::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1392

روزگار

کاش اینجوری نبود داستان من

لذت با تو بون فقط ارزوی من

گرچه اخرش تلخ است 

زره زره وجودم تمانای من 




هر روز روزگارم شک و تردید

با واهمه های نگاهت خند و رقصید

عمر من ارروزی به گور رفته است 

اعتمادم به عشقم داستان تهدید



ببین کج نرو حرف من  رم کرده

حقایق تلخ و ایستاده فریاد زده  

چشمانست خسته است 

زخم های تنهایی ماندو  عافبتش گندید


چهارشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1392

روز خوب

عیدتون مبارک  روز آخر عید تبریک گفتش و خیلی دوست دارم مخصوصا امسال که یه حس خوبی بهم داد . یه درخت و سط یه بیابان را تصور کنید که تنها دلخوشیش سبز بودنشه ناگهان یه بادی بعد از سال ها به سمتش حرکت میکنه ورقص برگ دراین بیابان بی  آب و علف احساس بهش میده که من میگم این یعنی عشق رفته رفته باد بیشتر میشه و گیاهان جدیدی رشدمی کنند همه حاصل باد و رقص برگ است و بس . بیابانی که تا دیروز از خورشبد هم زردتر بود امروز شده یه جنگلی که همه از دیدنش لذت می برند. من سالها دنبال اون باد بودم که چندوقتی سراغم اومده و بلاخره بیایان منم در حال رشدگیاهانی از زندگی دائمی است.  

در زندگی من پر از پستی بلندی های عاطفی بوده اما همیشه اولش همه چیز خوبه ولی بعدش انگاردرخت لیاقات این همه زیبایی رو نداره ولی اینبار با درسی از گذشته این عشقو جاودانه میکنم و اگر نتونم هیچ وقت خودمو نمی بخشم.  برای همین هیچ چیزی برای عشق کم نمیذارم و اگراینگونه رفتار شود عشق میدونه چیکارکنه که این ارتباط جاودانه شه فرد مقابلم فقط یه انسان نیست بلکه فرارا تر از یک انسانه که خودش هنوز  نمی دونه چقدر خوبه..

از صمیم قلبم دوسش دارمو هیج وقت  تنها نمی مونه ..


من زیاد از عشق نمی نویسم چون حسش نکرده بودم واعتقادی بهش نداشتم ولی الانه همه چیز درمن عوض شده...


یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391

یه روزه دیگه

می دونی چیه قبل از این که مثل همه بیام بگم سلام من خوبم هوا برفی و مردمم خسته از زندگی روزانه و دربه در دنبال یه لقمه نون می خوام بگم چقدر خوب میشه آدما تا همو می بینن نگند سلام.


 بگذریم اعتراض منم نه فقط یه کلمه که قبلو بعدش از خشم پر شده آره اعتراض منم یه پسر پشت پنجره که در حال شمردن دونه های برفه و هیچ وقت نمی تونه همرو بشماره ، ببین خیلی زیادن وقتی برف میاد انگار قراره زمین تمیز بشه کاش یه چیزی از آسمون میومد تا آدما تمیز بشن اما حیف همیشه اون چیزی که می خوای یه جورایی نمیشه .

اصلا می دونی چیه خدا انسان هارو دوست نداره عاشق زمین و درختاشو گل های رز قرمزشه ، دیدی وقتی یه گل روز برای یکی می  گیری چجوری بوش می کنه ؟ تو دلت میگی چی مشد یه روز تو هم اینجوری بو میشدی اما حیف ما آدما خیلی کثیف شدیم شما رو نمیگم خودمو میگم یه وقت به دل نگیرید .


بعضی اوقات همیشه تقصیر ماست که من مجبور میشم بگه آره آقا جون اصلا خمینی هم من کشتم حتما این موضوع برای شما پیش اومده که بدون اینکه  عمل خطایی انجام بدید مقصر باشید . من بلد نیستم راه حل بدم و بگم در همچین شرایطی چه کاری میشه کرد . فقط می تونم بگم خوب بودن بهتر از بد بودنه چوت حداقل خودت از خودت لذت می برید .


