ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

این روز ها درگیر اتفاقات اخیر بودم  و ... به این نتایج رسیدم


تعدادی از شخصیت های کشور از چیزی که قبلا بودند، خواسته و ناخواسته تبدیل به چیزی بشوند که نبودند.


سید محمد خاتمی: یک فیلسوف اصلاح طلب که همه بخاطر او به موسوی رای دادند، تبدیل شد به یک فیلسوف اصلاح طلب که همه بخاطر موسوی دوستش دارند.

 

مهدی کروبی: یک نامزد لر شجاع که اصلاح طلب بود، تبدیل شد به رئیس دیده بان حقوق بشر و رئیس سازمان زنان ایران و پس از انتخابات در شلوغی خیابانها گم شد.

 

محسن رضایی: یک سردار متخصص استراتژی و کارشناس فدرالیسم که در عرض 24 ساعت تبدیل به قهرمان ملی شد و آنچنان مورد توجه قرار گرفت که یادش رفت قبل از انتخابات انصراف بدهد، در نتیجه بعد از انتخابات از قهرمانی ملی اعلام انصراف کرده و سالم به پایگاه خود بازگشت.

 

محمود احمدی نژاد: یک قهرمان بین المللی در عرصه خارجی و یک رئیس جمهور بدنام بی عرضه در عرصه داخلی که در عرض یک هفته تبدیل به یک جنایتکار جنگی در عرصه جهانی و یک کودتاچی بدنام بی عرضه دروغگو در عرصه داخلی شد.

 

اکبر هاشمی رفسنجانی: یک سوپرمن که قرار بود وارد اتاقش بشود و کت و شلوارش را دربیاورد و به نجات همه بپردازد، وی وارد اتاق شد و با گذشت سه هفته هنوز از آن خارج نشده است.

 

اکبر ناطق نوری: یک رئیس دفتر رهبری که از سوی یک نامزد محبوب رهبری متهم به فساد مالی شد. وی از آن تاریخ از خانه خارج شده و هنوز مراجعه نکرده است.

 

علی لاریجانی: شخصیت هشتم حکومت جمهوری اسلامی که به دلیل حذف نابهنگام پنج شخصیت دیگر، تبدیل به شخصیت سوم حکومت شد. وی در حالی که داشت می دوید از همه تندروها عقب ماند و به مدت یک هفته تبدیل به یک شخصیت میانه رو شد.

 

محمد علی ابطحی: یک شخصیت روحانی اینترنتی دوست داشتنی میانه رو و معتدل که به دلیل انقلابیگری دیگران دستگیر و از صحنه مبارزات دیلیت شد.

 

عطاء الله مهاجرانی: راست ترین نیروی اپوزیسیون در طول تاریخ که قرار بود چپ ترین نیروی پوزیسیون بعدی بشود، ولی در اثر یک تصادف نابهنگام تبدیل به رهبر معترضین شد.

 

شیرین عبادی: مهم ترین شخصیت بین المللی ایرانی که اخیرا متوجه شده است انتخاباتی در ایران صورت گرفته است.

 

محسن مخملباف: یک فیلمساز معتبر بین المللی که بیست سال از سیاست جدا شد و از ده روز قبل، روزی یک سال عقب ماندگی اش را جبران می کند.

 

غلامحسین کرباسچی: یک شهردار اسبق که ده سال مشغول زیباسازی شهر تهران بود و بشکلی موفقیت آمیز همین پروژه زیباسازی را در مورد شیخ اصلاحات انجام داد و او را از یک کوهستان بی آب و علف تبدیل به یک چشم انداز دیدنی کرده و مجددا به همین اتهام زندانی شد.

 

صادق محصولی: یک وزیر میلیاردر که به دلیل عدم آشنایی با مقدمات ریاضیات حاصل جمع اعداد را قبل از انجام چهار عمل اصلی به عنوان نتیجه انتخابات اعلام کرد. او ترجیح داد به جای چهار عمل اصلی ریاضی( منها، جمع، ضرب و تقسیم) از چهار عمل اصلی فیزیکی( زدن، انداختن، سقوط و شتاب دادن) استفاده کند.

 

فاطمه رجبی: همسر سخنگوی دولت که تا یک ماه قبل کسانی را که به طرف صاحبش حمله می کردند گاز می گرفت، وی در ماه گذشته اصولا گاز می گیرد، دلیل خاصی هم ندارد.

