مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390

رنجش شطرنج

سربازان حرکتی جز یک قدم برنمی دارند جان دادنشان حاصلش شاه آزاد کردنشان از محاصره حفظ جانانش است و البته چرخه سرنوشت همه آنها ،سیاه و سفید است  بس. یا شکست یا پیروزی و قرار نیست سفید که رنگ مرگ نیست برنده همیشگی باشد

قانون جنگ بر دو طرف وضع است و رعایتش وظیفه سربازانی که جان می دهند . حال به این بیندیشیم اگر ما مهره ای در این شطرنج باشیم  بازیگردان زندگی نمی داند احساس داریم؟ 


بهزاد منفرد

شنبه 10 دی ماه سال 1390

انفجار انکار است امروز

من بر خلاف چرخش زمین می گردم و اطرافیان زمین را می چرخانند ، دیربازی است که نسل من خط کش گم کرده و اشعار نو جایگزین نصیحت پیران دیروز شده . و زندگی من بازگوی واقعیت این نسل است و همینی است که هست

مین به ذهن گذاری عادات جوانان پیر نمای امروز است و هر تصمیم درست نسل من خنثی کننده این میدان . انفجار انکار است امروز . هرکه پا گذاشت در دشت فرود آورد قدم بر تصمیم نیاکان که حاصلش ترکش انفجاری بود به نام واقعیت . هرکه در این دشت خواست بسازد واقعیت انکارش کردند هرکه به زادو ولد مین روی آورد تاریخ نویسان فاتح دشت نگاشتنش .
 سمند ما بند کمند ریاست بشین تا  زندگی گوید راز به دست کیاست . 

یکشنبه 29 آبان ماه سال 1390

بی خیالی

آنچه هست خیالی است در ذهن بی خیالی که کلمات را به خیالش دوست دارد . هدف جمله شد و کلمه راستگو نیک روزگار و  دروغگو  طینت زشت زندگی ، چه فرق می کند مهم خالق جمله بود و  هدف انتقال داد . چه کس  اهمیت داد به احساس این کلمات ؟  بی خیالی که نوشت اینبار از هرچه نیست و خیالات خود را داد به هرچه که  بی انگیزه گی باران صورتش بود . 
پنجشنبه 5 آبان ماه سال 1390

احساساتی که رفت...

شاید همه ما روزی بخاطر دختری بخاطر آوریدم که به خاطره ها پیوستیم و شاید شما نیز گلی سرخ از پسری گرفتید و به یاد آوردید که به یادی از او یادگارها در این قلب دارید و شاید خاطرات ما فقط یادگاریست از زمان، که فراموش نکنیم یادگاری هستیم در خاطره زمان و کاش دقیقه ها همان لحظه  اول بود که نگاهمان ابدی در ذهن هر غروب ندیده ای شکل می گرفت .امروز که اینجاییم دور تا دورمان دیواری است که احساس رفته ی مان نیست و دگر هیچ نگاهی منتظرمان نیست.

پنجشنبه 14 مهر ماه سال 1390

اجازه برای جواب

 هیچ کس به اندازه شاملو ایران را نفهمید  

                                                 آنکس که فهمید صدایش را نشنید.


دوست عزیزی که خود را طرفدار رهبر معرفی کرده بود با استفاده از کلماتی توهین آمیز انتقاد شدیدی از نوشتن مطالب بلاگ من کرد و من نیز برای دفاع از نوشته هایم این پست را نوشتم.