حال و حوای خوبی ندارم اما اونقدر بد نیستش که نتونم با یک لیوان چای این کلماتو بهم نچسبونم امدیدوارم حالم خیلی بهتر از قبل شه 


یه صحبتی هم با تمام خواننده های بلاگم دارم واقعا ازتون ممنونم بابت نظراتی که برام گذاشتید این ماه بیش از 1000 نظر خوندم و اگر جواب عده ای رو نتونستم بدم واقعا عذر می خوام اما مطمئن باشید بزودی جواب همه را یکی یکی میدم .در مورد آلبوم دکلمم که واقعا خجالت زدم کردید و با پیشنهاداتی که دادید در آلبوم جدیدم که 4 ماه دیگه منتشر میشه استفاده خواهم کرد .درمورد لینک ها هم باید بگم که به مرور هر کسی در خواست تبادل لینک کرده بزودی لینکشو قرار میدم بازم ممنون از همه چیز


پنج‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1391

آلبوم جدید تا سحر

این آخرین کار دکلمه من که آلبومی با 4 ترک است خیلی خوشحال می شم اگه نظرتون رو درباره کارم بهم بدید از این لینک می توانید آلبوم را دانلود و یا گوش کنید





http://alonetone.com/behzad900/playlists/ta-sahar

سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391

وقتی نمونده

زمان گذشتو دیدم صدتا خورشید و بعد شب شدم یه یکی که از هرچی دوست داره گذشته و شده یه خیال تو خالی . 

راستشو بخوای اصلا خوب نیستم اگه زندگی آلان خوبه من لیاقت خوبی و ندارم و دیگه نیستم .


بهزاد منفرد

پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1391

اشتباهی شده!

نمیشه کاریش کرد واقعیت اینه یه سری در تلاش برای تغییر هستند بعضی ها هم نمی دونن داستان چیه اونایی که میگن خوشبختن در اصل هر شب مستن چشماشون و بستن خوابیدن تا صبح شه دویاره سر مست شن . بعضی ها هم در اعذاب این روزگار با خودشون تو جنگن اینارو اونی گفت که مثل هیج کدوم اینا نبودن . می نوشت و دلخوشیش همین بود که کی شب میشه !  . 


یکم عصبیم   نه از خودم از دست زمان که  دیر جواب میده به آدما و وقتی هم که جواب میده اشتباه میده . به اونی که باید بد بده خوب میده و اونی که درسته بد میاره . واقعیت تلخه ! ولی باز من با این مشکلی ندارم . پذیرش واقعیت اغاز آرامشه ! و خوشبختانه همیشه باعث شده کنار بیام باهاش . هیچ وقت بخاطر خودم ناراحت نیستم . 


یکی و میشناختم خیلی تو زندگی اذیت شد . ازار زیادی دید همیشه پیش خودم می گفتم چقدر این ادم قدرت داره که با این همه مشکلات باز می نمی ذاره شونه هاش خم شه ولی امان از این زمان که قهرمانان زندگی را تغییر می دهد انباشته های نداشته های این شخص زمانی خودش را نشان داد که صاحب همه آنها در یه روز شد . اون ادم عوض شد دیگه یه قهرمان نبود . حداقل برای من ولی خوب بهم نشون داد که قدرتش ظاهری بود . 


بگذریم بعضی ها جنبه پولدار شدن ندارند. همین ادما دور من جمع شدن مشکل اینجاست که فکر می کنند من هم مثل آنهام در صورتی که همیشه مرگ نداشته ها در زمانم را رعایت کردم . مهم نیست اگر 10 سالت شد همه چیز درست نبود .  من هیچ وقت به اون زمان فکر نکردم . چون الان فکرو ذهنم بر اساس حالم شکل گرفته . هیچ چیزی آزارم نداده که بخوام تغییرش بدم . 


وقتی نمیشه گذشته را تغییر داد و آینده دور است  حداقل کاری که می توان کرد حال را در جهالت نگذراند . اصل زندگی مشخص نیست راه زندگی هم یکتا نیست پس هر کس راهش جداست خودت را ببین چقدر با من راهت جداست . ..


چند ماهی شده که بهانه هارا کشتم اما همانطور که فکر می کردم همانم که هستم  هیچ وقت به خودم دروغ نگفتم اما اطرافیان که اصلا مهم نیستن با آزارشان اهمیت پیدا می کنند .  اونایی که مرتب آزار می رسانند خواننده این نوشته خواهند بود . یه صحیتی دارم باهاتون . اینو به اونی می گم که فکر می کنه درست میگه 


فرض کن به همه گفتی درست اینه و غلط منم برگرد به گذشته نه خیلی دور 5 ساله پیش یادته چقدر زندگی سخت بود . همه آلانتو میبینند و به حرفت گوش میدند من همه نیستم من کلیتتو دیدم  برای همین باهات همراه نیستم  خودتم داری فریب میدی تو هنوز در حال جبران کمبود های خودتی و داری توسط من اونارو از بین میبری . باشه اگه اینجوری راحت میشی من چیزی نمیگم اما بادت باشه چیزایی که واسه تو خیلی جذابه واسه من اصلا جذاب نیست .  تو در حال تکمیل گذشته شخصی  خودتی از رفتارت و حرفات کاملا معلومه ... راستی تو رو کن شما خودت 