 

میرحسین موسوی: یک نخست وزیر سابق که بیست سال نقاشی می کرد و حرف نزد، نزد، نزد، نزد، نزد، نزد، اممممما حالا که آمد حرف بزند، آی   مردم را  زد!!!!

 

سید علی خامنه ای: یک رهبر متوسط و معمولی که هیچ وقت نه خیلی چپ زده بود نه خیلی راست، نه خیلی کند رفته بود، نه خیلی تند، نه خیلی مورد توجه بود، نه خیلی مورد بی احترامی، و سرانجام تصمیم گرفت حرف آخرش را بزند، اما دستپاچه شد و نظام را کله پا کرد

 

حزب الله: گروهی از آدمهایی که پیراهنشان را روی شلوارشان می انداختند و به مردم اخم می کردند، سرانجام آنان دست شان را زیر پیراهن شان بردند و اسلحه های شان را کشیدند.

 

مردم ایران: هفتاد میلیون نفر که سی سال بود رفته بودند توی خانه و بیرون نمی آمدند، حالا سی روز است که از خانه بیرون آمدند و دیگر توی خانه نمی روند.


و اما خانم ندا  توسط چه کسی به قتل رسید؟


روزنامه سپاه: بی بی سی به اوباش پول داد و ندا را کشت.

سفیر ایران در مکزیک: سازمان سیا ندا را کشت.

خبرگزاری رسمی ایرنا: تک تیرانداز منافقین ندا را کشتند.

امام جمعه تهران: خود اغتشاشگران ندا را کشتند.

پزشک ندا: بسیجی ای که ندا را کشت دستگیر شد و کارتش موجود است.

 

نتیجه گیری: یک بسیجی تک تیرانداز نفوذی منافقین که دست به اغتشاش زده بود و جزو اوباش به شمار می آمد، از بی بی سی که توسط سیا اداره می شود، پول گرفت و بعد از کشتن او کارتش را به یکی از افرادی که در خیابان بودند داد و فرار کرد.


و در آخر


صدای طبل می آید ، صدای تیر می آید

مردم دسته به دسته به خیابانها می آیند

گوشها همه تیز تر از قبل شده

عده ای تلوزیون می بینند

عده ای هیچ نمی بینند

عده ای موج رادیو را تنظیم می کنند

عده بر پشت بام دیش را تنظیم می کنند

صدای طبل می آید ، صدای تیر می اید

مردم روی زمین درارز می کشند

طنین آزادی می آید


من سکوت می کنم و کسی را در این چند وقت محکوم نمی کنم  هدف از این پست این بود که به نوعی خودم را با مردم همراه کنم


میزان رای ملت است

اینجا جائی نسیت که دروغ بگی و دیگران به بهانه راستی برایت سرود صداقت بخوانند

اینجا جائی نیست که کودکان به دنبال مورچه ها بدوند

اینجا جائی نسیت  که گلفروشان گلهای وحشی را از دل طبیعت بکنند و درد گلها را در صورت خودشان نقاشی کنند تا دل شما را به رحم آورند

اینجا جائی نسیت که پشه بند ها پناهی باشد برای دفاع از شیرینی خون شما!

اینحا جایی نیست که در جشن نیکوکاری کسی برای کسی کادو نخرد!

اینجا جائی نسیت که زلزله بی خبر جای ازرائیل نقش بازی کند

اینجا جای نسیت که دختران ما آنقدر بدوند تا بخاطر ملاقات کلمه عشق به دام اتوبوس های کلاه کج بیفتند.

اینجا جائی نیست که داروخانه ها تریاک بسته بندی شده به انسان های سالم بفروشند

اینجا جائی نیست دختری به اسم نگین بی آنکه پسری را ببیند چاره ای جز عاشق شدندش نداشته باشد

اینجا جائی نیست که سینما در روز شنبه نیم بها باشد بخاطر چی؟ نمیدانیم

اینجا جائی نسیت که دردو دل کنیم  جواب درد و دل را با شلاق بدهند

اینجا جائی نیست که من بنشینم به شما بگویم به زور بنشینید مرا ببینید

اینجا جائی نسیت که  تنها برنامه بدون سانسور در تلوزیون فوتبال باشد

اینجا جائی نیست که دست هر کسی یک بسته  سیگار باشد!