کره زمین در حال حاضر تنها جائی برای امکان زندگی موجوداتی است که بر اثر اهدفی که خدا معین کرده وجود دارد . بارها گفتم به هیچ عنوان خوب و بد را تعریف نمی کنم زیرا به  شکل کاملا ذاتی در موجودات است ! کار خوب عکس العمل خوب و بد عکس العمل بد در پی دارد . وابسته به هیچ دین و ابزار سیاسی نیز نیستم این بلاگ  بر گرفته از واقعیت هائی است که در ذهن یک انسان ثابت شده . و حق این ذهن نگاه داشتن خاطراتش برای نسل فرداست . هم چون عده ای که محمد را الگوی زندگی می پندارند عده ای نیز هستند که  مسیح را الگو می دانند ! انتخاب با زایش فکر در زمان تصمیم معین خواهد شد و هر دو برای شخص از اهمیت بالائی برخوردار خواهد بود اما  تا زمانی که اقدام به تحمیل آن تصمیم به انسان مستقلی دیگر نداشته باشد . راه معلوم است تعریف جز به جز این راه غلط است زیرا پایان را کسی نمی داند. 




سه شنبه 22 شهریور ماه سال 1390

دایره دستان

قرار نیست همه چیز را از روز نخست ، پیدایش بدانیم ، این را به خود گویم که هر بار سازی کوک می کنم تا به اثبات زایش های ذهن خویش در دشت روزگار با جاهلان بجنگم ، جاهلان نامی است که از نیاکان به یادگار دارم ، هربار که صفت می بندم به اینان فکری مته وار مغزم را می چرخاند که چرا انها جاهلند .؟ شاید من جاهلم ،  به راستی خوب و بد را چگونه می شناسی از کتب دینی؟ یا اینکه دست به دست از گذشتگان به ارث بردی؟ شما را نمی دانم اما خودم را می شناسم نه کتب دینی نه هدیه نیاکان و نه هر چیزی که کتیبه است و پیام اورده از دیروز  با ذهن امروز من سازگاری ندارد. امروز دلم گرفته واقعیتش همینه ، و کلمات بیانش مهم تر از مفهموشه گرچه مفهومشم بیان نمی کنند عده ای،  با این حال من سعی داشتم سازی کوک کنم و به جنگ رویا بینان در خوابی هزار ساله روم اما امروز می فهمم که  ریشه و فرهنگ ما در تمدنی طولانی از آنطرف نقشه به این ور که می بینید  پر از  نگفته هائی از تناقضات است.


عده ای ان طرف من ایستاده اند و مرا از دایره ای که با انگشتانشان ترسیم کرده اند نگاهم می کنند و منم نقاشی میکشم ، یه بوم سفید جلو ی چشمام یک قلمو که رفت و امدش در سطل رنگ از هرچیزی در این دنیا برایم زیبا تر است نوازش می کند این بوم مرا ، نگاه من به این رنگی است که روی این بومه ! دایره دستان نگاهشان  بوم بوم  از فراز خانه ها گذشته است و تصویری خیالی روی بومه منه ! و این رنگ ها ترسیم نگاه نافذ ادمیان است و بس . و من امروز ففهمیدم که نقاشی کردن بلد نیستم اما سالهاست رنگ بازی کردم بر این کهنه دیار سفید روزگار که امروز کتیبه ایست که بر دیگر سفیدی دیوارم قاب شده و اگر روزی مرا کتیبه نامیدند سهم آن نگاهی باشد که همچون من به کتیبه ها اعتقاد ندارد.

 

سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1390

یک فنجان چای

من حتی به این کلمات هم خیانت کردم 

 همینه زندگی شکلی دیگر جز این احساسات ندارد . کاش جمله ای در دنیا وجود داشت که شیطان را از رو می برد گرچه من به شیطان هم خیانت کردم . 

راستی چرا ما خیانت می کنبم؟  

چرا این خانه تنهائی کلمات من حتی یک فنجان چای هم نخورد؟ 

چرا گاهی این کهن ذهن بالتیموری میگه بسه دیگه اما بس نمی کنه . مدتی از سیر تکاملی خودم دور بودم فقط با گلهای آفتاب گردان زندگی می کردم . روزها سرشون و می گرفتن به سوی آسمان و با خورشید عشق بازی می کردن و شبها سرشون پائین از ماه دوری ازشون پرسیدم چرا اینگونه اید زمان دهن باز کرد و جای آنها گفت خصلت این گلها این گونه است خیانت نمی کنند.  

