی از ن برنجه این نوشته خطاب به فردی است که برای بدست آوردن شخصی سخت در تلاش است و یک پروژه احساسی بسیار دقیقی را آغاز نموده شاید نگین جاودنه بشی در حلقه ای از خوبی اما انگشتان من لیاقت  این انگشتر را ندارد تو معنای واقعی عشق را خوب می دانی اما به یاد داشته باش در مسیری که در حال طی کردن آن هستی من فقط یک وسیله ام تو اکنون چیزی که به دنبالش بودی را در اختیار داری حتی اگر انگشتر را دستش نکنی! 

 

هیچگاه در زندگیم جلوی انسان هائی که احساسی در مورد من در زندگیشان بوجود آمد بی احترامی نکردم و تصمیم به عوض کردن راه آنها نیز نکردم و درباره تو نیز چنین خواهم کرد . عاشق باش زیرا تو عشق را لمس کردی بی آنکه عشقی در کار باشد تو ذهنت را تا بی کرانی از پاکی رها کردی این به من ثابت شد . 

 

به تو تبریک می گم  تو موفق شدی اما فراموش نکن هیچ فردی در این دنیا نتونسته من و برای خودش داشته باشه زیرا من نوعی دیگر زندگی را شناختم و به آن ادامه خواهم داد. 

 

موفق باشی احساس پاک من ....

جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389

نشد یه قصری بسازم ...

به قول مریم نشد یه قصری بسازم ... 


چه چیزا تو بچگی برای آلانم می خواستم چه آرزو هائی تو سرم داشتم بچگی دوران قشنگیه چون هر چی از زندگی وجود داره فقط تو رویای یه بچه می مونه . خیلی سال از دورانی که من با کیف قهوه ای مهندسیم می رفتم کلاس اول دبستان گذشته ... یادم میاد اون موقع آرزو می کردم بزرگ بشم سنم زیاد بشه برسم دقیقا به همین حالا . ولی آلان دوست دارم هرچی از این عمرم مونده بدم تا فقط یه روز با فکرو خیال آلانم 7 سالم بود .  


اما افسوس گذشته قابل برگشت نیست. 


چند وقتی بود این وبلاگ و بروز نکرده بودم  قرار بود 2 سال بعد برگردم اما خوب زودتر برگشتم و حالا پیش شما در حال نوشتن حالا روز آلانم هستم . حال و روزی که از غم توش خبری نیست و هیچ اتفاق خوبی هم نیفتاده همه چیز مثل قبل به آرامی می گذره به قول یکی از دوستان : نفس میادو میره .   دوست دارم امروز در مورد قصری که تو بچگیم می خواستم بسازم حرف بزنم ...
وقتی اسم قصر میاد فقط یاد یه چیز می افتم اونم کنار ساحل با یه سطل پلاستیکی در حال درست کردن قصر شنی بودم  و تنها استرسم این بود که وقتی برم خونه فردا قصرمو آب می بره اما من هیچ وقت نا امید نشدم هر وقت می رفتم کنار دریا اگر شده بود یه قصر کوچولو هم می ساختم . خلاصه قصر شنی من برام بسیار زیبا بود چون واقعا قصر بود ، هرچه زمان گذشت قصر من هم خلق و خوی اجتماعی گرفت و من و مجبور کرد باور کنم قصر شنی نه تنها قصر نیست بلکه فقط نمادی نقاشی گونه از چیزی است که قراره در آینده بدست بیارم ، کم کم با واژه امید آشنا شدم امیدوار شدم . بقیه زندگیم دیگه قصر شنی  نساختم به امید ساخت قصر واقعی به آینده آمدم 20 سال گذشت .... 


و هر  موفقیت در زندگیم یه قصر واقعی بود. ولی هر بار به امید قصر بهتر از پله بالا تر رفتم . و حال به این نتیجه رسیدم که امید فقط فریب ذهن برای زندگی کردن است .  به امید یه روز خوب تر قدر دیروزو ندانستیم. من با امید زنده نیستم . امیدوارم نیستم . ولی از زندگی کردن یه زمانی لذت بردم و اونهم فقط در کودکی بود. برای همین همیشه سعی می کنم بجای اینکه فردا ئی بسازم دیروزو به امروز تبدیل کنم.