اینجا جائی نسیت که شناسنامه بدون مهر رای فاقد ارزش باشه


آری اینجا ایران ۴ سال پیش نسیت  اینجا ایران امروز است ، و ما رئیس جمهوران جدید شما هستیم می خواهیم کاری کنیم تا این جمله تمام شود و بعد از اتمام ایران امروز ، فردا  می توانید از نو  همه شعار ها را بخوانید و بجای اینجا جائی نیست می نوسیم اینجا جائی هست .

چند وقتی هست احساس می کنم خیال داشتن همه چیز بهتر از داشتن واقعیشه ، همه اتفاقات تو این دنیا یه هشداره کاش زودتر به این موضوع رسیده بودم ، کاش زودتر می فهمیدم که اگه یه اتفاق بد می افته باید می افتاده و از افتادنش دلیلی داشته


من  کل زندگیمو تا امروز در حال جنگ با سرنوشت بودم ولی سرنوشت همیشه پیروزه دیگه سعی نی کنم سرنوشتمو عوض کنم

امروز دلم بدجوری آتیشی شده فکر می کنم از آتیش جهنم هم سوزان تر باشه می خوام بنویسم برای همه اونها که

از دستگاه جوجه کشی اومدن بیرون با یه دین وراثتی

برای همه اونا که تا 7 ساگی بلد نبودن دینشونو بنویسن

برای همه اونها که عربی خوندن ولی معنی دینشون سخت تر از زبان  مادریشون بود

برای همه اونها که ساعت ها خم و راست شدن ولی هیچ وقت نپرسیدن چرا

برای همه اونها که به باد کتک گرفتن کودکان را تا قبل از طلوع آفتاب سحری نون و خرما بخورد، تا شب بیدار بماند ، آب نخورد ، حتی حقیقت را هم با دقت بگوید تا فردا دوباره همین کار را تکرار کند.

برای  همه اونها که  دینشون فقط برای تزئینات طاقچه اتاق بود

برای همه اونها که هر جمه رفتن دسته جمعی با خدا آَشتی کنن و هر بار شهر پر از ترافیک شد و کلی آدم فحش دادن به کل نظام و پلیس های راهنمائی و رانندگی بدبخت که تازه سرباز شده بودند

برای همه اونهائی که پیاده با شترو الاغ و مرغ و کلی خانوار رفتن وسطه عربستان خشک وسط راه مرغ های بی نوا را کشتن تا هم باری سبک کرده باشند و هم غذائی خورده باشند، آخر سر وقتی رسیدند دیدن آنجا آنقدر شلوغ است که باید از بیرون نگاه کنند

برای همه اونها که  فرق سرشون و شکافتن با قمه ای تیز بعد خون می پاشید مردم نگاه می کردند و فریاد می کشیدن بهشت ، بهشت

برای همه اونها که یزید رو از اول می ساختن بعد جلو هزاران آدم می کشتن ، تا به حال معلوم نیست چند هزار یزید کشته شده

برای همه اونها که صبر می کردن محرم بشه برن قضای مفتی بخورند و اگر شد چندتائی با خوشان ببرند

برای همه اونهائی که فرار کردن از این اتفاقات رفتن دنبال کلیسا ها در زدند در را باز کردن اونجا ماندند و خواستن نباشن یک مسلمون

برای همه اونها که کشیش یودن ولی بهشت رو به قیمت خون آدمیزاد می فروختند

برای همه اونها که موی خود را فقط زیر سفیدی می دیدن در آخر می مردن و لذت یک شب سکس را با خود به گور می بردند

برای همه اونها که مسلمانان مسیحی شده رو به رگبار بستن زیر همین چوب تیربار

برای همه اونها که فرار می کردند از مجری های دین زیر پلها ، داخل کلیسا ها ، کنار میدان های شهر ، مخفی می شدند و صبح دوباره می رفتنتد تا دین پیدا کنند

برای همه اونها که به دنبال دین تا خیابان های مخوف شب می دویدن و هیچ وقت نپرسیدن که دین چیست