ولی من باز خیانت کردم اینبار به خودم چون وقتی سرشون پایین بود تمامی تخمه ها را شبانه دزدیدم تا کنار این فنجان چای تخمه عشق بشکنم آری من  ثمره عشق را دزدیدم تا این خانه خیانت بسراید .  

 

ولی این آسمان که آسمان ها دارد در سرش خدائی دارد و هر بار دیدمش با دو دست لمسش کردم از او خواستم در این بازی خیانت من و سهیم نکند . و باز می خواهم ُ... 

شنبه 7 خرداد ماه سال 1390

روشن فکران فکر کردن

نزد یک روشن فکر که از فکر روشنش حرف می زد به دنبال پریز برق می گشتم ، هرچه گشتم نیافتم تا اینکه برقها رفت و من خاموش شدم . در خواب دیدم فردی خاموش که در تاریکی از روشنیش حرف می زند باز به دنبال پریز گشتم تا باورش کنم ، برقها که آمد از خواب برخاستم فک روشن فکر در رفت و آمد بود فکر من به دنبال پریزی که زندگی را خاموش کنم.


نویسنده : بهزاد منفرد


شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390

بادبانان

در کدامین روز زمین خاک را فرش خود می بینید

در کدامین روز باران اشک غرق می شوید



انقدر نوشتیم تا کلمات از جمله بندی شرمشان آمد. وای به حال ما و مردمانی که اشک کلمات را باور نکردند. عقربه ها رفتند و عقربها نوشتند تاریخ،  و ذهن زمان را به نیش گرفت تا هر روز درد سرنوشت را به خورد کلمات دهد! و ما همچنان هر سازی می بایست می زنیم و جملات در فرش سرنوشت می رقصند به ساز ما! اینگونه است تاریخ....


به راستی که داستان زندگیمان را نوشتیم در کتابی به قطوری تاریخ هرچه کردیم ! هرچه خواستیم نوشتیم . و امروز باز می بالیم به کرده های خود . 


ریختیم خون هزار انسان بی گناه 

تا نشان دهیم هستیم کشور گشا ،


نوشتیم کوروش به تخت تاریخ جهان 

نگفتیم تخت زخون آمده بجا


 اوردیم دین به دامان تخت 

ترجیح دادیم عرب به تاریخ و تخت. 


شد ایران کوچک و حقیر.

و باز هم نوشتیم تاریخ و عظیم. 


هرچه هست پیروزی در تاریخ ما

شاه و تخت و خاک و سراب


ز خون عده ای خورده ایم زجام

که نام داشتند دشمنان ما!



هرکه کشت و برد شد قهرمان

هرکه مرد و رفت شد زیر خاک


گر خدا خواهد مرگ ساخته اش

بدان که خدا انسان  رفته باورت


شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390

دیوانه ها در من

راستش آلان هرچی می نویسم نه  پیامی است نه متن ادبی بلکه فقط از تجربه به دید خودم است و موضوعش چیزی جز دروغ نیست امیدوارم باور کنید 

 

سلام این روز ها زیاد سلام کردم به افرادی که دوست داشتن اولین برخورد صدای سلام باشد و  بجواب صداقت ها خداحافظ نه در صدا بلکه فقط حس درونشان به هر حال شنیدار من شمائید و سلام بیانش .  

 

ادمها از راستی بیزاند زیرا راستی تضاد اجتماع است و تاریخ اثبات کرده که تاریخ نویسان زنده ماندن و نوشتن کشتیم تا بمانیم و هر آنچه خواندیم از فاتحان است و نویسندگان قاتل زمانه به هر حال اینجام یا قاتل یا مقتول به دست خواننده نوشتم از دید خود هر آنچه بیانش هست .  

