نویسنده بهزاد منفرد - ::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
جمعه 2 تیر‌ماه سال 1396

فرود

اره هنوز راس راس راه میرم

 یهو مث آفتاب تابیدم

قیافمم آشناس تا دیدن

همش منو بهم نشون میدن

هییی


کی اومده ها؟؟؟؟؟؟

شخصیه!!!

من در نمیزنم میام بالگد   جایی نمیرم اینجام تاابد

نرم میرم واسه حل هرچی سختی   ما ازاولم با مسایل یه کله ور میرفتیم اصن

سرم که درد نمیکنه واسه دردسر ولی باید ضربه زد

بعدشم کله کرد

   دلمم سیر باشه باز فکره گرسنس

طعمه هام درشتن من لقمه هام درستس

یه سریام میبرن تامیخورن لطمه

اینا گنده الکین همش حجمه

اینا نکته نسنجیدن فقط هجوه

دوتا جمله قشنگ میگن عمل کشکه

یه لقمه چپم میشن اصن مزه

الان وقت هضمه

بعدش یه خواب خوب میچسبه

اینا فک کردن همه چی به لفظه

نه نرسیده مغزه شون

چرخه غذا منظمه 

بالاخره غوله به بقیه مقدمه

نه که عصبانی باشه فقط مسممه

اون همرو میخوره این مسلمه

هی ی ی ی ی ی

میخوان جاش خالی شه

اون ابدیه

میترسن آفتابی شه


اون ابدیه

غوله خوابه

غوله خوابه

غوله خوابه

وااااااای اگه پاشه


اینایی که نیستن تیز میشن هرروز

اگه منو ببینن سریع جیم میشن

نمیرن از رو ام خیلی حرف مفد

میزنن ولی آخرش تو گوشم ویز ویزن (زکی

اینا زیر دستین بهشون میز میدم

تا نوک قله بودم اینارو ریز دیدم

اه ه ه

من یه اسمم

من یه سبکم

یه پا شاه کبرام من اینا کبکن

جوجه هارو باید سیخشون زد

یه جا میخشون کرد

صدا جیغشون دراد نه...

از دهنمم آتیش میباره

جوری نیش میزنم نفهمن قاطیش چی داره

آره

اون که درندست آخرش برندست

تو این جنگل وحشیه درندشت

یکی چرندست اون یکی خزندس

از همه خفن تره اونی که خطر کرد


میخوان جاش خالی شه

اون ابدیه

میترسن آفتابی شه

اون ابدیه

غوله خوابه

غوله خوابه

غوله خوابه

وااااااای اگه پاشه


خیلیام خوش حالن فک میکنن رفتم من

میگن زن داره درگیره بچس

نه دیگه خستس

نه آرزوشونه که برم من 

تا بیان توی لیگ برتر

حسودای بدبخت

دارن میسوزن از اعماق بستر

جلو روم الکی به به و چه چه

بعد پشتم میزنن هی دودستی خنجر

بلندشی دررن

من نه جایزه ای میخوام نه تشکر

نه دنبال مجیزم نه اهل تکبر

اهل اجرا   فراتراز تصورم

دنبال راه حل منطقی بی تعصب

میخوام هرچی گفتم ببینن همشو

بیان بعدبیفتن بشینن فقط پشت

کمر قفل همم گرخیدن روی صندلی

من دیگه ابدی شدم بنده اولیش

مرگ اصن مرد   یه دوتا چکم خورد

هه ه ه گوش کن

جلوم کفن شد

دیگه خفش کن 


غوله خوابه

غوله خوابه

غوله خوابه

وااااااای اگه پاشه

شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1396

فهموندن

گاهی اوقات هرچی هست و نمیشه فهموند بیخیال باید شد ولشون کرد . بعضی ها محکومم به نفهمیدن و دیگه وقت گذاشتن براشون ارزشی نداره چون نمی خوان .

خیلی ها دوست دارن بگن فرشته هستند و بهتر از همه  می دونند.