برای همه اونها که مارکس می خواندند ولی نپرسیدن مارکس کیست

برای همه اونها که دوست پسرشان محکوم بود به هم دین نبودشان آخر سر دعوای شهر کثیف خانواده ها شکل می گرفت و رابطه به جدائی می کشید ، دختر خودکشی می کرد ، پسر هم زیر لباس زیر قوز می کرد تا بمیرد

برای همه اونهائی که فکر می کردند من دیوانم

برای همه اونها که می گفتن موسیقی در دین آمده حرام است اما بعد از 23 سال دین عوض شد و معلون نیست آیه از کجا در کتاب معلوم شد و موسیقی به یکباره حلال شد

برای همه اونها که توی دینشون یه بازگشت وجود داشت  ، مسیح و مهدی و عیسی و ... همه بر می گشتند

برای همه اونها که به نام دین جنگیدن  هزاران خون ریختند در آخر تخت جمشید را به خاک و خون کشیدن زرتشتیان بدبخت را کشتن و خودشان را روی کتیبه های طلائی  تخته جمشید هک کردن

برای همه اونها  که نشستن کتاب فروشی زدن و کتاب های دینی پخش کردن آخر سر مجبور شدن جای کتاب دینی کتاب هایی از علم پزشکی هم بفروشند

برای همه اونها  که عاشق شدن ولی مردن

برای همه اونها  که تو زندان شعر نوشتن

برای همه اونها  که من رو دوست داشتن

برای همه اونها  که ماری جوانا می کشیدن و قوطی سیگار را به نرده های کلیسا می کشیدن و می رفتن!

برای همه اونهائی که  تو دانشگاه کلمبیا عکس سلیب شکسته کشیدن و در آخر اخراج شدن دزدی کردن بعد از ترس زندان  شش سال تو آسایشگاه روانی عاقل شدند.

برای همه اونها ئی که از حقیقت فرار می کنند

برای همع اونهائی که مرا کشتن و لی من در آخرین ثانیه هم می خندیدم

دیگه ماری جوانا هم جواب نمیده درست مثل کوکائین واسه همین ویسکی می خورم اما موقع داستان نوشتن موزیک گوش میدم . من تقریبا نیمی از زندگیمو خیره بودم به پرچم ایران هیچ وقت یه پرچم ثابت نداشتیم همش در حال تعغیر بوده یادمه وقتی ار ایران می رفتم بخودم گفتم ادبیات معاصر قصه گوی خوبی بوده! وقتی رو صندلی میشینم دلم می خواد رو تخت بخوابم چون صندلی چرخداری که حرکت نکنه بدرد نمی خوره راستی این مغز چیه؟ سوالی بود که وقتی ۲۴ سالم بود از خودم پرسیدم واسه همین آلان یه پزشکم چه آرزوهائی داشتم آلان هم دارم ولی روانکاو ها میگن حالم خوبه امروز بعد ۳ روز از هتل اومدم بیرون و تو شهر یه دوری زدم چیزهای عجیبی دیدم خیلی عجیب چراغ قرمز های شمارش معکوس بودن اما شماره ها منظم کم نمیشدن ۱۲۰ .۱۱۹.۱۱۸ بعد هم روی ۱ ۱۲۰ ثانیه ایستاد! دختر های شهر سوار تاکسی نمیشدن و اتوبوس ها پر از پیرمرد پیرزن بود  . چاه های فاضلاب در نداشتن و اتوبان ها یکی در میون سقوط کرده بودند . کلی پل نیمه تموم داشتیم گدا های شهر از ۵۰ تومانی فرار می کردن . آسفالت های خیابون وصله پینه شده بودن  یه وقتائی هم سراب نا هموار بود . تاکسی اجلاس سران بود و راننده پزشک مسافر جزء شورا بود منم بیننده در تاکسی خراب بود شیشه تاکسی با پیچ گوشتی کنترل شده بود! پمب بنزین جمعه بازار بود . افسر های راهنمائی رانندگی تخمه میشکستند و پلیس بنز بود . پل ها عابر پیاده برقی شده بودند . سیم کارت رو درو دیوار ۱۵ هزارتومان شده بود . برگشتم هتل و هرچی فکر کردم دیدم من در حالت عادی بودم و ماری جوانا نزده بودم . واسه همین چیزاس اومدم ترک کنم اونم تو زادگاه خودم جائی که از خاکش من درست شدم!