 

روزی به دیدار دیوانه ای در قفس در ذهن خود رفتم دیوانه در اتافقی به رنگ مجهول در قول و زنجیر خوابیده بود و با چشمانش مر با خود به عالمی می برد که در آن وجود نداشتم از او پرسیدم  نمی دانم چه بپرسم و او  پاسخ داد انچه می بینی جوابی است که هیچ گاه سوال ندارد به ذهنم بیشتر رجوع کردم و سعی کردم موضوع داستان را عوض کنم به همین دلیل برگشتم و دوباره در زدم اینبار دختری را دیدم با موهای فر کر غرق در تفکر و موسیقی آشنائی است که خواننده ندارد به همین دلیل ذهنم را  پشت چراغ قرمز نگاه داشتم تا بیشتر بفهمم او کیست . 

 

زمان را در ذهنم با دختری شطرنجی که رخ بود و مسیرش یا افقی با عمودی سیر کردم و چهره رخ را مسمم باور کردم و خود را سربازی در صفحه بازی دیدم که مرا به یاد تماشاگر شرنجی انداخت که در دیوانه خانه در ذهن اولم زندگی می کرد برگشتم  پرسیدم چگونه سوالات جوابش همان سوال است  پاسخ داد که زمان اثبات اعمال گذشته است و تکرار سوالات به اینگونه دلیل ناباوریش . باور کردم اما خواتسم واقعیت را انکار کنم برگشتم و دوباره در زدم . 

 

با چهره ای حدی و شاخه گلس به رنگ کروات که تبدیل به گذشته ای زشت که همانند نمادی زیبا به راستی تبدیل شده تصور کنید باور باران نسبت به رفتارش تعغیر کند و جای باریدن بتابد تا ما شک کنیم که هستیم و سعی کنیم بتابیم اما چندی بعد رفتار آفرینش به ما ثابت می کند قرار نیست بتابیم به همین دلیل نگاهش کردم و سفر کردم به ذهن اولم و سعی کردم از دیوانه سوالم را اینگونه بپرسم چرا اینجائی؟ 

 

و دیوانه  پاسخ داد که تازه شدی مثل کلیه زبان داران که تنها چیزی که آموزش دیدن این است که از یک دیوانه بپرسند  چرا اینجائی!   

 

سوالش عجیب بود به همین دلیل رفتم سراغ خواننده بی کلام و شروع کردم به جرو بحث سر موضوعی که جوابش در ذهن دو طرف از قبل نوشته شده بود و برای من می خوام و او نمی خواد . 

 

به راستی کل زندگی بر  پایه خواستن و نخواستن رشد کرده و جنگ میان این دو دلیل وجود من و شماست من نیز ماننده شما یاد جمله مهم خواستن توانستن است رفتم و امروز فهمیدم این جمله مشکلی بزرگ دارد و خواستن توانستن نیست بلکه خواستن نخواستنت است . 

 

تلخ . عذاب ، و هیچ احساس دانستشن . 

 

می خواهم باورم کنم که وقتی فردی را دوست دارم می توانم داشته باشم زیرا هم دروغ نمی گویم و هم کاملا  انسانی راستگو و درستکار و هدفدار می شوم اما قدرتی عظیم  

 پشت خواسته شده هاست که دلیل وجود من و شماست و آن هم چیزی نیست جز کلکه متضاد خواستن و هر کلمه ای که احساس دوست دارد و احساس چیزی نیست جز زمانی در انفعال عقربه ها در عمر زمین که ما می خواهیم . 

 

برگشتم سمت ذهن نخست و دیوانه بدون آنکه ذهن جوهریم بنویسد جوهر   پس داد و  

پرسید چرا اینجائی؟ و من گفتم زیرا جوابی برای دیوانه نبودن  پیدا نکردم و او گفت برگرد و دیوانه نباش . فکر کردم و برگشتم و در ذهن دومم تصور کردم اگر دیوانه نبودم چه می شد و شخص صدایم کرد سلام نگاهش کردم و جواب نداشتم . دوباره  پرسید . لذت بردم که در روز دوبار سلام کرد چون لذت بردم جوابی ندادم و او بعد از چند ساعت  

پرسید سلام کردم و من دو راه بیشتر نداشتم . 