اینو میگم به اونی که هنوز خیلی مونده بزرگ شه  و بچه است . ببین دختر جون هرکی از کنارت رد شد و چندتا آدم دورش راه افتادن درست نمیگه  واقعیت تو دلته و عقلت همیشه یادت باشه حتی اگر دنیا رو خواستی برای کسی آماده کنی که بهش هدیه بدی خود اون آدم و در نظر بگیر شاید از دنیا متنفر بود عیبی نداره اما خوب باید بهت بگم که تو هم رفتی قاطی گرگ ها حدا اقل تو این چند وقت نشون دادی چیزی از احساس نمی فهمی چون خودتو نمی فهمی ...



چطوزی تو می دونم تو فشاری زندگی سخته و دربه در دنبال پولی ولی اگه واقعا این پول برات انقدر ارزش داره این همه راه واسه بدست اوردنش هست چرا دروغ چرا مسیر غلط به این فکر کردی که این اتفاقات به زودی تموم میشه و روزی میرسه که پشیمون و گردنشکسته ضربه بدتری از بی پولی رو تجربه می کنی؟


به اونی که خونش از مه پرشده هم کاری ندارم اون بدبخت دیگه مغزی براش نمونده که بخواد فکر کنه امیدوارم خدا بهت یه عقل بده که حدا اقل بتونی گذشته و کارتو مرور کنی . . 



دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1391

دوباره منم

دوباره منم و یه شب پر از مه توش گمم ولی باز دمم گرفتم و خوابیدم دمر جلو این جعبه امید که پر از ورق های باطله از شبم توش نوشتم هر شبم...


چهارشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1391

بالتیمور بدون نور

بالتیمور خاموش و برق در انزواء اختراعش نفس سفید دم میدهد و ما صبر بر صبر می کوبیم

سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391

ما که داریم میریم

ببین نگو راهم غلطه 

ییجوری نبین منو که

انگاری خلافم یه نخ علفه

اینی که میبینی از رو مشکله

نیست که  اینجاس از رو انتخابه

خواسته باشه حبس تو یه اتاقه

سیاه و رفیقاش برو بچ ارواحه


یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1391

بازم این جمله ها

یکمی حرف دارم واسه تویی 

که پاتو گذاشتی رو دم ماره 


ماهم میرقصیم واسشون   با فلوت عربا

گرفتم فاز باهاش و حواسمم جمه


منم غمم نیس حاجی

 حالتو  بکن با یه پیک راکی


راضیم از روزام خدامم دارم اونم نیس مخالفم

اونو نمی بینیش اما دارمش تو شبم 

تو گوشم میگه برو هستم باهات 

پا پس نکش میگه بهم دست مریزاد

بردی همرو از رو همینه نکن دست از پا خطا


ببین رفیق زندگی یه خطه

مجبوری بری از شروع تا تهش

خسته شی  نیس یه تاکسی

با من باشی زندگی حله


من اینی که هستمو دوست دارم

کشتم هرچی نفرت و تو قبلم

پشتمم همه دارن حرفو  نیسم تو باغم


آره مشتی دمت گرم همین

یکم با ما  باشی نیس غمی

ما رو کشتی ولی باز خوبی

از منم نترس و یه پیک بریز راکی

می خوام مس کنم بشم خاکی


بگم این ماره که پات گیر کرده روش

نیش داره بسه دورتو توهم شدی باند پیچی


حالا باز تو بزن فلوتو بیار بیرون مارو

منم اینجا مهم نیس برم میگیرم دم از کارو



پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391

شب بجای روز

رابطه ای بین شب و جملاتی که نویسنده اش از ته دل می نویسد وجود دارد انگار باید همه بخوابن تا حرفی برای گفتن باشه ، جملاتی که واقعا برای هیچ کس نوشته نمی شود چون کسی درکش نمی کند . حرف هایی در قالب چند جمله که سخت نگارشش مخفی کردن خود در ظاهر چهره اش موج  می زند . 

یه زمانی بچه بودم مثل همه کلی آرزوهای کوچیک داشتم در حسرت بزرگ شدن با هرکه همبازی بودم سن من و رد کرده بود ، نشد یه بار ساعت زنگ بزنه بدونم وقته چیه همه چیز سر جاش بود جز من که تو زمان جایی نداشتم .

