::یک فنجان چای (بهزاد منفرد)::
X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
جمعه 27 فروردین‌ماه سال 1395

فریب از دل

ادمها همیشه در لایه های درونی خود پنهان شده اند . هیچ گاه نمی توان فهمید واقعا جنس هرکدام از چیست ، این روز ها به احساسات هم شک کرده ام و فکر می کنم دگر هیچگاه در هیچ کجا نمی توان احساس پاک را پیدا کرد زیرا انگا رادمها چندین لایه را روی خود کشیده اند تا واقعا احساس پاکشان را هیچ گاه نبینم و شاید هم احساس کثیف و زشت را ... 

نمی دانم  همیشه در کتاب ها خوانده بودم می توان به همان اندازه که عاشق بود متنفر شد و این احساس را از جانب کسی نسبت به خود با چشمان احساسم دیدم . واقعا درد دارد . افرادی که تا دیروز در لباس صمیمت در کنارت بودن و درست زمانی که احساس می کنی افرادی هستند که برایشان مهم هستی همه چیز بلافاصله شکلی دیگر به خود می دهد ، اینجاست که باز به خانه اول برمی گردی و به خود می گویی عجب ای دل دوباره فریبم دادی . . . 


به فریب خوردن از دل عادت کردم انقدر زندگی مردمان پیچیده شده است که حتی گلایه از عشق و عاشقی از بیهوده هم بیهوده تر است . زیرا هر فرد تحت تاثیر فردی دیگر دقیقه ها را سپری می کند . و انگار هیچ کس در این دنیا قرار نیست عاشق شود تا تاثیر عشق را ادمها زیکدیگر بگیرند . 




چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393

روزهای متغیر

چندوقتی است انگار من چندین ذهن دارم در این چند ماه شخصیت های مختلفی را در خود میبینم و خود بودنم یادم رفته است ، حتی نوشتن هم دیگر مانند قبل نیست از کلماتی جدید برای تعریف خواسته هایم استفاده می کنم ، خواسته هایی که  مانند قبل نیست . همه چیز در من در حال تکامل است انقدر خدایان را نزدیک خود می بینم که آنها را به انسان ها شباهت میدهم و این شک مرا نسبت به بعضی چیز ها عمیق تر کرده است.  و تنها فرقش با دیروز این است که اگر خدایی همچون انسان در این نزدیکی هاست من قبولش کردم و دگر از اینکه کیست دست برداشتم زیرا نیکی می ماند از او و بدی ها را حتما خود انجام میدهم ، و افسوس این را می خورم که چرا تا دیروز مانند امروز نبودم و مرتب  به دنبال دلیل هایی میگشتم که به من ارتباطی نداشتند . در نوشتن ضعف دارم و این را از نحوه نوشتن این مطلب می فهمم .
چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393

آدم های شهر من

وقتی هرشب اینجا کنار من موسیقی از تنهایی در میاد شعرهای کاغذی رقص قافیه ها را در میان نت های ساز ها لب به اعتراض باز می کنند و درد و دل ها با من دارند . این شب ها شعر ها از خیابان ها امدند ، آدم های شهر من هر کدام قطعه ای در سر دارند و من هم برای هر یک نثری بر خط دارم ، همه و همه در کنار هم کتابی است  به قطوری تمدن شهر من و افسوس برگ هایی از این کتاب گم شدند . و من هنوز هم به دنبال آدم های شهر من شعر می خوانم .


سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392

10 سال گذشت

نوشتنم زمانی آغاز شد که من بودم و یه دنیا از خاطراتی که نوشتنش سخت بود . امروز من برای نوشته هام جشن تولد گرفتم و این پست هدیه ای از من به این جملات ده ساله است . 