این فرشته ها خودشون دروغ و سر لوحه کار خودشون قرار دادن  ، متاسفانه مشکل ادم های دروغگو اینه که حرف هیچ کس و باور نمی کنند برای همین شاید از موضع خودشون کوتاه نمیان . من همیشه یه سوال تو ذهنم خیلی درگیرم کرده سالها باهام هست . اونم اینکه چرا ادمها دوست دارن به کسی که کمکی نمی خواد کمک کنند شاید کم کم باید بیخیال همه شم.

در این که گرگ بودم شکی نیست .

در اینکه از رمز لبریزم شکی نیست

از اینکه دست خیلی ها برام رو هستش شکی نیست .

از اینکه می دونم کجا چی بگم و یا کجا هیچی نگم هم شکی نیست.

از اینکه می دونم دوست و دشمن کیه ولی به روی خودم نمیارم هم شکی نیست .

از اینکه میرم تو دل خطر و سالم میام بیرون شکی نیست .

از اینکه به ادمای احمق می خندم و درجا بروشون میارم هم شکی نیست .

ولی اینا صفت یه ادم بد نیست .

نباید گشت دنبال چیزی که نیست

یکم باید شک کرد ولی عمل  و هم دید .


یکم باید دید 

باچشمای باز بدون حاشیه

هرچی نیست و هم دید

یکم فکر کن با ذهنی باز

یکم ذکر کن با چشمی باز

ولی دروغ نگو به خودت 

یه وقتایی باید خودتم دید

من اینه تو نیستم

من واسه خودم دنیایی دارم

من بهانه تو نیستم

شرمتم می گه واست انکاری دارم

ولی جای تو نیستم

از من نگو

هرچی هستی من نیستم

باز نشین یه گوشه بگو منم خدایی دارم


جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1396

درست میشه

یه مشت داستانی که اصلا نه ته داره نه سر تو ذهنم این روزا داره وول می خوره و وقتی گوش می دم برام خیلی جالبه . هر برهه از زندگیم واسه خودش یه کتابه  ! یه کتاب نا نوشته که فقط خودم دوست دارم بدونم . این روزها حالم بد نیست صدای تیک تیک ذهنمو میشنوم البته یکم خش داره که اونم درست میشه . مثل همیشه بدونه اینکه خودم براش تلاشی کنم همه چیز درست میشه . حرف از تلاش شد این چند سال فکر می کردم دارم تلاش می کنم . در صورتی که تصمیمی که می گیرم  همون تلاش اصلیه . باقیشو خودم میره . همونی که ماشین ذهنمه . تصمیمام عوض شد زورمم داره زیاد میشه انقدر که دیگه خودمم داره شکست میده . و قانعم می کنه که بعضی راه های قبلی و عوض کنم . مثل یه خواب چند ساله است حال این روزام    که بیدار شدم دو تا بال روی خودم حس می کنم و با یه دنیا تجربه بیمارم نشدم . همه چیز خوبه ملالی نیست .  بعد چند سال یه عالمه ادم یه جا دیدم زندگی کردم و کلی چیز جدید دیدم . قوه تخیلم داره رشد می کنه کلمات و با کلی نقص تحریر می کنه که اونم باکی نیست به زودی همه چیز درست می شه و منم مشکلی ندارم اصلا با حال این روزام . ادما همینن هیچی ازشون عوض نمی شه تنها چیزی که عوض شده خوده منم که از اینم اصلا ناراحات نیستم دم همه اونایی که تو این راه کمک کردن گرم .

ولی خوب بعضی ها نیت خوبی ندارن که اونا هم مثل همیشه هستند دیگه کاریشون نمیشه کرد و دلخوری ازشون داشت باید سر کرد و دید سرنوشت خودش براشون داره چی تو  چنته