بزرگتر که شدم شبا فقط وقتی برای بچه بودنم بود و بس . انقدر زود جلو رفتم که آلان پیر شدم جذابیت های جوونیم شده خندیدن به رفتار های جوونا ، این هم تجربه این همه خاطره و اینهمه اتفاق منی که آلان می نویسه رو ساخته ، اما حالا درست امروز بازم شبه و  منمو یه قلم با یه دل که زبونش و خورده صداش می لرزه و رعد و برق طنین احساس کلماتش شده . زیر لباس زیر قوز کردمو یه روز مثل روز قبل و به انتظار صبح نشستم تنها فرقش با دیروز بغزیه که از تو ترکیده  ، 

یه دنیا حرف داشتم با دنیا هم حرف داشتم کاش دنیا کاری نمی کرد همه حرفامو قورت بدم و آلان یه دنیا سکوت شدم ، روی یه سکو کنار شب خیره به ماه شدم کاش میشد یبار فقط مثل بچه ها کنار بارون خیس می شدم . ولی همه چیز مثل قبل نیست حتی چهره ام مثل قبل نیست تفاوت ها منم اسیر کرد مثل همه اونایی که اسیر شدن میگن هزار سلول تو بدن آدما هست آما من هزار آدم دیدم پشت سلول های این دنیا که مثل من اسیر شدن . 


با مرگم یه قدم فاصله دارم دیگه بسه من و از ما جدا کن بخاطر این دنیا از خودم گذشتم . و هرچه گشتم یه آدم شبیه دنیای خودم ندیدم . من این تنهایی و ترجیح میدم به هرچیزی که دنیا مو گرفته چه کابوسی از این بد تر که امروز تو یه قلبت فقط بدی جا گرفته!


سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391

موجودی آشنا

رنامه نویس موجودیست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمی خمیدگی روبروی خود را نگاه می کند.این موجود توانایی بسیار زیادی در گیر دادن به یک موضوع و پلک نزدن را داراست.بیشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپری می کند و فقط انگشتانش دارای فعالیت بسیار زیاد هستند.غالبا بصورت انفرادی یافت می شود و در پاسخ به مخاطب همواره می گوید: چی؟

۹۹٪ آنها شب زیست هستند. بین یک شاخه گل رز و یک تکه پاره آجر تفاوتی قائل نمی شود و دنیای وی فقط نیم متر جلوتر از چشمانش است .

اما دلیل نوشتن این پست از یکطرف مشاهده مجدد توصیفات فوق از یک برنامه نویس بود و از طرفی یادآوری تفاوتهای بسیار زیادی برنامه نویس ها در زندگی اجتماعی شان با سایر مردم .

تصوری که بسیاری از مردم از یک برنامه نویس دارند موجودی است که در پای کامپیوترش لم داده و با فشار دادن چند دکمه یک نرم افزار را فورا می نویسد و به پول کلانی دست پیدا میکند. گروهی دیگرهم برنامه نویسان را به شکل سارقان فیلمهای تخیلی تصور میکنند که شبها مشغول دزدیدن پول از حسابهای بانکی مردم است .


برنامه نویسها خصوصیات عجیبی هم دارند که معمولا از چشم مردم عادی پنهان میماند و یااگر نماند معمولا مردم اهمیتی به این خصوصیات نمیدهند :

        

        ● معمولا حافظه خوبی دارند بخصوص در مورد حرفهای نامناسب دیگران

        ●کارهای خلاف عرف و قانون انجام نمیدهند. 

        ●معمولا در چانه زدن بازنده هستند

        ●معمولا اگر جواب منفی بشنوند سماجت و پافشاری نمیکنند 

        ●به سادگی آزرده خاطر میشوند و در عین حال صبری بیش از افراد عادی دارند


اگرچه خصوصیات روحی برنامه نویسها بیشتر از این چندخط است ولی نکته مهم در روحیات یک برنامه نویس تاثیر پذیری آرام و بی سروصدای آنها از منطق کامپیوتر ، بی احساس شدن و همه چیز را کاملا منطقی و به همان شکل پذیرفتن است .

نوع کار و تجهیزات مرتبط در این کار (کامپیوتر) نخستین تاثیر خود را مستقیما برروی ذهن و روحیه برنامه نویسها باقی میگذارد و پس از آن ممکن است که بر محیط اطراف و یا جامعه اطراف برنامه نویس تاثیر گذار باشد .

بیایید برنامه نویسها را بیشتر از گذشته درک کنیم ....

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391

غلطه فکرت!

در زندگی سعی نمی کنم به دیگران واقعیت خودمو نشون بدم ! نه اینکه بدم یا اینکه شاید خوبم . دلایلی برای خودم دارم که همین کافیه..