وقتی شروع کردم  بنویسم نمی دانستم نوشتن چیست حتی نمی دانستم جملات چگونه می توانند زندگی را در خود دیکته کنند . اما قلم که دستم را گرفت زندگی در جمله ها گذشت از زیبایی ها زشتی ها ، غم ها ، شادی ها از تمام لحظاتی که در شب و روز انسان پیر می کند ، قلمم جملات را بزرگ کرد و وقتی ذهنم را شناخت، زندگی برایم نوشت و چه چیز ها که به من یاد نداد...


نمی دانم در این سال ها چه بر من گذشت ولی هرچه گذشت نوشته ها برایم خاطره شد .


سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1392

یه مشت ثاتیه

نبودم نه اینکه نیستم هستم، تو خودم بودم ولی خوب نوشته ها زمانی میان که تو خودت نباشی از بیرون خودتو ببینی و بیای اینجا نقد کنی هرچیزی که هستی  ، فقط  مشکل اینجاست که زندگی ها در تفاوت غرق میشن اما نه در دریا در باتلاقی که آروم آروم می تونی لحظه غرق شدن هر کدوم و ببینی . 


تقدیر سرنوشت هرچی که توشی الان معلوم نیست چیه ، باشم که ببینم که آخرش چی میشه ولی خوب همینه دیگه کاریش نمیشه کرد . یه مشت ثانیه شده پر از دقیقه واحدی که اسمش زمانه خیلی وقت که  از مشت من پریده.  مشتم خالیه دلم پر زندگی هم که غرق شده منم با یه مشت خیال امید  دارم به روزی که.... اما امید هم دیگه رفته قاطی رویا ها ، یجورایی دیگه انگارهیچی واقعیت نداره تنها واقعیت زندگی انگار همینه که هستی فردا هم همینجاست همین نزدیکی ها کنارت منتها سهم تو از فردا تکرار امروزه ،  چه خوب شد که برگشتم و نوشتم اما نه مثل قبل که سرشتم مینوشت ، اینبار واقعیت ها انگار تنها رفیق روزهای رفته ام شده . سمبل کردن کلمه ها هم آخرش برام خطم میشه به چندتا جمله که یه سری میگن چقدر خوبه یه سری هم میگن اینا پرت و پلاس هرچی هست منم چه واقعی چه رویایی هنوز می نویسم چه با اصول چه ....

شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1392

خواب ماندگان

زندگی از برای ما روز به روز پیشی می گیرد، زندگان روزی خواهند مرد ، و مردگان دیروز نام خواهند گرفت.  و هم من و هم شما  امروز تنهاییم ،  و غافل از اینکه هستند عاشقانی که تنهایی را از ما گرفتن آروزیشان است . در میان  اندوه و گذشته از دست رفته ادمیانی بودند  که تکه تکه  از قلبمان را بردند . ذره ذره های وجودمان در اسمان ناپدید شد . ما ماندیم و کوله باری از تجربه تلخ از گذشته که امروزمان را ساخته است . گرچه این فلک می چرخد و روزی همچون بچگی می ایستد تا چرخ و فلک برای انسانی دیگر به گردش در آِید .  


هر یک از ما روزی برای  بهتر کردن روز عشقی جنگیدیم  گرچه این قصه دوست داشتن را همه دنیا می دانند . اما باز به دنبال باور عشقش می گردیم .  پسرکی خیالی در همین شهر  همانجا که جاده است و پایانش نا معلوم در افکار خویش قدم بر قدم بر می داشت و در باورش فقط اوست که ارزش دارد و تلاش برای خوشبختی او تنها کار زندگی است و بس . انقدر او برایش مهم است که فراموش می کند حتی روزهای هفته اش . در بین راه عشقش که اورا می بیند . با چشمانی پر از اندوه او را نکوهش می کند، که چرا روز های هفته را فراموش کردی ! یکی از این روز ها روز من بود. و مرد جوان راه را خواهد رفت تا زندگی را برای آینده عشق به شکلی سازد که هر روز روز عشقش باشد. و این بازی سرنوشت است . هرکه مهم باشد. روزی قلبت را خواهد شکست ...