پنج‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1396

یه موقع هایی

یه موقع هایی هست که حال هیچی نی
میذاری پیش بیاد جای پیش بینی
هرچی هر جور باشه گیر میدی و
به چشم نمیاد حتی دا* ویترینش
ترجیح به خوابه جا بیدار بودن
جا دوییدن ترجیحته باشه پات روهم
مثِ اینا نیستی که توو کافه آرومن
و اصاً واست عندِ ضدِ حاله رام بودن
منم نمیخواستم اینجوری شی که
گاهی وقتا خوب میرونی پیست کوچیکته
اونی هم که باش فاز پیاده روی داری
میاد و توو جیبات هرچی نیست بو میکشه هه
شایدم من سخت میگیرم
شایدم من دست با هرکی میدم اینه
تو اول ببین من چی میگم
بعد اگه حق نبود من نمیگم دیگه
خواستم مثِ خودم باشم همین
رومو کم کردم أ توو مرد باشم همین
همه دیدن ازم هر عکس العملی
گاهی نه آشتی میکنی نه قهرو بلدی
صدای چیکه ی آب میاد و
دلت یه شیش هفت ماه خواب میخواد و
یه نفر که وایسه پات
اَی بابا کی میفهمه حال ما رو آخه

یه موقع هایی حس و حالِ هیچی نی
نه حال حرف زدن نه حالِ پیش بینی
فقط دوس داری کامِ پیپ بگیری و
حتی یه مسیرِ صافو ُرِ پیچ میبینی
دلت تنگه واسه یکی أ خودت
هر کی هم میاد بازم نمیشن خودت
از اونایی که فُولتو (خطا) بگیرن پُره
پَ مهم نی اگه روزی بپیچن دورت
فقط میمونی تا بگذره امورات
بهتر از اینه بیجا بشکنه غرورت
میگن مساله رو کِش نده توو روزات
حتی اگه ریدن توو اعصاب و توو روحت
دوباره چِشاتو بستی توو لاک
همه خرجی پولات جایِ تفریح توو جات
لش کنی با اینکه میتونی وایسی رو پات
پشتِ ماسکی أ یه نسیم هم ساختی کولاک
حالِ هیچی نی ، حالِ هیچی نی
یه موقع هایی اصاً و حالِ هیچی نی

یه وقتا با همه اوکیی جز خودت
نمیفهمی چطوری صبح شده
انگار هیچ آپشنی نیست حالتو خوب کنه
انگار خدا این دفعه نمیرسه خوب موقع
به هیچ کاری نمیشکه حوصلت
سینکِ خونه میشه پُر ظرف و
جواب همه کجایی ها میشه خونه ام
اوضاع طوریه نداری حالِ خودتم اصاً نه
اونقد خسته ای ببُری نه اونقد انگیزه برا ادامه
هر روز میگی یه روز خوب یه روز دیگه ــَس
دَر میری از هرجا سر صدائه
مثل یه نمودارِ خطیه رَویَیت
دورتو نگاه میبینی هرکی یه وَری رفت
هر کدوم أ رفیقات یه حرکتی زدن
اما تو هنوز ول معطلی
از نگاه های معنی دار بریدی
هرکی هر چی میگه میگی هرچی تو میگی
اصاً کشش بحث رو موده اینطوری نی
کارِ شما هم به ما میفته طوری نی
تا اینجاش رفت خب باقیشم میره
ما که سِر شدیم بعد از این حالا هر چیه
تا الآن که هرجا راه داره رفتیمش
ولی خب یه موقع هایی مُخه درگیره
حالِ هیچی نی ، حالِ هیچی نی
یه موقع هایی اصلا و حالِ هیچی نی

سه‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1396

پلک که میزنه

یه وحشی تو جنگل اگه شیر نباشه شکار میشه اگه بره باشه شکار شیر میشه و این جنگ ظاهر و روباه نظاره می کنه و نیم نگاهه به سنجابی داره که لابه لای برگ های بلند  درخت افسردگی فندق می خوره تو یه لحظه شکار عقابی میشه که چشماش در بی کران ابی ها با بال های تنومندش شناور میشه پروازش ترس بچه اهویی است که در دشت سبز ففط می دود و گوشه در دندان های ببر رنگین تکه تکه می شود زوزه گرگ در انطرف ندای غروب می دهد و لاشخورها تفاله غذای ببر را می خورند . و جغد سکوت می کند و این همان ندای شب است ماه در ان شب کامل است و روباه یه پلک می زند تا همه اتفاقاتو بفهمد 


خیلی نوشتم این روزها ولی منتشر نکردم اینم نمی دونم چی شد منتشر کردم در کل حالم زیاد روبه را نیست و این برای من نگذرد به این زودیا 



سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1396

سنگین

هی چه فازه سنگینی

همه چی سفید سیاهه چیزی رنگی نی

بازم منو یه جسم لشه بی حال

دوباره رنگه پوسته شده گچه دیوار

وای انقد کشیدم که نمیگیره خندم

و چشمام قفلن به این آتیشه رو فندک

یه اتاق تاریک با بوی دود گاری

چه بخت گندی داری تو با جیب خالی

نگو که هستیم رنگ مشابه

من یه عمره رو صورتم خنده قاچاقه

من مردم پسر یه عقدم که سر

تا پای مسیرو همیشه خوردم به سنگ

اگه که مردم حلال کنیدم

آره تا حالا ساختم ولی الان بریدم

از خودم از همه از میزه محکمه

از فکره فرداها که روی مغزمه

صادق:

من مردم یا زنده ام دقیق نمیدونم

یه زمین خورده خاکی از دنیا به دورم

بی خی زندگی شدم که پره پیچو خمه

رسیدم تهش کشیدم بیرون کل زیرو بمش

اونقد بالام که نمیتونم حرفی بزنم

اونقد میکشم تا بمیرم دل نمیکنم

گوشت نشد به تنم اونکه تا حالا خوردم

باختم هموناییم که تا حالا بردم

ببین قانونشه فرصتاتو پشت سر می زاری

اونوقتی که تو رویاهات داری چشماتو میمالی

ولش کن بابا بزار یه بارم دنیا ببره

قبل اینکه یکی تو  سه تا گل اون بزنه

حسرت جفت پاهام واسه صاف وایسادن

ببین چیه با وجدان خودم داستان دارم

این رسمه روزگاره

مثله تنه ماره

میپیچه دورتو دست
و
زندگیت ادامه داره

یکشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1396

با باران

تو چه میفهمی از این شب که برایم گریت گرفت
هربار که یادت افتادم بارانی در این شب  گرفت

سمت و سوی من درد محلکی است نامش تنهایی است
ناخدای کشتی خودمم باز این دریای  اشکم بارانی است 

از که دستور می گیری،  برزخه  وافعی وهم انکاری است
برای من قصه می بافی گرچه این هم درد اجباری است

کاش در این شهر آزادی  نیم نگاهی کرده بودم به روز
جاش براین نهر ماندی و بیم آگاهی  ندادی به زور

تو از اغاز میوه را نرسیده با شکایت رفتی و  چیدی 
چه توقع داری نرسیده به حقایقت گفتی و دیدی 

من که دنیا را همه جوره دیدم بیمی ندارم تا ته
تو که شن را کنار دریا دیدی بدی  زمن دید یا نه؟

از روز اول در نگاهت  به من تفاوتی هدیه دادی
درد من هم در صدایم شنیدی و حالمو ندیدی

قطره قطره ز من دریای  برای خود در تعریفت زمن ساختی
بذره سرده نگاهی برای دیگران گفتی و خود زمن تاختی

تنهایی لذتی که ندارد  عاشقانه کنارش باشم 
منهای ظلمتی  که دارد تازیانه برایش باشم 

تو که مسئول بارانی چترت را به من بده 
تا به این باران  نگویی نبار گرمایت را به من بده

بهزاد منفرد
 
یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1395

دو قصه

قصه اول :

حمید چند وقت ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پیش در راه رسیدن به خانه فکری به ذهنش رسید فکری با تعریف دزدی و سرقت از بانک . در بین راه ذهنش را بررسی کرد و رفت و  سرقت از بانک را مو به مو در خیال خود تعریف کرد . حتی ریز ترین اتفاقاتی که در بانک قرار بود بیفتد را پیش بینی کرد و نوشت . انقدر در خیال خود غرق شد تا اینکه اصلا بانک را ندید و به خانه رسید . و لی خیال خود را برای اشخاصی تعریف نمود .


قصه دوم :

حمید چند وقت پیش در راه رسیدن به خانه هیچ فکری به ذهنش نرسید و مستقیما به سمت خانه رفت و ترجیح داد قصه اول را برای اشخاصی تعریف کند . تا رفتار اشخاص را از شخصیت خویش بررسی کند .