شاید این اولین نوشته من در بیست و چندی زندگیم باشد که به من نزدیک است . دلیل بیانش فقط برای افکار بیرونه ! برای اولین بار از اینکه فکر دیگران و همراهی کردم احساس خوبی نداشتم . برای همین دوست دارم بگم غلطه فکرت


هرکی رد میشه از این وبلاگ با خوندن نوشته ها فکر من واژه عشق تجربه شده برای خالق جمله ها در صورتی که هیچگاه عشق و تجربه نکردم . چون فکر می کنم عشق برای من چیزی نبود که یکباره و در لحظه ای در طول عمر اتفاق بیفتد . بلکه همیشه در وجودم بود و حتی بدترین اتفاقات نتونست شکستش بده . 


نوع زندگی من فقط برای خودم آزار دهنده نیست . چرا همه آزار می بینند جز من !  مگر من تو هستی یا تو به من آزار می بخشی؟  


بیا یبار مثل من دنیا رو ببین  حتی اگه فکر می کنی دیدم غلطه شاید باعث شد دیگه نگم فکرت غلطه .  می دونی فرق بین من و تو فقط یه چیز است و فاصله میان من و تو بسیار زیاد است زیرا تو در زندگی به حد و مرز اعتقاد داری و من نه !

من سالهاست از خط قرمز رد شدم و دوری بین من و تو بخاطره فاصله هاست که برگشتی نیست مقصد تو پشت خط است و مقصد من رفتن است . 

اگه خوب و بد چیزی باشه که در کتاب ها است . من اون کتابو نخوندم شاید اگر کسی بود می گفت بخون می خوندم اما چه بد چه خوب من راضی ام . نگاهت هر لحظه بمنه و چشمانت افسوس راه مرا می خورد ! ومن سالهاست رنگ آزار و ندیدم . وقتی منو میبینی آرامش می گیری ولی تو می خوای من اینجور نباشم ، نه اینکه بدی یا بد منو میخوای حال منو تجربه نکردی که بخوای بفهمیش .


زندگیه من محدود به این جعبه کوچک نیست . من زندانی عادت ها نیستم بالای سر هر دوی ما آسمان ابی است و هر جای دنیا هم باشی همین رنگ است . خیلی زندگی سختی داشتی هر لحظه و هر قسمتش یادمه و حالا به خوشبختی رسیدی و از مهر زیادت اونو برای منم می خوای . اما راستش راه جداست راه تو منو خوشبخت نمی کنه ولی سعی تو منو محکم می کنه و مدیون هر لحظشم تا اونجا که میگن ته عمره . یه روزی من به روز هایی که تو دوست داری می رسم اینو مطئمئنم . و باهم یجایی نشستیم  و به یاد این روزها می خندیم. تا اون روز  نه تو دست از تلاش برای تغیر راه من بر میداری و نه من همراه تو خواهم شد . و این تناقض تنها راه رسیدن به روزهای خوب آینده منه !من خوبم سالمم ! هنوز وقتی با یکی مثل خودم  روبه رو میشم  به شادی من حسودی میکنه . رفتارم این روزها کمی درست نیست خودم می دونم اما شرایط پیچیده شده ، تنهایی هم با من این روز ها زیاد رفیق شده . اما دائمی نیست چون با شناختی که داری ازم می دونی که کاری که اذیتم کنه انجامش نمیدم . 


خیلی دلم برات تنگ شده هردفعه توبودی من نبودم هرموقع من بودم تو نبودی در صورتی که ته قلب هر دومون خیلی بهم وصله . ولی خوب واسه انگولک کردن دخترا هیچ وقت دیر نیست . اینو همیشه به خودم می گم . 


بزودی همه چیز درست میشه بهت قول میدم.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

چند خطی با خودم

خاطرم درگیر فکر است ذهنمم تنگیده امشب

نگاهم قفل نیرنگ صدایم فریاد ننگ است


آه طاووس پشت میله  رقص بارون پشت شیشه

 کابوس هر شب شیره نکند انگشت پتروس هنوز پشت سد گیره



دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

امروز هم رفت

امروز هم مانند دیروز رفت 

و این جمله افسوس نبود 

بیان مردی رنجور از زندگی هم نبود

هرچه بود  در بوم  همین مرد کشیده بود 

 واقعیت اکنون که هیچ گاه مدیون مردم نبود

لحظاتی از اون که اونجور رفت هم نبود

نگاه افعون به دنبال درمان طاعون بود 

بارش بارون تموم نشد تا اون بود

مردی بازور گمون نکرد هیچگاه نادون بود