بهزاد منفرد

جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392

لا به لای پنجره

نگاه به شب در لابه لای پنجره همان وقت که دستتان پرده ها را کنار می زند ، تاریکی است . و تصویری از چهره غرق در آرامش شما در پیکر ماه نقش بسته  و یاد عشق، شما را اشکباران می کند و باران از دیدگان شما بر چتر مردی در سنگ فرش خیابان تنهایی آرام میگرد . قدم قدم زیر باران اشک  می رود و دستانش در دست چهره ای خندان و خوشجال که تو را یاد دیروزت می اندازد ، نقاشی آینده می کشد . رسم زندگی رفته ها را بارانی می کند و مانده ها را در حسرت روز بارانی  در آرزوها غرق می کند . اشک چشمانت هرچه دریا شود دلت وسعت عشق را به دریا کشد . 


بهزاد منفرد

جمعه 21 تیر‌ماه سال 1392

افسانه شب

میگم ای کاش همه با هم مانده بودند.  اگه با هم فقط یه شب واسه این روزا حد و مرز تعیین کرده بودند  دیگه نه دل شکسته ای بود نه قاتل دلی ، دل شکسته ها هستند در میان ما و شاید شما هم مرحم دلشان باشید این روزها ، هرچه عشق دارن در بساط رو کردن برایتان به اندازه هرچقدر که دوستشان نداشتند شما را دوست دارند اکنون ، شما نیز عشق  با اینهمه رنگ و بو را باور کردید و از ته دل عاشق بودن را تجربه کردید. روز ها خواهد رفت و ماه و شب ز دوری هم  از عمر شما کم می کنند ، و اما قاتلان دل همانان که عشق را باور نکردند . و جواب عشق را همیشه با نیش خند ودر آخر با خیانت دادند هر از گاهی یاد  مقتولشان می افتند و دل شکسته را ز خود فرو می برند .  و او از برای انتقام عشقش را به رخ قاتل می کشد و این بازی ادامه خواهد داشت ...


 تا زمانی که دیگر احساس می کنی هیچگاه شاید نتوان توقع داشت تورا همچون قاتل دلش دوست داشته باشد . کوهی از دلتنگی ها و تنهایی ها به سمتت خواهد آمد . نه می توان دل کسی که شکسته است را بیشتر شکست نه می توان کسی که دل میشکند را از خاطرش بیرون کرد.

 فقط یک چیز در این دنیا را باور خواهی کرد و آنهم احساس خودت به اوست . و تصمیم  خواهی گرفت دوست داشته باشی عاشق باشی و انتظار نداشتی باشی دوست داشته شوی یا عشق او باشی . و همیشه امید وار باشی که دل شکسته ات قاتل دلت نباشد و تو دل شکسته بعدی نباشی!

پنج‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1392

مداد رنگی

بوم را که در دست می گیریم قلم را در دست دیگر حتما خواهیم دید ، فکر ما پر از اندیشه های دیروز  هدفمان نقش کشیدن این خاطره هاست در این بوم سفید ، و زمان تنها یار ما که می گذرد و باز می گذرد .


بچگی را بیاد آورید با مداد رنگی ها وقتی چمباته زده روی فرش های گل گلی مادربزرگ ابر می کشیدیم و درخت و خورشید و رودخانه همه چیز خوب بود غیر از زیبایی چیزی نبود.  در باورمان مداد رندگی ها که کوچک شدن از بس تراشیده شدن صورت ما هم نیز تراشیده شد و مرد نام گرفتیم تنها رنگ ما برای به تصویر کشیدن هرچه بود سیاه بود . پاکنی نبود،  دگر نوشتیم و اشتباهات گردن نسل بعد افتاد توجیحش سن بزرگان که بیشتر است خوب! 