 

یا باور کنم دیوانه ها عاقلانن یا عاقلان دیوانه جواب سلامش را آنقدر گرم دادم که یادش رفت ۳ بار سلام کرده و افسوس خورد چرا احساسم را به بیانب راستی دادم باور کنید اینبار با اشک سمت دیوانه در ذهنم برگشتم و گفتم احساس می کنم دیوانه ام! 

  

و او گفت دیوانه زمانی  دیوانه است که  پندارند دیوانه است و دیوانه هیچگاه به این موضوع فکر نمی کند که دیوانه است برگشتم سمت ذهن دوم 

   

و گفتم : می خوام دیگه بیخیالت شم چون تو نمی فهمی منو اینجوری اذیت میشم! چون احساس می کنم راستی دروغه!   

 

حرفمو که زندم رفتم  پیش ذهن نخست و گفتم یه زنجیر می دی بیام   پیشت؟ گفت فکر می می کنی اینجا نیستی؟ من ذهنتم خره! چرا به خودت دروغ میگی؟ وقتی بخودم اومدم دیدم واقعا راستی چیه !؟  

 

وقتی کسی و دوست داری باید بهش راست بگی اما همیشه کسی و دوست داری که ارت انتظار داره به خودت دروغ بگی نشون بدی دوسش نداری و در اخر می فهمی دوست داشتن فردی اشتباه است زیرا دوست داشتن باعث انجام رفتاری از جانب دوستدار است که رفتارش کنترلی دارد در دست وابستگی و او دروغ را ترجیح می دهد بر احساسی زلال که واقعیتش علت دروغ و مفعول ندارین زیرا شخص سوم گذشته است و دوستدار همان دیوانه ایست که در ذهنت خود تو و خود توست.    

 

زمان عذاب جاده است  

هرچه رسد از اوست و کشیدن با ماست 

غم افسوس ها را به آنها زلال می گویئیم 

و واقعیت که برای خودمان به آنها دروغ می گوییم 

کهنه ها در دام و تازه ها در ذلت  

من خر و ساده و تورو صادق و می خواستم 

و هم خرم هم صادق چون تو صادق و می خواستی!   

صادق در زمان ،  مانند مهدی در مسلمانان در حال برگشت است! 

روزی می آید و من نیز محکوم به صبر او هستم 

و اگر نیاید افسوس به فهم اسلام در باور هیتسم 

و اگر بیاید محصول تجربه صبر و صبور از دیار پسیتم 

و هرچه خواهد شد بشود زیرا من باور نمیکنم که سیستم 

و اسان هست تا بگوید آنچه هست و خواهیم  

و هرآنچه هست از سستیت زیرا همه پستیم

چهارشنبه 31 شهریور ماه سال 1389


آدرس جدید وبلاگ من از این پس در این بلاگ فعالیت خواهم داشت  

http://behzad900.com 
سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389

متولدین هم عصرم

چیزی برای نوشتن نیست . این روز ها فقط به یک چیز فکر می کنم و آن هم این جمله است !

ما متولدین دهه شصت از از سال تولدمان معلوم است روزگار کدام انگشتش را به سمت ما گرفته است.

بزودی بر می گردم باذهنی جوهری !

یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389

جنون

امروز خواستم احساسمو بداهه تجربه کنم چون نخواستم درد حالمو هیچگاه فراموش کنم


همانند یک غده چرکین از پیکر تاریخ برون ریخته ایم


                                                      مانند یک سرگردان پی آشیانه 


 رشد کردیم و زمان را ساعت روزنگار غده تاریخ هزارساله گماشتیم

 ظلم کردیم تا یاد بگیریم بجای درمان ریشه درخت برگهایش را هرس کنیم. 