یکی از این دو داستان برای شما جذاب خواهد بود . و احتمالا یکی از این دو داستان را باور خواهید کرد . هرکدام که باور کردید برای اثبات واقعی بودن آن تلاش خواهید کرد چون می خواهید اینگونه باشد . نمی خواهید قبول کنید که داستان غلط را باور کردید . برای همین اگر داستان اول را باور کرده باشید . و داستان دوم واقعیت حمید بوده باشد . حمید را بسیار فردی حیله گر و حقه باز می دانید و سعی می کنید . هیچ یک از حرفای وی را باور نکنید . هرچقدر حمید حقیقت را بگوید شما وی را حیله گر تر می نامید . در این میان شیطنت حمید می تواند شما را به باور غلط خویش پیوندی واقعی دهد و از خود موجودی بسازد که وجود ندارد و شما نیز فردی را باور کنید که می خواهید باور کنید . حمید در اینجا می تواند دو شخصیت متفاوت داشته باشد نخست شخصیتی که بوده و هست و دوم شخصیتی که شما به او دادید .  این  باور می تواند به قدری قوی شود که اگر شما به بانک هم مراجعه کنید و متوجه شوید به بانک دستبردی زده نشده است . باور نخواهید کرد . زیرا باور کردید حمید به آن بانک دستبرد زده است . این واقعیت می تواند بر عکس هم باشد بطوری که حمید واقعا به بانک دستبرد زده و شما داستان دوم را باور خواهید کرد . پس اگر  در کنار حمید با پول های بانک به هرجا بروید باور نخواهید کرد که او به بانک دستبرد زده است . ما می توانیم چندین داستانی که هیچ گاه وجود ندارد را به شکلی تعریف کنیم که دیگران باور کنند . و گاهی اوقات حمید خودش هم باورش نمی شود که اینگونه مخاطبان داستانش را باور کرده اند . و با خود می گوید . که واقعا حقیقت چیست؟


مردی در کنار درختی وسط جنگل نشسته بود دختری نزد وی آمد و مرد به دروغ به او گفت پادشاه امروز کل شهر را به صرف نهار مهمان خواهد کرد دخترک به سمت قصر پادشاه در  بین راه هرکه را دید خبر مهمانی پادشاه را داد . آن مرد که برای اولین بار این شایعه را بوجود آورد سیلی از مردمانی را دید که به سمت قصر پادشاه میرفتند . تا از مهمانی عقب نیفتند . در اخر خود او نیز باور کرد باید به شهر برود تا از مهمانی عقب نماند .


گاهی اوقات صداقت می تواند بزرگترین ابزار حیله برای افراد حیله گر باشد . شما به فردی که دروغ را بیشتر از واقعیت باور دارد اگر دروغ بگویید زجر نخواهد کشید اما اگر صداقت را به او بگویید به شکلی کاملا متفاوتی اورا در مسیری قرار خواهید داد که وی همیشه در شک باقی خواهد ماند . باور اتفاقات پیرامون ما سلیقه است  که جذابیت تعریف اتفاق از راوی داستان به انتخاب ما بستگی دارد . ولی همیشه یک حقیقت وجود دارد و آنهم چشمان شماست نه حماقت شما و ذهن شما که می تواند شما را فریب دهد .


این روز ها صادق ترین ادمها خطرناک ترین ادمها هستند . زیرا به شکلی عجیب چیزی می گوید که دیگران نمی گویند . و این  درست همان چیزی است که در ذهن ما بزرگترین حیله نقش خواهد گرفت .


به عنوان مثال نوشته بالای من می تواند یک حیله بزرگ باشد و یا بیان واقعیت . این سلیقه شماست که آن را چگونه باور کنید . اگر من را فردی حیله گر بدانید این مطلب را به هیچ عنوان از نگاه واقعی نخواهید دید و در کلمه به کلمه آن به دنبال دروغی به جستجو خواهید پراخت . و اگر مرا فردی صادق بدانید به هیچ عنوان چنین فکری نخواهید کرد . حمید با  تعریف یک داستانی که در ذهنش گذشت توانست باور عده ای را در تمامی مراحل زندگی خود نسبت به خودش تعغییر دهد . و  اگر تمام مدت هم بگوید داستان اول واقعیت نداشته چون شنونده نمی خواهد باور کند . باور نخواهد کرد .


پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1395

بخشی از یک معما

من از احمق ها می ترسم و هرچه می بیشتر میفهمم بیشتر می ترسم  مشکل آن است که احمق همه را مانند خود می بیند و تصمیم را در فهم خود می گیرد و اختیار هر چیز را بخود خواهد داد .


احمق ها خطرناک ترین موجوداتی بودند که تا کنون دیدم و خطرناک ترین آدمها  از خودشان نمی ترسند برای همین احمقند.


پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1395

شرطبندی

خیلی ها رو باخت ما شرط بستند  در کشوری که شرط بندی حرام است ْ‌ نمی دونم باید بهشون گفت شجاع یا احمق  یه مشت کاغذ که اسمش پوله در دست راستشان گرفتند و دست های  کوچک فرزندشان در دست چپشان گرفتند . اون بچه هم بی شک روزی روی  باخت فرزند ما شرط خواهد بست . تنها فرقش ممکنه این باشه که در زمان اون شرط بندی حلال شده باشد . یه عده پشت تلوزیون نشستند و باور کنید ارزو دارند امروز تو ببازی ْ می دونی اگه نبازی تعدادی از ادم ها خواهند مرد چون زندگیشون رو گذاشتند رو باخت تو ْ هستند بعض ی ها هم این وسط که شانسی رو باخت تو بستند چون راستش قیافتو دوست ندارند ْ یه سری هم می شناسم تازه وارد این بازی شدند و یکی دیگه بهشون گفته رو باخت تو ببندد به اونا می گن احمق های دوران ما چون حتی نمی دونن کی برنده است که بازنده است . حالا تو موندی و یه مشت ادم.

 می دونی غم انگیز ترین قسمت زندگی ما کجاست ؟ که هیچ کس واسه برد ما شرط نبسته حتی باختت هم برای تو بیشتر از بردت سود داره و این سوال امروز من از شماست که در دورانی که باخت بیشتر از برد به زنده بودنمون کمک می کنه چرا به پیروزی فکر کنیم...


بهزاد منفرد.


جمعه 27 فروردین‌ماه سال 1395

فریب از دل

ادمها همیشه در لایه های درونی خود پنهان شده اند . هیچ گاه نمی توان فهمید واقعا جنس هرکدام از چیست ، این روز ها به احساسات هم شک کرده ام و فکر می کنم دگر هیچگاه در هیچ کجا نمی توان احساس پاک را پیدا کرد زیرا انگا رادمها چندین لایه را روی خود کشیده اند تا واقعا احساس پاکشان را هیچ گاه نبینم و شاید هم احساس کثیف و زشت را ... 

نمی دانم  همیشه در کتاب ها خوانده بودم می توان به همان اندازه که عاشق بود متنفر شد و این احساس را از جانب کسی نسبت به خود با چشمان احساسم دیدم . واقعا درد دارد . افرادی که تا دیروز در لباس صمیمت در کنارت بودن و درست زمانی که احساس می کنی افرادی هستند که برایشان مهم هستی همه چیز بلافاصله شکلی دیگر به خود می دهد ، اینجاست که باز به خانه اول برمی گردی و به خود می گویی عجب ای دل دوباره فریبم دادی . . . 


به فریب خوردن از دل عادت کردم انقدر زندگی مردمان پیچیده شده است که حتی گلایه از عشق و عاشقی از بیهوده هم بیهوده تر است . زیرا هر فرد تحت تاثیر فردی دیگر دقیقه ها را سپری می کند . و انگار هیچ کس در این دنیا قرار نیست عاشق شود تا تاثیر عشق را ادمها زیکدیگر بگیرند . 




چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393

روزهای متغیر

چندوقتی است انگار من چندین ذهن دارم در این چند ماه شخصیت های مختلفی را در خود میبینم و خود بودنم یادم رفته است ، حتی نوشتن هم دیگر مانند قبل نیست از کلماتی جدید برای تعریف خواسته هایم استفاده می کنم ، خواسته هایی که  مانند قبل نیست . همه چیز در من در حال تکامل است انقدر خدایان را نزدیک خود می بینم که آنها را به انسان ها شباهت میدهم و این شک مرا نسبت به بعضی چیز ها عمیق تر کرده است.  و تنها فرقش با دیروز این است که اگر خدایی همچون انسان در این نزدیکی هاست من قبولش کردم و دگر از اینکه کیست دست برداشتم زیرا نیکی می ماند از او و بدی ها را حتما خود انجام میدهم ، و افسوس این را می خورم که چرا تا دیروز مانند امروز نبودم و مرتب  به دنبال دلیل هایی میگشتم که به من ارتباطی نداشتند . در نوشتن ضعف دارم و این را از نحوه نوشتن این مطلب می فهمم .
چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393

آدم های شهر من

وقتی هرشب اینجا کنار من موسیقی از تنهایی در میاد شعرهای کاغذی رقص قافیه ها را در میان نت های ساز ها لب به اعتراض باز می کنند و درد و دل ها با من دارند . این شب ها شعر ها از خیابان ها امدند ، آدم های شهر من هر کدام قطعه ای در سر دارند و من هم برای هر یک نثری بر خط دارم ، همه و همه در کنار هم کتابی است  به قطوری تمدن شهر من و افسوس برگ هایی از این کتاب گم شدند . و من هنوز هم به دنبال آدم های شهر من شعر می خوانم .


سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392

10 سال گذشت

نوشتنم زمانی آغاز شد که من بودم و یه دنیا از خاطراتی که نوشتنش سخت بود . امروز من برای نوشته هام جشن تولد گرفتم و این پست هدیه ای از من به این جملات ده ساله است . 


وقتی شروع کردم  بنویسم نمی دانستم نوشتن چیست حتی نمی دانستم جملات چگونه می توانند زندگی را در خود دیکته کنند . اما قلم که دستم را گرفت زندگی در جمله ها گذشت از زیبایی ها زشتی ها ، غم ها ، شادی ها از تمام لحظاتی که در شب و روز انسان پیر می کند ، قلمم جملات را بزرگ کرد و وقتی ذهنم را شناخت، زندگی برایم نوشت و چه چیز ها که به من یاد نداد...


نمی دانم در این سال ها چه بر من گذشت ولی هرچه گذشت نوشته ها برایم خاطره شد .


سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1392

یه مشت ثاتیه

نبودم نه اینکه نیستم هستم، تو خودم بودم ولی خوب نوشته ها زمانی میان که تو خودت نباشی از بیرون خودتو ببینی و بیای اینجا نقد کنی هرچیزی که هستی  ، فقط  مشکل اینجاست که زندگی ها در تفاوت غرق میشن اما نه در دریا در باتلاقی که آروم آروم می تونی لحظه غرق شدن هر کدوم و ببینی . 


تقدیر سرنوشت هرچی که توشی الان معلوم نیست چیه ، باشم که ببینم که آخرش چی میشه ولی خوب همینه دیگه کاریش نمیشه کرد . یه مشت ثانیه شده پر از دقیقه واحدی که اسمش زمانه خیلی وقت که  از مشت من پریده.  مشتم خالیه دلم پر زندگی هم که غرق شده منم با یه مشت خیال امید  دارم به روزی که.... اما امید هم دیگه رفته قاطی رویا ها ، یجورایی دیگه انگارهیچی واقعیت نداره تنها واقعیت زندگی انگار همینه که هستی فردا هم همینجاست همین نزدیکی ها کنارت منتها سهم تو از فردا تکرار امروزه ،  چه خوب شد که برگشتم و نوشتم اما نه مثل قبل که سرشتم مینوشت ، اینبار واقعیت ها انگار تنها رفیق روزهای رفته ام شده . سمبل کردن کلمه ها هم آخرش برام خطم میشه به چندتا جمله که یه سری میگن چقدر خوبه یه سری هم میگن اینا پرت و پلاس هرچی هست منم چه واقعی چه رویایی هنوز می نویسم چه با اصول چه ....