شنبه 1 تیر‌ماه سال 1392

قلم می رقصه باز رو کاغذ های خط خطی

اینجا شهر من و تو نیست  مه گرفته  کل شهرو عقاید ما همه پوشالی و گاهی هم در مکتب اسلام پر از اراجیف شده کاش زبان نباشه و شنیدارم مجبور به درک این همه یاوه نباشه . شرمندم اگه نوشته هام رنگ امید نیست و پوچی پیام هر جمله ام هست ، در آغاز تولد هر انسان غم بهانه ایست برای باور خوشحالی و تحریرش هرچند یاوه از نگارش قلمم اما کاری است که در در باورم روی این کاغذ مانده است و بس

شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392

خالکوبی

خالکوبی های خاطره درد های زندگی همه از صبوری تکپری روزهای بربادرفته را به حقیقت پیوند می زند و حال زیبایی های خودش را به یدک می کشد

با این حال ایستاده در کنار این همه همهمه که در خواب های شیرین و تلخ مهمان هرشبند . واقعا نفهمیدن  چی شد که عمر رفته را کی

آب برد هرکی بود از دور و اطرافم رفت و اماده های واقعی در خلوت زندان های خاکی که گلهای خشک به بار می آورند ماندند

به راستی بهترین مغز های عمرم رو دیدم که با جنون تباه شدند . و منم با دینام پرستاره شب به روزی می اندیشم که ماشدن ابدی شود

جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1392

خوب و بد

واقعیت انکار نشدنی است گرچه هرچه هست از ما نیست و لحظه های باهم بودن افکاری گذراست اما واقعا که زیباست باران که می بارد درهای کنارم باز می شود فقط یه در هست که کلید می خواد منم ندارم انگار خدا پشت اون دره که نباید بدونیم کیست و هست یا نیست  روز های پایانی تنهایی به سر امده و ما  شدن تجربه ای نو در بهاری که به قول او روز آروزهاست . برای من سرنوشت یه نخ بود و منم یه سوزن . از نظر تو چیه؟ یه نامه عاشقانه لابه لای سبد گل؟ 


همه چیز تمام شد دورانی که به نظرم زیبا بود ولی در حال اینگونه در ذهنم می گذشت اما الان که چند وقتی از اون روزا گذشته همه چی عوض شده . یه کوه مشکل بلاخره تموم شد یه انسانی از دیار مهربانی با تمام ادم ها متفاوت در زندگیم قرار گرفت . پست هایی که از قبلم می خونم فقط نا امیدی حس می کنم و تنهایی رو تنها رفیقم میبینم . اگه راستشو یخوای باید حرف کانت و قبول کرد که خوب بد را تعریف کرد گفت فقط اراده نیک درست است گرچه این اراده سخت است اما موفقیت در لحظه ها از هرچیزی زیبا تز است . راهی که پر از سختی است زیباترین اراده لحظه هایم شده . 

چهارشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1392

روزگار

کاش اینجوری نبود داستان من

لذت با تو بون فقط ارزوی من

گرچه اخرش تلخ است 

زره زره وجودم تمانای من 




هر روز روزگارم شک و تردید

با واهمه های نگاهت خند و رقصید

عمر من ارروزی به گور رفته است 

اعتمادم به عشقم داستان تهدید



ببین کج نرو حرف من  رم کرده

حقایق تلخ و ایستاده فریاد زده  

چشمانست خسته است 

زخم های تنهایی ماندو  عافبتش گندید


چهارشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1392

روز خوب

عیدتون مبارک  روز آخر عید تبریک گفتش و خیلی دوست دارم مخصوصا امسال که یه حس خوبی بهم داد . یه درخت و سط یه بیابان را تصور کنید که تنها دلخوشیش سبز بودنشه ناگهان یه بادی بعد از سال ها به سمتش حرکت میکنه ورقص برگ دراین بیابان بی  آب و علف احساس بهش میده که من میگم این یعنی عشق رفته رفته باد بیشتر میشه و گیاهان جدیدی رشدمی کنند همه حاصل باد و رقص برگ است و بس . بیابانی که تا دیروز از خورشبد هم زردتر بود امروز شده یه جنگلی که همه از دیدنش لذت می برند. من سالها دنبال اون باد بودم که چندوقتی سراغم اومده و بلاخره بیایان منم در حال رشدگیاهانی از زندگی دائمی است.  