خوردیم مردار حیوانات را جشن گرفتیم تا اکوسیستم را بهانه ای برای لذت معده گشاد

ساختیم تا بجای ایستادن روی پا نبردبان ها را فهم تکنولوژی نامیم

زدیم تا زمانی که خورده ها نخورن از ما

پریدیم تا آنجا که رکورد رقابت بیافریند ، و خاک لگد مال هیایو لحظه ای از برای نفس رامان

شستیم ، از آغاز ، تا پایان را گناه نشوید ، حتی باران با اشک زلال

رفتیم تا آمده باشیم و نرفته ها رو ترک بنامیم و خود رفته ها را خودکشی!

بردیم ، به هیچ ، تا نبریم از یاد که چه هستیم ، تا برنده شویم و بازنده بنامیم نبرده های خودرا

کردیم تا نکنن با ما اینگونه کرده های خود به آنها ، و هرچه کرد با ما جز سرنوشت نبود

خواندیم بجای باد بجای آب بجای ما! و سازها را ساختیم بجای باد بجای آب بجای ما!

مکیدیم تا خون ، غنچه لب به دنبال باد تا رهد از ناف ما زجوران

کشیدیم آنقدر که دود ترک آور شد و ترک رنج آور، نکشیدن ها جنگیدن و ما باز هم کشیدیم

خندیدیم تا نیش در حد بناگوش نیم دایره ی شاد ما شد ، آه  گریه قرینه تمامیان

گریه کردیم تا خنده زیبا شود ، شد ، کردیم ، ما انسانیم پس توانیم هرچه بد بود با خود کردیم.!

جویدیم هم چو موش در سوراخ قائم شدیم تا چنگال گربه سرنوشت چنگ نزند بر خورد شده ها

دادیم تا ندهند بر باد هرچه نداده بود. حیف باد همه را با خود برد . نزدیم  باران ساختیم ساز باران


دیدیم همه را ، باد دو دید!! تا نگاه نکنیم هرچه بد مزاج بود بر دلمان

شنیدیم نه از دور بلکه مماس با تصویر درد،  گوش نکردیم تا نشویم کر ، و گفتیم صمعک حقیر است در پیری

آوردیم از هوس که عشق بهانه نفسش بود ، آورده ها را قربانی کردیم به باد تا بیشتر بمانیم به روی خاک

گذاشتیم هرجا که شد ، تا در آید از بهر خاک  آنچه دلت خواست !! خشک شد،  مرد .. و افسرده شدن آهی لحظه ای!

کاشتیم به نام نهال ،  یادمان رفت که کاشته شدیم ، درد را منتقل کردیم به کاج سران!

برداشتیم تا برداشت نکنیم مرده ایم 

گفتیم از همه چیز جز نگتفه  ها ونگفته ها گفتند از نگفته های ما ، شد ماه از پشت ابر بیرون و گفت و نگفت ماند و ما رفتیم از شرم زیر خاک

سوختیم همچون نام چوب به روی سرخ خاکسترها فراموش شدند و اسکلت ها قیمتی برای موزه فردایان

یاد دادیم تا یاد نگیران هرآنچه ما یاد نداشتیم یاد گرفته ها راه تو را رفتند و آه زمین همه را!

بریدیم نه از ته بلکه ریشه تا نروید از خاک پاک سخن غیر از مایان

کشیدیم از همه جز خود. و رنگین کمان کشید هفت رنگ زندگی ما که جیره بندی بود از آسمان به دیده گان ها

بویئدیم هرچه گل داشت در بساط اینگونه بود که خوشبویان شدند هدیه برای لحظه ای از دل ما به نام یاران!


راندیم هرچه خوبکاره بود و تیشه ور رادیم به دل هرچه بدکاره بود و کینه بخت

باز کردیم هرچه در بود باز کردیم !! دری نبود دگر! ، کلید را دادیم به در تا باز کند هرچه قلب دارد همچون دربه در

بستیم به روی هر کس که خواست نبندد دری به روی ما!

زاریدیم تا گریه خجالتی شود گریه آمد و خنده برایمان آرزو و هدف آرامش آه که چه نیستیم در باغ

 کشتیم تا بمانیم بخوریم زخون مردگان که فردا نشویم کم از فرمانروایان

اما 

  اما 

تو اشک ریختی از این کرده ها!

         پس هنوز هستند کسانی در میان ما

                   نکردن ظلم  با باور آبزیان!

                             نخوردند خون زجام تازیان

                                          نبردند کوه به قلب رامیان!

                                                         نشستن سوز به شوق شوکران


اما 

   اما 

         تو فریاد زدی نکردی این چنین ضلم به شاکران

                                   نگفتی زخود برای نفس شاد کاویان

                                              نجستی چو موش به دالان بادیان

                                                              نکشتی  هرچه بود برای شاهدان


من اما هرچه بود دیدم و گریستم 

من اما هرچه هست خواندم و دیدم


چه کنم!


کرده ها و نکرده ها را چه کنم

تا فردا خوب و بدو تباه فردایشان نکنند.


این رنج نوشته را خوان و برو 

به دو دست باور خویش را بگیر و برو


نکند خام شوی از کلام جملات

که این نامهاست که می زند ساز کائنات


نویسنده : بهزاد منفرد

یکشنبه 14 شهریور ماه سال 1389

مرگ غم

در سخن مخفی شدم چون رنگ و بو در برگ گل


                     هرکه خواهد عشق بر مزارم آورد از مرگ گل

زندگی را دیده ام . از اکنون نمی گویم اکنون را که همه می بینند. زندگی را دیده ام من از پایان زندگی را آغاز کرده ام! من با مرگ متولد شدم و با تولد میمیرم! پس درک کن چرا هرچه هستی نیستم.

این راه مسیرش آغاز و پایان را بر هم گره می زند. بیا کنارم زیبا ترین کلامت را زمزمه کن نترس از اینکه راه جداست راه که همیشه جداست و جدائی ها هم از خداست هم نارواست.


دلم گرفته امشب خیلی! تا بحال هیچگاه اینگونه احساسم را به خورد جملات نداده بودم چقدر بی صداست این نوشته ها چقدر پستیم! زندگی را از دل دیوار های زندان غم تعریف می کنیم و متن خسته ما قربانی غم و دل ماست! ماندم اگر روزی جملات زندگی را اینگونه غمناک برایم بنویسند چه سرابی از فردا خواهم داشت.!


چرا هرچه هست باید باشد؟ چرا نیستی نیست!؟ نکند او هم رفته است؟ دراین دنیا همه رفته اند و هرکس رفت گوشه ای از احساس مرا با خود برد.


چراغ شب شمع نیست ، فهم است! و فهم خاموشی است زیرا روشنائی ها فوت شدند با باد.

و هنوزم قصه هست 


شنبه 13 شهریور ماه سال 1389

کتاب او تنها نیست


یک سال پیش قصد داشتم کتابی تحت عنوان او تنها نیست که شامل هفت داستان کوتاه بود به چاپ برسانم تا سه ماه پیش هم قصدم همین بود اما شرایط کشور و سانسور جملات تنها چیزیست که توانائی پذیرشش را نداشتم .اما با این حال با کمک نویسندگانی بزرگ و ناشرانی دلسوز کتاب تا مرحله چاپ هم رسید اما ماه پیش متوجه شدم هنر در کشورم هیچگاه ارزش نخواهد داشت. از تصمیمم جهت چاپ آن منصرف شدم و ترجیح دادم در همین وبلاگ این کتاب را به دست معدود خوانندگان خود برسانم.


دانلود کتاب