در زندگی من پر از پستی بلندی های عاطفی بوده اما همیشه اولش همه چیز خوبه ولی بعدش انگاردرخت لیاقات این همه زیبایی رو نداره ولی اینبار با درسی از گذشته این عشقو جاودانه میکنم و اگر نتونم هیچ وقت خودمو نمی بخشم.  برای همین هیچ چیزی برای عشق کم نمیذارم و اگراینگونه رفتار شود عشق میدونه چیکارکنه که این ارتباط جاودانه شه فرد مقابلم فقط یه انسان نیست بلکه فرارا تر از یک انسانه که خودش هنوز  نمی دونه چقدر خوبه..

از صمیم قلبم دوسش دارمو هیج وقت  تنها نمی مونه ..


من زیاد از عشق نمی نویسم چون حسش نکرده بودم واعتقادی بهش نداشتم ولی الانه همه چیز درمن عوض شده...


یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391

یه روزه دیگه

می دونی چیه قبل از این که مثل همه بیام بگم سلام من خوبم هوا برفی و مردمم خسته از زندگی روزانه و دربه در دنبال یه لقمه نون می خوام بگم چقدر خوب میشه آدما تا همو می بینن نگند سلام.


 بگذریم اعتراض منم نه فقط یه کلمه که قبلو بعدش از خشم پر شده آره اعتراض منم یه پسر پشت پنجره که در حال شمردن دونه های برفه و هیچ وقت نمی تونه همرو بشماره ، ببین خیلی زیادن وقتی برف میاد انگار قراره زمین تمیز بشه کاش یه چیزی از آسمون میومد تا آدما تمیز بشن اما حیف همیشه اون چیزی که می خوای یه جورایی نمیشه .

اصلا می دونی چیه خدا انسان هارو دوست نداره عاشق زمین و درختاشو گل های رز قرمزشه ، دیدی وقتی یه گل روز برای یکی می  گیری چجوری بوش می کنه ؟ تو دلت میگی چی مشد یه روز تو هم اینجوری بو میشدی اما حیف ما آدما خیلی کثیف شدیم شما رو نمیگم خودمو میگم یه وقت به دل نگیرید .


بعضی اوقات همیشه تقصیر ماست که من مجبور میشم بگه آره آقا جون اصلا خمینی هم من کشتم حتما این موضوع برای شما پیش اومده که بدون اینکه  عمل خطایی انجام بدید مقصر باشید . من بلد نیستم راه حل بدم و بگم در همچین شرایطی چه کاری میشه کرد . فقط می تونم بگم خوب بودن بهتر از بد بودنه چوت حداقل خودت از خودت لذت می برید .


حال و حوای خوبی ندارم اما اونقدر بد نیستش که نتونم با یک لیوان چای این کلماتو بهم نچسبونم امدیدوارم حالم خیلی بهتر از قبل شه 


یه صحبتی هم با تمام خواننده های بلاگم دارم واقعا ازتون ممنونم بابت نظراتی که برام گذاشتید این ماه بیش از 1000 نظر خوندم و اگر جواب عده ای رو نتونستم بدم واقعا عذر می خوام اما مطمئن باشید بزودی جواب همه را یکی یکی میدم .در مورد آلبوم دکلمم که واقعا خجالت زدم کردید و با پیشنهاداتی که دادید در آلبوم جدیدم که 4 ماه دیگه منتشر میشه استفاده خواهم کرد .درمورد لینک ها هم باید بگم که به مرور هر کسی در خواست تبادل لینک کرده بزودی لینکشو قرار میدم بازم ممنون از همه چیز